گرگ بچه های خود را نمی خورد

زمستان ۵۶ بود. بیستم اسفندماه، قرار بود از بروجن تا ایذه برویم. از دامنه کوه ها و کرانه رودخانه ها. ۱۱ نفر بودیم. همگی دانشجویان دانشگاه پهلوی شیراز، علی جمال ابادی هم بود، مهمان من بود و از اراک امده بود، با همان حس قوی طنز و ملاحت کم نظیرش! از ان جمع، پس از پیروزی انقلاب حسین تفرشی و رضا رضوانی و ناصر روزی طلب اعدام شدند و دهقان شهید و محسن نوری مدتی پریش احوال…نمی دانم چرا یاد آن سفر در ذهنم زنده شده است، شاید وقتی برف می بارد و یا حتی خبر می دهند که برف خواهد امد، به یاد شب نخست همان سفر می افتم. سفری که ۱۱ شبانه روز طول کشید و جمع ما از بروجن تا ایذه پیاده رفتیم. در نزدیکی ایذه ژاندارمری منطقه همه ما را دستگیر کرد و برای پرس و جو به پاسگاه برد که کی هستیم و از کجاییم؟
مثل ایلی بودیم که در زمستان به جستجو و استقبال بهار می رود. شب نخست در دامنه کوه چادر زدیم. بچه ها کیسه خواب ها را آماده کرده بودند. نوبت نگهبانی با من بود. آتش افروخته بودیم. شعله هایی بلند و سرکش…کدری را کنار اتش گذاشته بودم و در نور آتش گیتا می خواندم و گاه رباعیات خیام. همه ما گرم انقلابی بودیم که ریشه هاش در خاک محکم می شد و می بالید و می پرورد. شعله امید در جان همه ما جوانان ان روزگار زنده بود. صدا ها پر طنین و چشم ها براق و دست ها قوی و پا ها در طی کوه و دشت چالاک…گیتا از گاو کامادوک سخن می گفت! گاوی که می توان شیر آرمان ها و آرزو ها را از او دوشید و نوشید. گاو ایزد اندرا… در فکر گاو آرزو ها بودم که ناگاه دیدم در دامنه کوه گرگی مستقیم رو به چادر ما و آتش ایستاده ،به ما چشم دوخته بود. در میان سایه ی کوه و درخشش برف، برق چشمانش پیدا بود. می خواستم با فریادی بچه ها را بیدار کنم. باخود گفتم اگر نزدیکتر آمد، آن ها را خبر می کنم. اما حسین را بیدار کردم. حسین راهنما و مسئول گروه بود. با مختصر تکانی چشم باز کرد و لبخند زد
- حسین گرگ آمده!
- واقعا؟
-بله من گرگ را می شناسم!
با حسین کنار آتش نشستیم و گرگ را نگاه کردیم. گرگ آرام و مطمئن به نظر می رسید. گفتم ببین حسین من در گیتا رسیده بودم به گاو آرزو ها که یکهو سر و کله ی گرگ پیدا شد! برای حسین و خودم چای ریختم. حسین با چشمان فراخش که تابی ترکمنی داشت به گرگ نگاه می کرد.
- کاش نقاش بودم و از همین زاویه گرگ را نقاشی می کردم. انگار به کوه تکیه داده است. ماه هم حرف ندارد! برف گرفت. نرم می بارید. کلاه کاپشنم را روی سرم کشیدم. کاپشن هدیه دوستم احمد عطاری بود…لبه کاپشن مثل یال اسب بود. گرگ تکان خورد و باز گشت. حسین گفت: این گرگ ماده و حامله است. ببین با چه لنگری می رود. گرگ حتا اگرسخت گرسنه شود، آزارش به بچه هایش نمی رسد. اما انقلاب ها بچه های خود را می خورند. گفت یک رباعی بخوان. رباعیات خیام در دستش بود.
- از حافظه بخوان
خواندم:
از مـن رمقی بـه سعی سـاقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از بـاده دوشــین قــدحی بـیش نــمـاند

از عـمر نـدانم که چه باقیمانده است
نمی دانم از ان جمع ما چند نفر باقی مانده اند و در کجایند و در چه کار…اما خاطره متن گیتا و ان گرگ در شکوه برف و کوه و سرمای اسفندماه بروجن و رباعی خیام برایم مانده است…

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)