زندگی یا مرگ؟ (۵)

طلوع افتاب و غروب آن، رستن گیاهی، سربرکشیدن درختی، حتا رویش جوانه کوچکی… و نیز بر خاک افتادن درختی، پر پر شدن گلی، بر باد رفتن برگی، متلاشی شدن قاصدکی، برایم آمیحته ای از زندگی و مرگ بوده و هست. زندگی و مرگ با هم و در هم تنیده شده اند. مثل شب و روز در کره زمین…ما ۴۸ ساعت سیال شب و روز در کره زمین داریم. در جایی طلوع است و در جای دگر غروب. چه کسی می تواند خط فاصل روشن و معینی میان شب و روز در زمین ترسیم کند؟ روشنایی زندگی است، آیا مرگ تاریکی است و ظلمات بعضها فوق بعض؟ چیستی مرگ چیست!؟
نابودی و انهدام انسان است؟ عدم مطلق، نه عدمی که آینه هستی است و به تعبیر شیخ محمود شبستری:
عدم آئینه هستی ست مطلق
کزو پیداست عکس تابش حق
راه انسان ها در تفسیر حقیقت زندگی و مرگ متفاوت است. شناخت آنان هم با یکدیگر فرق دارد. کسی که به خداوند باور دارد، نگاهش با کسی که خدا ناور و یا منکر خداوند است ، تفاوتی عظیم دارد. تغییر نگاه می تواند جهان اندیشه و زیست انسان را دگرگون کند. می توان به عنوان یک نمونه شاخص، زندگی شوپنهاور را به دو دوره تقسیم کرد. این دو دوره با خواندن و اندیشیدن در متن اوپانیشاد ها برای او حاصل می شود. فیلسوفی که به آرایشگاه نمی رفت! از کجا که آرایشگر با تیغ تیزش گلوی او را نبرد؟ سر رو به بالاست، کشیدن لبه تیغ برگردن و در یک لحظه توفان شیپور مرگ و جوشیدن چشمه ای خون از گلو! مثل شاهکار علی حاتمی در سریال هزاردستان، بریدن سر باقرمیرزا( جهانگیر فروهر) توسط شعبون استخونی( محمد علی کشاورز)، زن خیاط برای اندازه گیری ظاهرا اندکی بیش از حد لازم به او نزدیک شده بود، شوپنهاور گمان کرده بود، زن می خواهد او را بکشد. زن را از بالای پله ها پرتاب کرد. زن علیل شد و تا پایان عمرش از شوپنهاور مستمری می گرفت، حکم دادگاه بود…شوپنهاور ترجمه لاتین اوپانیشادها را خواند. ترجمه لاتین از متن فارسی اوپانیشادها صورت گرفته بود. همان ترجمه مشهور دارا شکوه که با عنوان سر اکبر توسط انتشارات طهوری و به کوشش جلالی نایینی در ایران منتشر شده است. شوپنهاور آرامش پیدا کرد، به تعبیر خودش آرامش در زندگی و آرامش در مرگ!
برای من این آرامش از همان خاطره شروع شد! خاطره افتاب و نیز دانه ای که در زمین فرو می رود و می روید. با دوستان بسیاری ایرانی و غیر ایرانی، خداباور و یا ناخداباور، مسلمان و مسیحی و یهودی و هندو و بودایی و کمونیست و سکولار و…در این باره در گذار ایام و عمر صحبت کرده ام. گویی در کارگاه ذهنم در گذار پنجاه سال و بلکه بیشتر مدام به موضوع مرگ و زندگی اندیشیده ام…اما همان تصویر افتاب، غروبش و طلوعش و همان دانه ای زیر خاک، می میرد و شکفته می شود…زندگی تازه شاداب و گسترده تر از دل دانه می جوشد. کدام نگاه را می توان پذیرفت؟ سرمایه اندیشه و برهان دیدگاه ها چیست و از کجاست؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)