مارسل خلیفه

برای شرکت در برنامه مارسل خلیفه و گروه میادین به باربیکان رفته بودم…زود رسیدم. در سالن های مختلف باربیکان، در راهرو ها، کتابخانه قدم می زدم و با خود می گفتم کاش ما هم یک مرکز فرهنگی در همین حد و قواره باربیکان و به همین آبادی از لحاظ محتوا و ماهیت داشتیم. در نزدیکی در ورودی شماره ۶ نشسته بودم و کتابی در دستم بود. کتاب تمدن در بوته آزمون نوشته توین بی…ناگاه دو نفر به سویم آمدند و به زبان عربی احوالپرسی کردند و نشستند و بحث را اغاز کردند!
- ما در ایران ملت های مختلفی داریم. ملت فارس ملت کرد ملت عرب…
- ما در ایران فقط یک ملت داریم ملت ایران.
- من عرب هستم!
- خب شما عرب ایرانی هستید
- نه من عرب اهوازی هستم!
- ما عرب اهوازی نداریم. عرب ایرانی داریم. ممکن است عرب ایرانی اهل اهواز یا آبادان باشد.
فارس ها هم همه ایرانی هستند. منتها اهل شیراز یا اصفهان و…
- چرا در ایران اجازه نمی دهند ما عربا لباس خودمان را بپوشیم؟
- حتما اجازه می دهند. اصلا چرا شما که اینقدر عربید اینجا با کت و شلوار غربی آمده اید. برنامه هم که عربی است ببینید حتا یک نفر با چفیه عقال آمده؟
برنامه شروع شد…وارد سالن شدیم. دوستان بلیط های گران قیمتی خریده بودند. من رفتم به بالکن. مارسل خلیفه شب به یاد ماندنی را‌افرید. به ویژه آواز محمد که امیمه خلیل خواند…صدایی قابل مقایسه با صدای ام کلثوم…از جنس آب و آتش و ابریشم و فولاد…ترانه مادرمحمود درویش را هم خواند: دلم تنگ قهوه مادرم هست…دلتنگ لمس دست اویم…زندگی را دوست دارم. می خواهم بمانم زیرا از اشک مادرم شرمنده می شوم..
بحریه را هم خواندند…سالن به خروش آمده بود…همه بحریه بودند.مارسل خلیفه با استفاده از ساز های غربی به موسیقی عربی حرکت و توان تازه ای بخشیده است…گرچه همچنان عود او مرکز موسیقی بود. پیرمردی کنار دستم بود. بیش از ۸۰ سال به نظر می امد. وقتی امیمه خلیل محمد را می خواند. شعری که محمود درویش برای محمد دره ساخته است. گریه می کرد. راحت و کودکانه…وقتی بحریه را می خواندند. برخاسته بود و هر دو دست را مثل ملاحانی که طناب کشتی را می کشند تکان می داد.
موسقی و کلمه همه را جمع کرده بود. وقتی همه هم نوا می شدند و به مارسل خلیفه جواب می دادند. جمعیت با لحنی درست و کلماتی دقیق و نشکسته شعر ترانه را تکرار می کرد…و شادی مارسل خلیفه…عظیم!
بر شانه مارسل خلیفه شالی طلایی بود مثل پاره ای از‌افتاب…این شال انگار صلیبی بر شانه اوست…همان که مسیح گفت: صلیب خود را همراه داشته باشید. صلیبی از رنج و خلاقیت…

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (9)