نقشی که می ماند...

هنگامی که خبر درگذشت دوستی ، آشنایی یا خویشاوندی را می شنویم. زنجیره یاد ها در ذهنمان زنده می شود. یادها مثل برگ های رنگین در برگریزان پاییزی در اسمان ذهنمان غوطه می خورند. دیده اید برخی برگ ها چه اب و رنگی دارند؟ من همیشه از سال های کودکی تا به امروز در برابر هیاهوی رنک برگ ها بی تاب می شدم و می شوم... خبر درگذشت ایه الله انواری مثل بارانی از گلبرگ های شکوفه های بهاری در ذهنم درخشید... در مجلس اول، هر شش ماه یک بار کرسی نماینده ها تغییر می کرد و جابه جا می شدیم. فرصتی برای اشنایی بیشتر و بهتر و نظاره مجلس از افقی دیگر. یک دوره صندلی ام کنار صندلی ایه الله انواری بود. در ان شش ماه گفتگوهای گاه گداری داشتیم.
زندان که بودم، همیشه دلم هوای یک درخت سیب پر شکوفه می کرد. انگار این درخت در ذهنم زنده بود. عطر شکوفه ها را حس می کردم...
با صدای بلند می خندید. خنده اش موسیقی مسرت بخشی داشت. موجی از شادی را تا شعاع صدایش به هر سو می پراکند. ابوالقاسم سرحدی زاده که در صفا و راستی و مهر تا ندارد، می گفت صدای خنده آقای انواری همیشه به من امید و استقامت می داد و می دهد. شما نمی دانید این خنده ها در دوران طولانی زندان چه نعمتی بود...
می گفتم که درخت سیب پر از شکوفه همیشه در برابرم بود. گفتند از زندان ازاد می شوی. بی اختیار با خودم گفتم لابد درخت سیب خانه مان پر از شکوفه است. تا از درحیاط وارد شدم. الله اکبر! درخت غرق شکوفه بود. درخت قد کشیده بود. سیزده چهارده سال درخت را ندیده بودم
- اقای انواری وقتی اندوهگین بود.کنار دیوار سلول می نشست، سرش را بر زانو می گذاشت. از تکان خوردن شانه هاش می فهمیدیم گریه می کند. شاید برایت عجیب باشد. آن شبی که خبر رسید چه گوارا را اعدام کرده اند. تا صبح عبا بر سر کنار دیوار سلول نشسته بود...
صدایش لحن کلامش مثل سیمایش براق و معطر بود. همیشه بوی سیب گلاب می داد. شوخ و شاد و نکته گو هم بود... می دانی آقا- منظور امام خمینی- چرا مرا نماینده خودش در زاندارمری کرده است؟ برای این که ژاندارم ها قدری مرغ هم برای من بیاورند و صدای خنده ای گرم... و نیز اندوهی که همیشه بر چشمان فراخ و سیاهش سایه می انداخت. خداوند به همه ما کمک کند. تکلیف بزرگی بر دوش داریم. خداوند می گوید: به شما ها حکومت و قدرت دادم تا ببینم چگونه رفتار می کنید. نه این که چگونه حرف می زنید.... ببین این حرفی که امام دیروز زد و گفت: جوری رفتار نکنید که مردم خیال کنند. پشت کتاب جیز دیگری نوشته شده است. و ناگاه چشمانش پر از اشک شد. دیشب خواب به چشمم نیامد. سنگینی این حرف بیخوابم کرده بود.
ایه الله انواری همان تصویر پر مهر و محبت و صمیمی بود که از روحانی در ذهن خود تصور می کردیم. همان که کیمیا بود.
انگار همیشه دغدغه اش این بود که مبادا اعتماد مردم به روحانیت و دین اسیب ببیند. آژمایش بزرگی برای ما پیش امده است.
او از جمله عالمان دین بود که به اعتماد مردم خیانت نکرد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (17)