اندکی زندگی... و سپاس


ماهان مهاجرانی، نوه جمیله و من و نخستین نتیجه هر دو خاندان ما، یک فیلسوف کوچولوست. آرام و با دقت نگاه می کند و البته اگر چیزی بخواهد و یا ببینید که توجه لازم به او نمی شود، آن وقت حسابی میدان داری می کند
دو سه روز پیش ماهان با مامانش مریم می روند دندانپزشکی، کودکی که پیش از ماهان وقت داشته است. بی قراری می کند و گریه بسیار و در جایش آرام نمی گیرد. صبر خانم دندانپزشک سر می رود و سرانجام نوبت به ماهان می رسد. ماهان آرام روی صندلی می نشیند و در همان فرصت طلایی آغاز کار که می توان حرفی زد و خوش و بش کرد، می گوید: خانم دکتر من روی صندلی می نشینم!
افرین به پسر خوب، اسم شما چیه؟
-ماهان مهاجرانی!
خانم دکتر می پرسد ، ماهان چه نسبتی با خانواده ما دارد. وقتی متوجه می شود ماهان نوه ماست. حسابی ماهان را تحویل می گیرد و سلام می رساند و حق ویزیت را هم نمی گیرد..
این داستان خانواده ما و پزشکان همواره چنین بوده و هست. مادرم- روانش شاد- می گفت، از بس پزشک ها احترام می گذارند و سلام می رسانند، خجالت می کشم ، قدم بلند می شود و سینه ام پر از شادی..
دیدم این حداقل وظیفه انسانی است، سپاس خودم و جمیله را از همه پزشکانی که با مهر و صفا و دانش خویش به مادرم خدمت کردند، به ویژه دکتر بهروزی و دکتر محققی و دکتر جمیلیان و نیز دکتر دندانپزشک ماهان با تواضع بسیار اعلام کنیم. دست و دلتان گرم و روزگارتان خوش.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت