در سوگ زهرائی فرزانه


همین است: شکاریم یک سر همه پیش مرگ. شادا! روح بزرگ زهرائی فرزانه ، که نشرفرهنگ و اندیشه و هنر را گامی فرا پیش برد

محمد زهرائی ناباورانه رفت…انگار صدای آرام و نگاه هوشمند و دل دریای امیدوارش و همت بلندش اجازه نداد که در بستر بیماری بماند یا بیفتد، همانند مرغی پر زد و رفت و خاطره اش برای ما ماند. ناشری که کار و شیوه اش می تواند به عنوان یک معیار تلقی شود. می گفت: نشر هم هنر است و هم دانش و هم تکنیک و هم کسب و کار….باید این ها را درست و در اندازه معین با هم ترکیب کرد. مدیریت یعنی هارمونی و یا نواخت منطقی این چهار عنصر. او موفق بود. امروزه گنجینه ای از نشر کارنامه پیش روی ماست. هر کتابی نشانی از دقت و شکیبایی و هنر و دانش او را همراه دارد…اما در پس صحنه نشر کارنامه سیمای دیگری از زهرایی را می توان دید. این سیما برای نا اشنایان با او پنهان مانده است؛ و دوستان او با دریغ و درد از آن سیما و سلوک یاد خواهند کرد. زهرایی یک انسان با فرهنگ بود. در سنت دیرین ایرانی از خویشکاری سخن گفته شده است. خویشکاری یعنی این که فرد کار خود را بداند و با تعهد و بالاتر از تعهد و مسوولیت، با عشق کار خود را انجام دهد. پیامبر عظیم الشان اسلام تعبیری در باره شیوه کار دارند که: خداوند بنده ای را دوست دارد، که کار را کامل و با اتقان انجام می دهد. اتقان کار و یا احکام کار، کار همیشه زهرایی بود. او همیشه سرعت را فدای دقت می کرد…و البته گاه نویسندگان هم حوصله شان سر می رفت. اما وقتی کار انجام می شد و کتاب عرضه، همه به روشنی می دیدند که حق با زهرایی بوده است. کتابی زیبا، شکیل بی اشتباه و جذاب متولد شده بود.

سه سال پیش در قطر بزرگداشت ابن بطوطه بر گزار شده بود. به اتفاق جمیله ، ما هم از لندن دعوت شده بودیم، آقای زهرایی با دکتر موحد دعوت شده بودند. چند روزی از بخت خوش با هم بودیم و قدم زدن صبح دم در کناره ساحل و نکته هایی که به میان می آمد…آخرین صبحدم دکتر موحد این بیت را خواند:

روزی که نگاه من و عرفی به هم افتاد
چندی نگرستیم و گرستیم و گذشتیم

این شعر دیگر با آخرین پرتو نگاه زهرایی در ذهنم مانده است. ناشر فرزانه ای که فرهنگ و اندیشه ما به او دینی فراموش نشدنی دارد. ناشری که به دور از هیاهوی زمانه عسرت با شوق و امید چراغ فرهنگ و زندگی را روشن نگاه می داشت…برای او نشر کتاب به معنای حقیقت زندگی و تجسم عشق بود. برای ترجمه یک کتاب و یا تالیف یک کتاب او شیوه یگانه ای داشت. او بود که شب و روز پیگیری می کرد تا مثلا ترجمه فصوص ابن عربی، که یادداشت هایی مهجور در بین نوشته های دکتر موحد بود، آهنگ زندگی از سر گیرد و تبدیل به کتابی نمونه از هر حیث شود.

برای اولین بار او بود که مرا به خانه دکتر موحد و هوشنگ ابتهاج و دکتر محمد محمدی و نجف دریابندری و منوچهر انور برد و اوقات خوشی را در ذهنم بیادگار گذاشت…اکنون یاد خوش دوستی او مثل تابلویی در برابرم زنده است. ناشری که فرهنگ نشر و اندیشه و هنر را ارتقا بخشید. وقتی از ترجمه سخن می گفتیم…گفتم شوق غریبی دارم که برادران کارامازوف را ترجمه کنم. گفت می توانی آن همه التهاب روح را تحمل کنی… یک روح ملتهب با زبانی زنده و گیرنده…

اکنون در دنیای ذهن به چشم هایش نگاه می کنم و به آهنگ صدایش گوش می کنم… عاشق خلاق کتاب و فرهنگ و اندیشه بود. نشر کارنامه یادگار اوست با کتاب هایی که در تاریخ فرهنگ ما می مانند. از پیامبر جبران خلیل جبران به ترجمه نجف دریابندری تا فصوص الحکم ترجمه دکتر محمد علی موحد و کتاب مستطاب اشپزی دریابندری و فهیمه راستکار تا عروسکخانه ایبسن به ترجمه منوچهر انور و ترجمه های برگ نیسی…با چه حسرتی از درگذشت برگ نیسی سخن می گفت…

همین است: شکاریم یک سر همه پیش مرگ. شادا! روح بزرگ زهرائی فرزانه ، که نشرفرهنگ و اندیشه و هنر را گامی فرا پیش برد و از او خاطره ای معطر و عبیر آمیز بر جای مانده است.
*********
جرس

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)