زندگی...

رفته بودم خرید. فروشگاه درست همسایه یک سالن ورزشی ست. به اصطلاح این سوی اب، جیم! پیرمردی از در ورزشگاه در امد و وارد راهروی مشترک با فروشگاه شد. پارکینگ فروشگاه و جیم هم مشترک است. پیرمرد راه نمی رفت، انگار مثل یک سینه سرخ نرم نرم یا اندک اندک می پرید. سوت می زد. می شد صدای سوتش را شناخت. تکه ای از نابوکوی وردی... نتوانستم چیزی نگویم گفتم: سرشار از زندگی هستی... پیرمرد رویش را به سمتم چرخاند ، دریافتم که دارد با گوشی لابد موسیقی گوش می کند. پرسید چه گفتید؟
گفتم شما سرشار از زندگی هستید
لبخند زد. بلند خندید. همه همین را می گویند. و صدای سوتش ادامه یافت. تا حدی اندازه دستم امده است. پیرمرد بیش از نود ساله به نظر می رسید. گویی پوست و استخوان و لایه نازکی نه از گوشت که از انرژی سیال بود. گونه های گل انداخته و چشمان روشن. با خود گفتم این هم روایتی از زندگی است...آن سو می گویند چشمان تاجزاده خونریزی کرده است. گویی بنا نیست زندانیان به هنگام به بیمارستان بروند یا ببرند و یا مرخصی دهند. گمان می کنند، این رفتاری که با شریفترین فرزندان ملت ایران اعمال می شود، این رعب برهنه بر اقتدار می افزاید...
دیروز صاحبدلی می گفت: مرحوم آیه الله حاج اقا رحیم ارباب برایم تعریف کرد:
وقتی شصت و چند ساله بودم. یکی از دوستان برایم نامه ای نوشته بود. از من خواسته بود در باره مسایل روز و سیاست اعلام؛ نظر کنم. به او گفتم: فلانی شصت سال پیش که کودک بودم. مرغ خانگی داشتیم.مادرم پنج تخم مرغ زیر مرغ خوابانده بود. روزی دیدم جوجه ها دارند نوک می زنند و پوسته تخم مرغ را می شکنند تا بیرون بیایند. یکیشان نتوانست پوسته را بشکند. به خیال خودم خواستم به او کمک کنم. تخم مرغ را شکستم اما جوجه مرد. اکنون شصت سال است که گرفتار همان جوجه هستم...
منطق امام علی علیه السلام هم همین بود. برای تمام دنیا حاضر نبود، بال ملخی را از دهان مورچه ای بگیرد. و تمام حکومت جهانی اش از نعلین مندرسی کم ارزشتر بود. اکنون قدرت و حفظ ان تبدیل به یک امر مقدس شده است.
به همین دلیل مرحوم علامه نایینی استبداد دینی را بدترین نوع استبداد محسوب می کرد.
صدای سوت همان پیرمرد در گوشم بود. مردمی که حقیقتا زندگی می کنند و در سرزمین ما سخن از کرامت انسان و آزادی و حقوق انسانی ، هزینه اش همین است که می بینیم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (9)