کلنل خوانی-8

کلنل ساده و صمیمی و پرمهر است. خیرخواهی و مهر او از شخصیت قوی و استوارش مایه می گیرد؛ همان پایبندی به شرافت سربازی...او شاهد شرافت سربازی خویش نیز هست." کلنل یک شاهد است. چشم های شاهد او بر آن چه می گذرد." ( ص ، 201)
شخصیت قیس در سلوک و لزوما ،آن مادیان سرخ یال، همانند کلنل است. البته بایست گفت، به دلیل تقدم نگارش رمان کلنل؛ قیس همانند کلنل است. " قیس مردی که بدخواه دشمنش هم نیست."
( سلوک، ص، 120)
بدیهی ست آن که جانی حساس و لطیف و پرمهر دارد زودتر آسیب می بیند و دلش رنجه می شود.
خس به صد سال توفان ننالد
گل به یک تند باد است بیمار
اضطراب بر سر و جان کلنل و خانه و خانمان او آوار شده است. نشانه این اضطراب ویران شدن خلوت و نابودی آرامش اوست. نخستین بار این تهدید از سوی زنش فروز صورت گرفت...او زنی زیباست که به مجالس عیش و عشرت امیران ارتش راه یافته است. دیرهنگام شب، مست به خانه می اید. ضربه دوم وقتی است، که فرمانده کلنل او را احضار می کند و می گوید بایست به ظفار برود...
وضعیت فروز و دستور ماموریت او به ظفار انگار دو روی یک سکه اند؛ آیا می خواهند کلنل شاهد ویرانی و تباهی زنش نباشد؟ کلنل تصمیم تلخی می گیرد. او می خواست از زنش جدا شود و بیش از آن تباهی را تحمل نکند؛ اما فرمانده ارشد با صراحت و آمرانه می گوید، چنین اختیاری ندارد!
" ماموریت مهم و ارزنده ای است کلنل، ظفار! این نشانه قدر شناسی اعلیحضرت همایونی ست از افسران میهن پرستی مثل شما، به تان تبریک می گویم!"
"قربان..."
"موفق باشید کلنل!"
"موضوع این است که من هنوز روی مشکل خانوادگی تاکید دارم، قربان ، شما که مسبوق هستید."
"فکرش را هم نکنید کانل، متارکه امکان ندارد، نظر این است."
"اما تیمسار، همسر من..."
"باید ملاحطات را هم جدی بگیرید سرهنگ!لازم است نام خانوادگی شما روی ایشان باشد. ضمنا باید توجه داشته باشید که همسر شما از خانواده سرشناشی هستند."
"اما من یک سرباز هستم." ( ص، 62)
کلنل زنش را می کشد، اما انگار در نهان دلش برای او می سوزد... ایا فروز هم قربانی دیگری و از نوعی دگر بود؟ وقتی امیر به کنایه می گوید: من برادر کسی نیستم. کلنل با خود می گوید:" به حلال زاده بودن فرزندانم شک نمی کنم؛ شک ندارم، نه! اگر فروز می خواست رعایت نکند دو بار روی تخت جراحی نمی خوابید. و اگر این طور نبود، تقات باید حس می کردم؛ از طریق عواطفم حس می کردم، عواطف و غریزه که دروغ نمی گویند به آدم، نه؛ من همه تان را دوست دارم." (ص،67)
کلنل نمی خواهد به ظفار برود. کشتن مردمی فقیر که از دست حکوکت خود به جان آمده اند؛ چه وجهی می تواند داشته باشد؟ او سرباز است اما مهره نیست، به ویژه وقتی ئای کشتن انسان هایی که نمی شناسد به میان می اید. از سوی دیگر چکونه چنان خواری و تباهی را تحمل کند؛ زنش شبانه و دیر هنگام، مست به خانه بیاید و هر شب افراد مختلفی او را به خانه برسانند...
هم به ظفار نمی رود و هم با انقطاعی خونین تباهی را تمام می کند و نیز سرش را بالا می گیرد و در درون خرسند ست که به شرافت سربازی متعهد مانده است. پروانه خردسال است، که شبی با تیغی تیز و البته خود مست و ویران به انتظار فروز می ماند و او را در حیاط خانه می کشد. سال ها به زندان می افتد؛ بخشی از دوران حبس با پسرش امیر هم بند است. اضطراب در وجودش خانه می کند...
اضطراب گویی با خون و عصب کلنل آمیخته شده است. حس مدام تحت تعقیب بودن؛ برق خاکستری شاهد چشمان تیز و ونگاه سرد یخ بسته ای را همواره در پس پشت خویش حس کردن...احساس خفگی از هرم نفس سنگین بویناک بیگانه ای...افعی سیاهی در اتاقی تاریک.
" کار خیالات من به آنجا کشیده که هر لحظه و هر جا که هستم احساس می کنم دو تا مامور غیبی دارند تعقیبم می کنند و مراقب رفتار و حرکاتم هستند." ( ص، 30)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)