کانون نویسندگان سوریه در قاهره

تازه از کازابلانکا باز گشته بودم، که دعوتنامه شرکت در نشست قاهره رسید. پیام تلفنی نوری جراح... نشست دو روزه بود. در هتل گراند نیل تاور، همه مهمانان سوری و فلسطینی و مراکشی و لبنانی و من هم مهمان ایرانی در همان هتل ساکن بودیم...اتاقی در طبقه ۲۳ و مشرف بر نیل... شبها قایق هایی که جهانگردان یا جوانان و خانواده های مصری را بر نیل می گردانید، و موسیقی ای که با صدای بلند پخش می شد. سلطان موسیقی ها ام کلثوم است و گاه عبدالحلیم حافظ و نیز کاظم ساهر... وقتی صدای عبدالحلیم حافظ در فضا پیچید که شعر فال قهوه- قارئة الفنجان- نزار قبانی را می خواند، نتوانستم در اتاق بمانم. در مهتابی اتاق نشستم. نسیم معطر و گرمخوش نیل به صورتم می خورد و صدایی که می خواند:
من هیچگاه فنجانی همانند فنجان تو ندیده ام
هیچگاه غم هایی همانند غم های تو نشناخته ام
از هتل بیرون زدم. تا پل اکتبر پیاده رفتم. در کناره نیل دستفروش ها، چای و قهوه فروش ها و نیز کسانی که تو را دعوت می کنند تا سوار قایقشان بشوی و تو را بر نیل بگردانند. درختان در پیاده رو، شاخه هاشان بر زمین اویخته و گاه در زمین فرو رفته بود، مثل درخت انجیر معابد، که احمد محمود با انتخابش به عنوان نام رمان، به ان جاودانگی بخشید. بر دیواره پل نوشته بود: یسقط الفلول، از جوانی مصری پرسیدم: فلول یعنی چه؟
یعنی نظام سابق با همه دار و دسته هاش
نیمه شب گذشته بود که به اتاقم بازگشتم. در سالن انتظار هتل نویسندگان نشسته بودند. دعوت کردند به صرف قهوه یا چای. گفتگو تا ساعتی دیگر به طول انجامید. صادق جلال العظم هم بود. پیرمردی در استانه هشتاد سالگی، اما خوش قامت و خوشپوش و خندان. گفت: نقد سلمان رشدی ام را خوانده است! گفتم من هم ذهنیت تحریم و پس از آن را دیده ام. در یکی از مقدمه های نقد ایات شیطانی به نقد نظر او پرداخته ام. جلال العظم خوشرو و آرام و خندان بود. جلال العظم سال ها در دانشگاه پرینستون و برلین تدریس کرده است و کتاب هایش به زبان های مختلف ترجمه شده است. نویسندگان سوری او را به عنوان رییس کانون نویسندگان با بیشترین آرا بر گزیدند.
نکته قابل توجه تامین کننده اصلی هزینه نشست بود. یک مهندس کارافرین سوری - مهندس ولید الزعبی-که سال هاست در امارات زندگی می کند. متدین و باوقار و متواضع، با سرمایه ای بیش از ده میلیارد دلار و ده هزار نفر کارمند و پنجاه شرکت...صحبتش در افتتاحیه هم پر نکته و دقیق بود. سخن را با مصرعی از متنبی تمام کرد که:
الرای قبل شجاعه الشجعان
پیش از نیاز به شجاعت دلیرمردان به اندیشه نیازمندیم. شماره صفر نشریه کانون هم توضیح شد. با قطع وزیری، دو ستونه، خوش کیفیت و سرشار از مقالات و شعر در باره سوریه...
جهارشنبه شب در کافه ریش جلسه شعر خوانی بود. شاعران مصری و سوری و مراکشی و اردنی... کافه ریش شبیه کافه فردوسی در ادبیات ماست. سال ها پنجشنبه ها نجیب محفوظ و دوستدارانش، در این کافه جمع می شده اند. عمر کافه به بیش از صد سال می رسد. نیمی از کافه به نشست های ادبی اختصاص داده شده است. نیمه نخست به عنوان رستوران استفاده می شود. عباس از کارکنان کافه مرا به طبقه زیرزمین برد. در انتها که شبیه بار بود، قفسه ای چرخید و پس آن راه پله های سنگی نمایان شد.: از اینجا سه راه خروجی دارد. مبارزان و آزادیخواهان وقتی اینجا جلسه داشتند و پلیس با خبر می شد، از همین در خارج می شدند. منظورم سال های دهه دوم و سوم قرن بیستم است!
اکنون کافه ریش در میدان طلعت حرب ، معروفترین کافه فرهنگی مصر و جهان عرب است. ریش هم به معنای برگزیده و ثروتمند است. زین العابدین فواد شاعر مصری گفت: در کوچه پشتی قهوه خانه های ارزانی هست، جوانان و نویسندگان و هنرمندان به انجا می روند. رفتیم. زین العابدین را بسیاری از جوانان می شناختند و احترام می کردند. کیف و کتابش را روی صندلی یکی از میز ها گذاشت، گفت: من بر می گردم، مهمانم را راهنمایی کنم.
همه از سینمای ایران سخن می گفتند. از درخشش حیرت اورش. من هم مانده بودم که چگونه بگویم، به دلیل حاکم شدن بی رسمی ، سینماگران ما برای بزرگداشت سینمای ایران به قبرستان رفته اند، و با صدای خاموش اعلام کرده اند، فرهنگ دولتی حاکم بر سینما بوی مرگ می دهد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)