کلنل خوانی-4

با دیدن جلد کتاب هدایت و تصویر او، افسرده و دلمرده و غمناک...این پرسش در ذهنم مطرح شد؛ از بوف کور تا کلنل ادبیات داستانی ما چه گام بلندی برداشته است؟. با خود گفتم از هدایت تا دولت ابادی...؟
سیاوش، کلنل را لای یک پوشه ی قهوه ای خوشرنگ با نقش و نگار ها ی هنر اسلامی گذاشت. پوشه نشانی گنجینه های هنر اسلامی را داشت، البته به زبان عربی. به هتل که رسیدم، دیروقت بود. آقای جباری مدیر هتل برایم توضیح داد که با همان کارتی که می شود وارد اتاق شد؛ همان کلید ورودی هتل هم هست. چون از ساعت ده شب به بعد هتل به امان خدا و مهمانان رها می شود...یادش به خیر دوران دانشجویی در اصفهان، چند سالی در نوبت شب بخش پذیرش(رسپشن!) هتل کوروش کار می کردم. بعدا شد هتل کوثر...ساعت یازده و نیم شب از خوابگاه نخست وزیری و بعد همدانیان با اتوبوس
تا سی و سه پل می آمدم. کت و شلوار سرمه ای اتو شده می پوشیدم. کراواتم را در پارک کناره زاینده رود به گردن می آویختم! کراوات با گره شل شده توی جیب بغلم به خوبی تا شده بود. آن را لای پاکت کاغذ گلاسه بلندی می گذاشتم که صاف بماند. از پله های هتل راینیشر که بالا می رفتم. ذهنم به همان سال ها پر کشیده بود.
پوشه را باز کردم و خواندم:
صفحه نخست
زوال کلنل
نشر چشمه
تهران 1386
" اول باید ته سیگارم را خاموش کنم..."
سه ساعتی خواندم. همان اضطراب هنگام خواندن سلوک در مغز استخوانم دویده بود. خواب در ربودم. ساعتی بعد بیدار شدم. خواندم. این خواندن و گاه از هیبت اضطراب نیمه-هوش شدن و به خواب برو افتادن تکرار شد. ساعت نزدیک یازده صبح بود که رمان را خوانده بودم. تابلویی که رمان با ان پایان پیدا می کند؟ نه بلکه آغاز می شود و زندگی از سر می گیرد. و آهنگ خوش دو بیتی از غزلی از مولوی؛ پایان بندی کتاب:
چو در ره ببینی بریده سری
که غلتان رود سوی میدان ما،
از او پرس از او پرس احوال ما،
کزو بشنوی سرّ پنهان ما!
این دو بیت را با صدای خوش پریسا وش سپیده رییس سادات در ذهنم تکرار کردم.
(همین جا! تفاوت دولت ابادی با هدایت، که مولوی را نمی شناخت و
شاملو که فردوسی را ؛ به روشنی آشکار می شود.)
دولت ابادی گفته است، کلنل پلی است به سوی جهان ،روزگار سپری شده ی مردم سالخورده و سلوک و طریق بسمل شدن؛ چنان که جای خالی سلوچ، هم پلی است به کلیدر. به نظرم این پل تبدیل به خانه شده است. سلوک و کلنل هم انچنان در هم تنیده اند که دشوار می توان دو جهان زیست و زندگی؛ اضطراب ها و جنک درون احوال؛ را از هم تجزیه کرد. ان مادیان سرخ یال؛ باز هم به تعبیر دولت ابادی با جراحی از درون سلوک تجزیه شده است. این میلاد، دشوارترین میلادی ست که می توان تصور کرد. تصور کنید؛ کودکی که متولد می شود هر پاره تن و جان او مستقیما از همان پاره های تن و جان مادرش تجزیه شود. چشم از چشم و قلب از قلب و جان از جان؛ سلول از سلول...
از این رو کلنل و سلوک و مادیان سرخ یال؛ ابعاد یک هرمند. هرم انسان و زندگی او در این اضطراب طاقت سوز.
با حسرت بسیار متن پارسی رمان اکنون در دست شما نیست؛ تا بتوانید در باره نظر و یا تفسیری که از کلنل دارم، سخنم را بپذیرید و یا نقد و رد کنید. این رمان می بایست در همان سال 1364، نزدیک به سه دهه پیش منتشر می شد. یا دست کم در همان سال 1386همه رمان را می خواندند. شاید ان گاه بعد از سال های سال ما شاهد کهریزک و ستار بهشتی نبودیم. داستان ستار بهشتی دقیقا روایتی نو از کلنل است. پلیس سیاسی-امنیتی جوانی ر دستگیر می کند. دو هفته ای نمی گذرد که به خانواده اش می گویند، بیایند و جسد او را تحویل بگیرند. خواهر ستار می گوید، ستار همیشه اضطراب داشت...
اضطراب بر سر امید و شادی وروشنایی آوار شده است. در متن انگلیسی رمان فرازی هست؛ به گمانم ان فراز، از زمره کلیدهای شناخت کلنل است. وقتی که راه و رسم پلیس امنیتی تبدیل به دین می شود. به عبارت دیگر دین در سیمای پلیس امنیتی جلوه می کند. رسول خضر جاوید؛ مامور امنیتی و شکنجه ساواک که بعدا هم کار و بار خود را با سیمایی دیگر ادامه می دهد؛ به امیر پسر بزرگ کلنل می گوید:
" گوش کن پسر!پلیس سیاسی مثل دین می ماند، تا به حال کسی شنیده است که دین سرنگون شود؟
یک دار و دسته جدید ممکن است حاکم شوند؛ اما آن ها نمی توانند تمام بنیاد های رژیم سابق را نابود کنند." ( متن انگلیسی، ص: 152 این بخش در نسخه پارسی که دارم نبود. پیداست از جمله همان موارد پیشنهادی اصلاحی ارشاد بوده است؛ که حذف شده است. دولت آبادی چند سال پیش گفته است:" نزدیک به دوسال است که این رمان در اداره ارشاد است. بار نخست این رمان 43
اصلاحیه خورد که بعد از انجام تمام تصحیحات کتاب را دوباره به ارشاد فرستادم و حالا با 21 اصلاحیه جدید مواجه شده است، امیدوارم اسکلت این رمان به دست مردم برسد!"
."

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)