کلنل خوانی-6

روایت کلنل، روایت زندگانی بسیاری ست؛ زنده و نزدیک و حس شدنی...به عنوان مثال روایت بوف کور هدایت انگار در دوردست می گذرد. حتی برخی حال و هوای بوف کور را بیشتر هندی دیده اند.
از همان آغاز بوف کور هنگامی که می بینیم راوی اهل دود و دم است و جهانی مالیخولیایی دارد...خطی ازفاصله بین ما و روایت کشیده می شود. روایت مرگ است. و به تعبیر اندیشه برانگیز نجف دریابندری -که یکی از دقیقترین نگاه ها را به ادبیات و رمان داراست؛- بوف کور داستانی منحط است.
کلنل هم روایت مرگ است اما مرگی که از درون آن زندگی مثل چشمه ای روشن می جوشد و می درخشد...نفی یی است که اثبات از آن جان می گیرد... به تعبیر مولوی: "من چو لا گویم مراد الا بود."
این همان دیدگاهی است. که کلنل بر بنیاد آن آفریده شده است. فضای کلنل تاریک است...اگر نوری می بینیم و بازتاب نور در کوچه و خیابان نور حجله های شهداست و در خانه نور چراغ برق. باران هم در شب رمان- رمان روایت یک شب بیشتر نیست- بی امان می بارد. اما یک روشنایی خیره کننده ناگاه فضا را روشن می کند؛ روشنایی خون محمد تقی که
همرنگ عسل کوهی است. در کلنل مرگ در صورت روایت پیروز می شود و زندگی در ژرفای آن.
شخصیت کلنل که با رنجی سنگین افریده شده است، گواه این داوری و یا ادعاست. مرگ در سرپنجه ی زندگی است و زندگی برمرگ چیره.
"اما من به یک حقیقت مهم در امر مرگ اطمینان دارم . آن این است که انسان تا به زندگی پشت نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمی شود" (سلوک،ص: 194)
به گمانم کاوش در زندگی کلنل، به روشنی نشان می دهد که دولت آبادی در پرداختن به مقوله همیشگی و ابدی انسان، مرگ و زندگی ، توانسته شخصیتی بیافریند که مثل یک تابلو- مثل همان تابلو کلنل محمد تقی پسیان در خانه کلنل فروتن- واقعیت و حقیقت مرگ و زندگی را ترسیم کند.

فشرده داستان
کلنل در نسخه پارسی، 257 صفحه و هر صفحه 24 سطر در قطع رقعی ست. همه داستان در یک شب بارانی می گذردو بین هشت تا یازده ساعت. خانه کلنل در یک شهر درجه دوم در شمال قرار دارد. ما هیچگاه نام شهر و یا حتی نام خیابان ها و میدان ها را نمی دانیم. می دانیم خانه نسبتا بزرگ کلنل در کوچه ای قرار دارد؛ ان کوچه به شیب ملایم تئه ای منتهی می شود و همان سو گورستان شهر است. شهری که یک بیمارستان دارد و تنها یک روانپزشک؛ او هم زندانی ست؛ به جاسوسی متهم است! به یاد روانپزشم مرشد و مارگریتا افتادم...
نیمه شب دو جوان مسلح به خانه کلنل می آیند. کلنل بایستی به دفتر دادستانی برود، اوراقی را امضا کند ، مبلغی بپردازد، تا جسد دختر 14 ساله اش را که اعدام شده است، بتواند در همان شب با حضور دوجوان مامور و مسلح به خاک بسپرد. می رود و دخترش را دفن می کند. از همین زاویه همان شب
نحس ما با کلنل و اعضای خانواده او ، سرنوشت و سرانجام همگی آنان اشنا می شویم.
شخصیت کلنل
کلنل را از سه زاویه دید می توانیم بشناسیم.
یکم: گویی کلنل محمدتقی خان پسیان قهرمان زندگی قهرمان داستان است...نام او هم کلنل است. هوشمندانه در رمان نام دیگری برای کلنل نمی توان جستجو کرد. گویی همان عنوان بر هویت او سنگینی می کند و با همان هویت هم شناخته می شود. نام یک پسرش هم محمد تقی است. مبارز انقلابی است. با رژیم شاه مبارزه کرده و به زندان افتاده است. با موج انقلاب ازاد می شود.
کلنل در واقع با همین نام هم وفاداری خود را به کلنل بزرگ نشان داده است.
کلنل دلبسته شخصیت امیر کبیر هم هست. نام پسر بزرگش امیر است و امیر در طول رمان در تدارک ساخت پیکره امیر کبیرست.
دوم: کلنل برای خود هویت سربازی قایل است، شرافت سربازی...بر واژه سرباز تاکید و دقت داشته باشید؛ کسی که دفاع از شرافت شخصی و خانوادگی و ملی ،سرش را تقدیم می کند.
اتفاقا همین تعبیر شرافت سربازی در آیین نامه انضباطی ارتش با اندک تغییری باقی مانده است
" من حفظ حیثیت و شرافت سربازی و اخلاق اسلامی را سرلوحه زندگی خود قرار می دهم" (ماده 14، بند،د)
بر اساس پایبندی به شرافت سربازی، در برابر چشمان امیر؛ کلنل که سیاه مست و ویران است، شاهرگ زنش را قطع می کند.
سوم: کلنل دلبستگی هایش و نشانه هایش سه چیز است: تابلو بزرگ کلنل پسیان روی پیش بخاری اتاق میهمان، شوشکه ای که به دیوار آویخته است و نیز اشاره به شوشکه کلنل پسیان در تابلو... سه تاری که بر دیوار است و گرد سالیان بر ان نشسته؛ و حسرت نوایی در جان کلنل؛ تا زخمه ای بزند.
در طول رمان، شاهد نسبت کلنل با این مجموعه و آن هویت سربازی و فرزندانش هستیم. کلنل شاهد خانواده و خانه و شرافت و تاریخ است. تا خودکشی باشکوهش، مثل خودکشی آریوبرزن

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)