زندگی یا مرگ؟ (۶) تمثیل دانه



چنان که می دانیم زبان گفتار مسیح، زبان تصویر و تمثیل بود به تعبیر متی ۱۳/۳۵:
«بدون مثل بدیشان هیچ نگفت».
مسیح تمثیل بسیار درخشنده ای در باره مرگ و زندگی پس از مرگ دارند. دانه ای که در خاک فرو می رود ، از خویش به در می آید، می میرد و زنده می شود.
مولوی با میناگری هایی که کار اوست، تمثیل دانه را بارها در دیوان شمس و مثنوی مطرح کرده است؛ هر بار نگاه او و تصویر سازی او طراوتی دگر دارد. تا جایی که می دانم، پیش از مولانا جلال الدین بلخی ، شیخ عطار هم این تصویر و تمثیل را به اشاره، البته ای اشاره ای بس زیبا و کامل، به کار برده است:
هر که چون دانه بیفتد بر زمین
خود برون آید چو نی اسراربین
 
بهاء ولد که کتاب معارف او یکی از مهمترین سرچشمه های مثنوی ست، همین تمثیل را در معارف مطرح کرده است. فروزانفر در مقدمه جلد نخست معارف ، در تبیین سرچشمه های اندیشه مولانا به تمثیل دانه اشاره کرده است.( معارف، جلد اول، ص.یط)
واقعیت این است که در کلام مسیح و داستانواره های تمثیل های او و نیز در شعر عطار، و معارف بهاء ولد به اشاره سخن گفته شده است. مولوی همان اشاره ها را بسط داده است.
یکم، دیوان شمس
غزل شماره ۴۰۰
تو چو آب زندگانی ما چو دانه زیر خاک
وقت آن کز لطف خود با ما درآمیزی شدست
گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلی شوم
زانک جمله چیزها چیزی ز بی‌چیزی شدست
 
غزل شماره ۷۴

یک دانه شد افکنده بر رست و درختی شد
این رمز چو دریابی، افکنده شوی با ما

غزل شماره ۴۲۸
دانه‌ای بیچاره بودم زیر خاک
دانه را دردانه کردی عاقبت
دانه‌ای را باغ و بستان ساختی
خاک را کاشانه کردی عاقبت

غزل ۹۱۱
جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد
کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد
 
*****
دوم:مثنوی
دفتر اول
 
مصطفی روزی به گورستان برفت
با جنازهٔ مردی از یاران برفت
خاک را در گور او آگنده کرد
زیر خاک آن دانه‌اش را زنده کرد
این درختانند همچون خاکیان
دستها بر کرده‌اند از خاکدان
*
دفتر چهارم

دانه‌ای را صد درختستان عوض
حبه‌ای را آمدت صد کان عوض
کان لله دادن آن حبه است
تا که کان‌الله له آید به دست
زآنک این هوی ضعیف بی‌قرار
هست شد زان هوی رب پایدار
هوی فانی چونک خود فا او سپرد
گشت باقی دایم و هرگز نمرد
هم‌چو قطرهٔ خایف از باد و ز خاک
که فنا گردد بدین هر دو هلاک
چون به اصل خود که دریا بود جست
از تف خورشید و باد و خاک رست
ظاهرش گم گشت در دریا و لیک
ذات او معصوم و پا بر جا و نیک


ا

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (9)