جنگ لشکرهای احوال...


داشتم سرمقاله روزنامه جنگ پاکستان را می خواندم. مقاله سعید صدیقی نظرم را جلب کرد. عنوان مقاله این بود: بسیار سفر باید تا پخته شود خامی..
http://jang.com.pk/jang/jan2012-daily/05-01-2012/col8.htm.
من هم از زمره همانانی ام که بسیار سفر کرده ام و همواره در اندیشه سفری دیگر... اما هر چه بر عمر م افزوده شده و نیز بر تعداد سفرهایم، انگار شاهد گوشه های پنهان مانده خامی خویش می شوم. مدام حسرت در دلم شعله می کشد که: جهان سر به سر حکمت و عبرت است
چرا بهره ما همه غفلت است؟
مهمان دوستی بودیم. دیدم بر دیوار خانه اش، همه خانه و اتاق خواب و پذیرایی و هال و ورودی در هم فشرده شده بود و یکی بود! اما آن کاشانه کوچک ، دریایی از صفا و لطف و نکته بود. دیدم بر لوحه سیاهی با مرکب سپید نوشته شده است:
خسته ام ز بینایی
پرسیدم: یعنی؟
میزبان ما دانش اموز بوده است که به جبهه می رود و سال ها در جبهه می ماند. تخریب چی چهارده ساله. در نقاط مختلفی مین کاشته است و یا مین خنثی کرده است. می گفت: در برخی میدان ها کاغذ کالک داشتیم. اما در مواردی هم به ناگزیر در منطقه ای مین می کاشتیم. مثلا دشمن عقب نشینی می کرد و می خواستیم امکان بازگشت نداشته باشد و...
اکنون با آن مین ها حرف می زنم. می پرسم ایا ناشناسی بر شما پای نگذاشته است؟ گوسفندی پایش به مین گیر نکرده است.
در درون دوست میزبان ما، ماجرای غریبی بر پا بود. گفتگوی کودکی که در چهارده سالگی در بیابان ها مین کاشته بود و حساب کشی مردی که اکنون با دانش بسیار و خرد ناب او را محاکمه می کند.
با خود گفتم: این هم از برکت سفر است... آن کودک عراقی ۱۴ ساله ای هم که ذهن دوست مرا آتش زده بود. در سفر اتفاق می افتد. می گفت، دوستی عراقی دارم. شیعه است و بسیار متدین. مهمان ما بودند. صحبت از جنگ بود. ما دو نفر در دو جبهه در برابر یکدیگر بوده بودیم. پسر دوستم از من پرسید تو آدم کشتی؟ گفتم نه. من تفنگ نداشتم. اما مین کار گذاشتم. با تامل در چشمان من نگاه کرد و گفت...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)