از وفور مدح ها فرعون شد...

قذافی یک باره قذافی نشد. در دورانی که صاحب قدرت و ثروت بی حساب بود، بسیاری مداح او بودند. از نبوغش در همه عرصه ها سخن می گفتند. هیچ زمینه ای نبود که او را نستایند و البته نواله ای نگیرند. وقتی قذافی داستان نوشت. گفتند حقیقتا شایسته نوبل ادبیات هستی! اگر هم حق ات را خوردند. موسسه نوبل یک موسسه صهیونیستی است.
از این رو در کتاب سبزش به همه تاریخ و همه جهان درس اندیشه و تفکر می داد. توهم او را همراه خود برده بود. مثل همان توهمی که صدام را با خود برده بود. تعبیر های مسخره ای مثل : معجزه هزاره و یا پیامبر بعد از پیامبر اسلام، برای قذافی هم به کار می بردند. اندک اندک امر بر او مشتبه شد. گمان می کرد، اوست که معیار حقیقت است. وقتی او را در سرت می دواندند، و ضجه می زد، همه آن توهم ها همانند مه غلیظی که بر آن افتاب تندی بتابد، محو شد. وقتی به خود آمد که طنین گلوله در جمجمه اش پیچیده بود..

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)