چرا لندن را دوست دارم

دوستی دانشگاهی که در پاریس زندگی می کند، لندن امده بود. به خانه ما امد و صحبت از بچه ها و درس و بحث و مدرسه شد. وقتی گفتم صهبا به دبیرستان دخترانه می رود، تعجب کرد. گفت در پاریس و فرانسه ما دبیرستان دخترانه نداریم. وقتی گفتم دختران دبیرستان صهبا اکثرشان با حجابند، شگفتی اش افزون شد. گفت در فرانسه دختران حق استفاده از حجاب را ندارند. گفتم لابد دیده اید توی فرودگاه هیثرو لندن، برخی ماموران کنترل پرواز، پلیس ها، کارکنان بریتیش ارویز با حجاب هستند... گفت انگلستان از این بعد کم نظیر است.
دیروز جلوه دیگری از واقعیت و حقیقت دلپسند و احترام انگیز لندن را دیدم. رفته بودم بیمارستان چشم وسترن آی، نزدیک ایستگاه قطار بیکر استریت، ایستگاه نانوا! چیزی شبیه وچه تسمیه سید خندان خودمان. چهل پنجاه نفری توی نوبت بودند. بیمارستان در واقع بیمارستان اورژانس است. منهم بیمار اورژانسی بودم! رفته بودم عینک سازی، متخصص چشم گفت سریع به بیمارستان بروم. برایم معرفی نامه و شرح ماوقع چشم چپم را نوشت، که غبارآلود می بینم. انگار توده های کوچکی از ابر جلو دیدم بازی می کنند. تا می خواهم بر نقطه ای متمرکز شوم، همان توده ابر از راه می رسد... جمعیت منتظر از همه رنگ و نژاد و سرزمین بودند. سه خانم با حجاب هم بودند. مصری و اندونزیایی و نیجریه ای... چینی و کره ای و هندی و انگلیسی و ... از هر گوشه موسیقی زبانی به گوش ات می رسید و نیز وقتی با موبایل صحبت می کردند. خانم هندی که ساری پوشیده است،هم با کالسکه دوقلوهایش و مادرش آمده بود. مادرش با دوقلوها که هشت نه ماهه به نظر می آمدند، بازی می کرد. می گفت: چیک! و صدای خنده دوقلوها سالن را پر می کرد. ناگاه از گوشه دیگر پسر بچه تپل چار پنج ماهه ای که در اغوش مادرش بود، متوجه خنده ها شد و خندید. خنده ای بلند و شیرین...خنده ها مثل سازها هایی بودند که با هم هم نوایی می کنند. در کنار دستم، پیرزنی افریقایی نشسته است. سیاه ذغالی. با تی شرت به رنگ پوست ببر و ناخن های سبز تند. انگشت های وسطش را نارنجی کرده است. دارد با موبایلش صحبت می کند. او هم انگار کسی برایش لطیفه می گوید. گهگاه بلند بلند می خندد. راحت راحت است، گویی در گوشه خانه اش نشسته است. نوبت اولم رسید. در اتاقکی شیشه ای که پایین سالن بود، خانم سیاه پوستی اطلاعات پزشکی ام را در رایانه وارد کرد. مرجله دوم پیش جوان کره ای رفتم. در دهه بیست عمرش بود. پر مهر و صمیمی. اوراقی را مرتب کرد و چشمم را معاینه کرد. دوباره منتظر شدم تا نوبت پزشک متخصص. پزشک خانم چینی بود. دقیق و کاردان. معاینه چشمم بیش از بیست دقیقه طول کشید. گفت رگ چشم چپم بسته شده است. البته معمولا پس از شصت و پنجسال پیش می اید. گفتم من زیادی از چشم هایم کار کشیده ام... ذهنم پرواز کرد به سال های کودکی که برق نداشتیم و در سایه نور چراغ گرد سوز درس می خواندم. حاج آخوند گفته بود، گلشن راز شبستری را از بر کنم. او خودش به پرسش های ما پاسخ می داد.
پزشک چینی برایم چند صفحه ای پرینت گرفت و نامه ای داد که سریع به مرکز پزشکی محله مان مراجعه کنم، تا وقت جراحی لیزری... ترکیب جمعیتی که در سالن انتظار بودند. ترکیب و تنوع ملیت پزشکان، حاکی از آن بود که در شهری زندگی می کنیم که خلاصه دنیاست...
این تنوع را در مسجد ریجنت پارک هم دیدم. نماز عصر نخوانده بودم. دیدم تا به خانه برسم ممکن است دیر شود. در مسجد مطابق رسم اهل سنت با صدای الله اکبر اذان، افطار شروع می شود. هر کس سفره کوچکی دارد. وارد مسجد که می شدم. اب و خرما و سیب و شیر و موز داخل کیسه پلاستیکی به نماز گزاران می دادند. وقتی هم منتظر نماز بودم. گهگاه فردی از ملیت های مختلف می امد، سلام علیکم برادر: این خرمای مدینه است. پاکت آب پرتقال، گیلاس... جوشش مهر و اخوت، همان که پیامبر صلوات الله علیه فرمود: مومنان در تعاطف و مهربانی و رحمت نسبت به یکدیگر همانند پیکری واحدند و چو عضوی به درد اورد روزگار/ دگر عضو ها را نماند قرار، همان ترجمه ماندگار سعدی از سخن نبی گرامی... نماز خوانده شد، با صوت حسن و آرامشی که در صدای امام جماعت بود و موسیقی ایات سوره تبت...
در مسیر با خودم فکر می کردم، همین روزها بود که در اغاز پنجاه سالگی از ایران خارج شدم. پنجاه سال زندگی در ایران و در شرق، بگذار نیمه دوم عمرت در غرب بگذرد!
وطن همان سرزمینی است که در ان جا احساس ارامش و طمانینه می کنی. به تعبیر امام علی علیه السلام همان سرزمینی که تو را تحمل می کند. دیدم لندن برای من دیگر یک مرحله گذار نیست . سرزمینی است برای زندگی کردن...دیدم لندن را دوست دارم، با تنوع ملیت ها و تساهل و تسامحش. با دقت و تعهدی که در هر کجا نشانی از ان به چشم می خورد. با اینترنت پر سرعتش که با هر کلیک به مقصد می رسی. با کتابفروشی اینترنتی اش که کتاب را همان صبح فردا به دستت می رساند. با ماشین هایی که قانونا بایست به احترام کسی که پیاده است، پشت خط کشی عابر پیاده نگهدارند. و فرد پیاده به احترام و سپاس دستی تکان می دهد و لبخند می زند. با این رسم دلپسند که هر کس از دری وارد می شود، به پشت سر نگاه می کند، اگر دید دیگری می اید می ایستد و در را نگاه می دارد.
شهری که نه انتشار کتاب مجوز می خواهد و نه کنسرت موسیقی و تاتر و یا نمایشگاه آثار هنری... شهری که کتابفروشی اش نمایشگاه دایمی کتاب است.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (25)