خاطره

پاییز بود. شاید مثل همین روزهای آبان ماه. به دیدار دکتر زرین کوب می رفتم. ایشان با دکتر ماهیار نوابی در یوسف آباد، هم محله بودند. دیدار هر دو هرگاه فراهم می شد،از زمره ساعات خوشی بود که با دوست به سر می رفت. سخن از سیاست به میان آمد. دکتر زرین کوب گفت: یک واقعه تکلیف مرا در تمام عمرم با سیاست روشن کرد ده یازده ساله بودم تاریخ ان رخداد از یادم نمی رود: یازده ی یازده یازده!.
یک افسر جوان ژاندارمری را در میدان شهر بروجرد قرار بود اعدام کنند. من هم همراه پدرم صبح زود به همان میدان رفتیم. صحنه دارزدن را برای اولین و آخرین بار درعمرم دیدم. انگار طناب به گلوی من پیچیده شده بود. نفسم تنگ شد... از پدرم پرسیدم چرا او را دار زدند؟ گفت: مخالف رضا شاه بود. همان وقت سیاست و حکومت در ذهنم مزه دار زدن می داد و نفس تنگی...
دیروز مادرم را دفن کردند. ساعت یازده ی یازده یازده یازده! البته به تقویم میلادی که معمولا در این سوی جهان گذران روزها را ما با همین تقویم هم نظاره می کنیم.
دیروز که یازده یازده یازده بود، مرا به یاد خاطره دکتر زرین کوب انداخت و داستان زندگی ام با سیاست. روزی مادرم با همان صدای آرام و تبسم می گفت: هر وقت ما به خطبه ها ی نماز جمعه تهران گوش می کنیم. و ان دو نفری که زیاد داد می زنند خطبه می خوانند، من دستم را می گذارم روی قلبم، نفسم تنگ می شود با خودم می گویم الان به پسرم ناسزا می گویند!
همیشه می گفت: مگر نباید کار با ارامش همراه باشد چرا اینقدر این ها شلوغ می کنند؟ مگر توی کتابا نوشته اند باید شلوغ کنند و ناسزا بگویند؟
دعای همیشه اش برای همه همین بود: خداوند به شما آرامش بدهد.
می گفت: از وقتی امام جمعه اراک در خطبه نماز به اقای خاتمی بد گفته پدرت دیگر نماز جمعه نمی رود مگر باید در نماز جمعه به رییس جمهور بد گفت؟.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (13)