ارمفان رمضان...

همیشه گویی در جستجویم تا برای گذران زندگی روح توشه ای پیدا کنم. دیده اید چه وقتی صرف می کنیم تا خوراک و پوشاک و خانه و ماشین ما سامان داشته باشد. همین دو روز پیش ساعت ۳ بامداد مستی از کوچه ما گذشته بود و شیشه عقب ماشینمان را شکسته بود. شیشه با صدای انفجار کوچکی فرو ریخته بود. همسایه مان با پلیس تماس گرفته بود. صبح ساعت شش و نیم صبح با جمیله از خانه بیرون می رفتیم، دیدم شیشه فرو ریخته و یادداشت پلیس ، روی شیشه جلو پشت برف پاکن نصب شده بود. دقیق و محترمانه...تماس با بیمه، بیمه برایمان وقت گرفت. امروز رفتیم شرکت اتو گلاس و شیشه نصب شد. دو ساعتی آنجا بودیم. کتاب مقالات راشد دستم بود. استاد دوران دانشجویی ام که از بخت خوش در لندن زندگی می کند و خود در دانشکده الاهیات شاگرد فرزانه بزرگ مرحوم راشد بوده است. کتاب را معرفی کرد. در اتاق انتظار کتاب را می خواندم. رسیدم به مقاله : تاثیر معنویات در صفحه ۱۷۰ کتاب. این مقاله در ۱۸ اردیبهشت سال ۱۳۱۸- در روزنامه اطلاعات منتشر شده است. مقاله حیرت انگیزی است. نشانه روشنی از کانون زنده و گرم و پر جذبه ایمان و کمال انسانی..مرحوم راشد نوشته اند:
یک روز زنی دهاتی نزد پدرم آمد صورت و گردن و سینه و دستهایش با بازو پانسمان شده بود یعنی با پنبه و پارچه نازک نوار مانند بسته شده بود. یقین داشتیم زنی فقیر است و تمنای چیزی دارد.لحظه ای نگذشت اظهاری کرد که ما همه خود را نسبت به او کوچک دیدیم و در دل از خیالی که در باره اش کردیم استغفار نمودیم.
گفت: دختران خرد سال همسایه ها در خانه ما جمع شده بودند و با دختر کوچک من بازی می کردند. دختران خرد هوسشان می گیرد که مانند زنان کلان تنور را آتش کنند.هیزم در تنور می افکنند و یکی از دختران نادان می رود داخل تنور و هیزم ها را آتش می زند. من در اتاقم نشسته و مشغول خیاطی بودم که نا گهان یکی از دختر ها سراسیمه دوید پیش من و گفت یکی از بچه ها در تنور می سوزد.
من آشفته و بیخود گشته از اتاق بیرون دویدم نخست در میان دختران که در صحن بودند نگاه کردم. ببینم آیا بچه خودم میان آن ها هست یا نه، پس از آن خود را به سر تنور رسانیده و همچنان که شعله آتش بلند بود بی محابا سر و سینه را در میان آتش برو بردم و دخترک بیگناه را از میان تنور آتش بیرون آوردم چنانکه می بینید روی و موی و سینه و گردن و دستهایم سوخته است لیکن چون دیر رسیدم همه بدن دخترک سوخته بود تلف شد
حال آمده ام بپرسم که آیا برای این که یک لحظه تاخیر کردم و نخست در میان بچه ها نگاه کردم تا از سلامتی بچه خودم مطمین شوم مسئولم چون که شاید اگر این مختصر درنگ را نکرده بودم چند ثانیه زودتر دخترک نجات می یافت و نمی مرد می خواهم بدانم مسئولم؟
شما كه اين ىاستان را بهطور خلاصه می خوانید نمی توانید تصور کنید که من و پدر و مادر و خواهر و برادرم در آن موقع چه حالی داشتیم
این داستان حقیقی مرحوم راشد شد توشه ماه رمضان امسالم..

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (9)