زندگی یا مرگ؟(۴)

زندگی مثل طلوع آفتاب است! از بالای تپه مارون- مهاجران- که پایین می امدیم؛ ده روشن شده بود. سرشاخه های صنوبرها در طول نایه-نهر میان چشمه تا مدرسه- برق می زدند. در کنار قبرستان ده، که همسایه قبرستان ارامنه روستای حمریان بود، فاتحه خواندیم. پدر بزرگم ایستاده بود. انگشت اشاره اش رو به سوی قبرستان ارامنه بود، برای آن ها هم فاتحه می خواند. ..غروبی پدر بزرگم گفت: من آفتاب لب بام هستم. عمر ما هم مثل آفتاب غروب می کند. غروبش، طلوعی دیگر در دنیایی دیگر است. او با زبان خودش می گفت. من هم با فهم خودم گویی تصویری از کلامش می گرفتم. تصویری مبهم و مه الود…اما در ذهنم حک شده بود، زندگی مثل طلوع آفتاب است و مرگ همانند غروب آفتاب…
روزی در بازار اراک با پدر بزرگم می رفتیم. خنکای بازار و شلوغی اش برایم بسیار بسیار حذاب بود. جلوی مغازه ای ایستاد. پارچه فروشی بود. توپ های پارچه سفید مات دم دست بود. پارچه فروش با نیم ذرع فلزی پرنقش و نگار داشت توپ پارچه را می غلتاند و تند و تند نیم ذرع می زد. پدر بزرگم گفت: این کرباس است. برای کفن استفاده می کنند. پیراهن هم می دوزند. یادم امد که او خود پیراهنی کرباسی داشت. این هم کاری ست کفن فروشی… چند گذر بازار را رفته بودیم. بوی عطر ادویه پیچید. زردچوبه و گلاب و هل و زیره وفلفل و دارچین…و بوی عطر. بازار ادویه فروشا بود. هنوز هم آن بوی مخلوط ادویه ها، انگار خواستنی ترین بوی در تمام زندگی ام بوده و هست. یک عطر وحشی طبیعی وصف ناشدنی… یک بار انگار همان بو را در بازار حلب استشمام کردم. این ها عطر می فروشند. آن کفن فروش کارش نشانه مرگ است و این عطر فروش کارش نشانه زندگی ست؟ تو پسرم دوست داری چه کاره بشوی؟
تصویر ها در ذهنم تنظیم شده بودند. طلوع آفتاب زندگی ست و آن بوی دلاویز مستی آور بازار ادویه فروشا نشانه اش. غروب نشانه مرگ است و آن رنگ سفید مات کفن علامتش…وقتی پدر بزرگم مرد، نمی توانستم باور کنم که او غروب کرده است و به رنگ سفید مات کفن در آمده است. نه او همیشه همان طلوع بود و همان عطر بازار ادویه فروشا…دانش آموز سال سوم دبیرستان بودم، پدر بزرگم در گذشت. پانزده سالم بود…اما نمی توانستم باور کنم که برای همیشه رفته است. گرمای دستش، بازتاب نور خورشید سپیده دم در بالای تپه مارون، خنده آرام و شادش، آرامش همیشه اش…نمی توانستم طلوع را از غروب تمییز بدهم. خاطره او برایم تعریف دیگری از نسبت زندگی و مرگ بود...
وقتی پدر بزرگم مرد، انگار هیچکس بهتر از حاج آخوند نمی توانست دلداریم بدهد. به مجلس ختم آمده بود. دستم را گرفت، مدتها دستم در دستش بود. گفت: یک بار گفته بودی با آسید علی آقا پدر بزرگت به تماشای طلوع افتاب رفتی، یادته؟
بله یادمه...بغضم شکست. بالای تپه بودیم و بازتاب نور افتاب در چشمانی زیتونی...
او نمرده است، مرگ طلوعی دیگر است ظاهرش غروب است...
حاج اخوند خواند. نگاهش به دوردستا بود
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟
چرا به دانه انسانت این گمان باشد

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)