کلنل خوانی-5

چنان که در سطر پایانی رمان نوشته شده است؛ دولت آبادی زوال کلنل را ظرف دوسال، از 1362 تا 1364 نوشته است. سال های جنگ و نیز سرکوب گروه هایی که دست به اقدام مسلحانه زدند و در ان میان خشک و تر با هم سوخت. داستان در چنین زمانه ای نوشته می شود.
داستان زندگی کلنل، افسر نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی و خانواده اش. کلنل دودختر و سه پسر دارد. فرزانه دختر بزرگ و پروانه دختر کوچک است. سه پسر دارد؛ امیر و محمد تقی و مسعود که به مسعود کوچک معروف است. نام همسر کلنل فروز است. شوهر فرزانه فامیلش قربانی است و به قربانی حجاج معروف است. شخصیت دیگری که نامش را می دانیم رسول خضر جاوید است. مامور امنیتی و شکنجه ساواک و بعدا تداوم همان کار،متناسب با تغییرات پس از انقلاب ، چهره عوض می کند، نمایی و ادعایی دیگر.
دوجوان هم که می توانند، پاسدار یا بسیجی باشند، در داستان نقش دارند. علی سیف و عبدالله
این صورت ساده داستان است. کلنل و امیر و محمد تقی و پروانه و مسعود و فروز کشته می شوند، هر کدام به گونه ای. قربانی و خضر جاوید و فرزانه می مانند.
سه شخصیت در داستان حضور بیشتری دارند. کلنل در مرکز داستان است. او ناظری است که از پس شیشه بخار گرفته در آن شب بارانی نظاره گر و نیز نهایتا بازی گر رمان است. امیر پسر تنها و منزوی در زیر زمین خانه زندگی می کند. دلمرده و یاس آلود و حسرت زده...در آغاز داستان شاهد تک گویی فرزانه خواهرش هستیم. بر پله زیر زمین نشسته است و با امیر حرف می زند. این بخش را دولت آبادی در نشست دانشگاه سواس خواند. شخصیت سوم خضر جاوید ست...سه روایت از سه زندگی که کاملا در هم تنیده می شوند. گویی دیگران در میانه این رشته ها؛ گمگشته اند. داستان زندگی و مرگ؛ گوهر رمان است. با توجه نظرگاهی که دولت آبادی دارد؛ انسان در مرکز قرار می گیرد. گفتگویی از شاملو و دولت آبادی در دست است.( در یو تیوب می توانید، ببینید. http://www.youtube.com/watch?v=-F0DLT0_Dv4
این گفتگو اهمیت درجه اولی در شناخت نظر گاه دولت ابادی و گوهر هنر نویسندگی او و نیز شناخت شعر شاملودارد:
دولت آبادی: دهه شصت صحبت می کردید و می گفتید زندگی یک تصادف است و مرگ ...
شاملو: و مرگ یک واقعیت
دولت ابادی: کلمه قصار نیست؟
شاملو: نه ، یک واقعیتی ست دیگر، آدم بر حسب اتفاق به دنیا می آید ولی وقتی به دنیا آمدمرگ اش قطعی ست.
دولت ابادی:همین است.
شاملو: انسان است، تولدست،و مرگ اش هست که دیگر انسان نیست. خاطره ای است از او؛ آن هایی که الگوی زندگی ما بودند می دانستند چه می کنند. آن ها به مرگ فکر نکردند. فقط زندگی کردند و چه خوب که ماهم بتوانیم به آنجا برسیم. مرگ برایمان وجود نئاشته باشد. در حالی که قاطعیت وجودش بیشتر از زندگیه. عملا وجود نداشته باشد. طرد بشود.
اهمیت و اوج زندگی در همینه که موقته، اینه که تو باید جاودانگی خودت را در جای دیگری بجویی؟
دولت آبادی: آنجا کجاست؟
شاملو: انسانیت، فرصت هم نداریم، فرصت بسیار کمه... خیلی کم، به طرز بیشرمانه ای کوتاهه زندگی... ولی هر چه هم کوتاست، اهمیت اش در همانه، در همان کوتاهی شه
برای کوتاهی زندگی تابلو مصیبت بار ابدی در کلنل ترسیم شده است. کلنل به امیر خبر می دهد؛ که خواهرش پروانه که چهارده سالش بود؛ اعدام شده است. امیر تنها می پرسد؛ او برای اعدام کوچک نبود؟ تمام درد و دریغ و کوتاهی بی شرمانه زندگی وقاطعیت مرگ در تحکم پلیس سیاسی خودش را نشان می دهد...
اکنون که از آن سال های کبیسه، سال ها گذشته است. با خواندن کلنل تصویر برخی دانش آموزان دبیرستان دانشگاه شیراز و نیز دانشجویانی که می شناختم و همه با قاطعیت مرگ رودررو شدند. در جبهه های جنگ مثل مسعود کلنل و یا در برابر رگبار و چنبره طناب دار...
در برابرم زنده هستند.
کلنل بیان یک واقعیت عریان و یک حقیقت دشوار است. به گمانم حقیقت هنر هم همین است. ثبت ابدی اضطراب یک ملت...با تحمل رنج سنگین و تاب سوزوطاقت فرسایش...همان که مولوی سرود: خون همی جوشد من اش از شعر رنگی می زنم...همان گریستن قلم بیهقی... تا قلم را لختی بگریانم.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)