خدای خانه ما...

مادرم بزرگ بود مثل دریا
او خدای خانه ما بود
ابریشم صدایش به نرمی باران بود
و نگاهش به گرمی افتاب
و تبسمش
شکوفه های بی پایانی که دما دم بر لبش می رست
دهانش چشمه امید بود و چشمانش
ستاره های زندگی همه ما
او در تمام عمر برای خودش هیچ نخواست
هیچ وقت خدا ،
رنگی از طلا بر او ندیدیم
او خود طلای ناب بود
صدای بلندش را هیچگاه نشنیدیم
اما گریه ارامش را چرا
او همیشه از ما عذرخواهی می کرد
می گفت: ما دست تنگیم و شما ها راحت نیستید.
برای ما خوشحالی و شادی اش، شادی خدا بود
او همان کیمیایی بود:
که خداوند او را به صورت خویش آفریده است
*******
چهارشنبه هیجدهم ابان ماه

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (40)