زندگی یا مرگ؟ (۳)


حتما شما هم تصویر های اعضای سازمان مجاهدین خلق را دیده اید. اگر این تصویر مرگ نیست، تصویر چیست؟ می توان گمانه زد که میانگین عمر کشته شدگان، بیشتر از پنجاه سال است. پنجاه رفت و اکنون انان در خوابی همیشگی خفته اند. تصاویر را که می دیدم، به یاد عملیات مرصاد افتادم. با برخی همکاران نخست وزیری به استان کرمانشاه رفتیم. در اسلام آباد غرب صحنه غریبی دیدم. هیچگاه آن صحنه از برابر چشمانم و از فضای ذهنم گم نشده است. ساختمان ناتمامی بود، بر سقف تیرآهن چیده بودند اما هنوز آجر چینی نشده بود. از میان تیرآهنا مثل میله های زمخت زندانی، آفتاب پیدا بود، به تیرآهنا طناب آویزان بود و پیکر های جوانانی- جوانان بسیجی و حزب اللهی شهر- به دار زده شده بودند. دستاورد همان ساعاتی که نیروهای مجاهدین خلق بر شهر حاکم شده بودند…از سوی دیگر در کنار جاده خود رو های مجاهدین سوخته بود. پیکرهای سوخته، دختران و پسران در لا به لای اهن پاره ها دیده می شدند. لباس زیتونی بر تنشان بود. موهای سوخته، صورت های از شکل افتاده، چشمانی که انگار می خواسته اند از حدقه بیرون بزنند، در برابر وحشتی بزرگ، مجال اندیشه یا فرار پیدا نکرده بودند… اکنون هم این تصاویر در برابر چشم ماست. قدر مشترک تمامی ان تصویرها که در ذهنم رژه می روند و این تصویر ها که در برابر چشمانم قرار دارند، مرگ است…
داوری در باره این مرگ ها خود داستان دیگری ست…
ما هم در میان موج جمعیت بودیم. تیرماه ۱۳۶۰، از هفتم تیر چند روزی نگذشته بود. خبر دادند که برادرم محسن در کردستان شهید شده است. صاحب خانه امان محمود حمزه لوییان، روانش شاد، گفت: برویم اراک من هم همراه شما می آیم. آمد. با موج جمعیت می رفتیم. پدرم مثل همیشه آرام بود. چشمان روشن زیتونی اش با برق آفتاب صبحگاه تیرماه، روشن تر می نمود. بلند قدم بر می داشت. مثل همیشه چالاک . مردی شاید به سن و سال پدرم، نزدیک به شصت ساله، با لباسی ساده و سیمایی روستایی، از پدرم پرسید: کی بوده شهید شده؟
پدرم لبخند زد و گفت: پسر من محسن! کلماتش محکم بود و صدایش پر طنین و صمیمی. آن مرد سرش را پایین انداخت و گفت: خداوند به شما صبر بدهد. پدرم پیشانی مرد را بوسید…
با خود گفتم: پدرم چه تصویری از مرگ پسر دارد؟ این چشمه آرام و زلال و درخشنده چشمان او از کجا می جوشد؟
شهادت محسن سومین مرگ در خانواده کوچک ما بود…دو خواهرم در ۸ ماهگی و دیگری در ۵ سالگی مثل پرنده پر زده و رفته بودند…مادرم می گفت: آنها، نسرین و اکرم، الان مرغان بهشتند و بر شاخه های درخت طوبایند. آواز می خوانند تا من هم پیش ان ها بروم. مرگ محسن شعاع اجتماعی گسترده ای داشت. پاسدار بود و فضای جنگ…من هم نماینده مجلس بودم. رفتم کنار تابوتش…کفن را از صورتش کنار زدم. چهره اش زخمی و کبود بود، آما آرام و سایه محو لبخندی بر لبانش مانده بود…با خود گفتم: آمیزه ای از عقیق و نیلوفر و پولاد. پیشانی اش را بوسیدم. سرد نبود. مرگ آمده بود اما حقیقت زندگی او را ترک نکرده بود.
اولین بار پدر بزرگم در باره مرگ و زندگی آن هم با تصویر و با ساخت یک خاطره با من سخن گفت. او مطلقا سواد خواندن و نوشتن نداشت. اما گویی تراکتاتوس ویتگنشتاین را خوانده بود! وقتی می شود نشان داد نبایست سخن گفت!
این نوشته زندگی یا مرگ، همینگونه پیش می رود! تکه هایی از یک پازل، به تعداد روزان و شبان و ساعات و بلکه انات عمر، هر کدام مثل موجی سر کشید و خود را نشان داد برایتان می نویسم. یعنی برای خودم می نویسم. پدر بزرگم در عمرش کت و شلوار فرنگی نپوشید. همواره قبایی راه راه، معمولا سرمه ای و یا خاکستری می پوشید. شالی سبز به نشان سیادت دور کمر می بست. تابستان و بهار گیوه سنجانی می پوشید و پاییز و زمستان گالش لاستیکی . ریش سپیدش بیش از یک قبضه بود. وضو که می گرفت، قطرات اب از لا به لای محاسنش روان می شد و برق می زد. نمازش در همه عمر درست سر وقت بود. بر پیشانی اش سایه پر رنگی از جای مهر مانده بود. آن شب دستم را گرفت و گفت: پسر جان فردا صبح زود می برمت بالای تپه، تا طلوع افتاب را نگاه کنی. از همین بالای تپه می شود طلوع آفتاب را دید. از همانجا می بینیم که اول سرشاخه های صنوبر ها روشن می شوند و برق می زنند. روشنایی پایین می اید تا تمام ده را پر کند. ان شب، انگار خواب به چشمم نمی آمد. هنوز مدرسه نمی رفتم. پنجسالم بود. تاریک بود. پدر بزرگم نمازش را خوانده بود. پیراهن سفیدش را روی زیر شلوار دبیت سیا هش انداخته بود. گیوه اش را ور کشید. دستم را گرفته بود، هفته نخست شهریور ماه سال ۱۳۳۸ می رفتیم تا طلوع افتاب را ببینیم.
افق نیلی و خاکستری بود… خاکستری روشن شد. رنگ مس گرفت. سیاهیا پاره پاره شدند. تیغه ای از نور درخشید. پدر بزرگم لبخند زد. دستم را فشرد. این طلوع است. زندگی است!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (11)