زندگی یا مرگ؟ (۷) طبیعت مرگ

همان گونه که در باره وجود، زبان لنگ و واژه ها ناکارآمدند؛ به تعبیر سبزواری در منظومه حکمت:
مفهومه من اعرف الاشیاء و کنهه فی غایت الخفاء
مفهومش از شناخته شده ترین مفاهیم است؛ لکن ژرفای آن در نهایت پوشیدگی ست.
مرگ هم مثل وجود، همان طور است. شناخته شده ترین مفاهیم و نیز پوشیده ترین آن ها. هر روز جمعیت قابل توجهی از مردم جهان می میرند. جنگ و زلزله و سیلاب ها و جنایت ها و خودکشی به کنار، به همان شکل طبیعی در هر لحظه انسان هایی زندگی شان متوقف می شود و می میرد. گاه مرگی که انکار پروازی ازین جهان است. مثل مرگ محمد زهرایی… پشت میز کار و دلگرم و سرگرم ویرایش و خواندن و از حقیقت زندگی مسرور بودن و ناگاه سر بر میز نهادن و پروازی دیگر…مرگ! چه ما در باره مرگ بیندیشیم و یا از اندیشیدن بگریزیم؛ مفهوم مرگ و واقعیت محتوم آن، با قطعیت تمام و بدون کمترین شک و شبه ای بر زندگی ما سیطره دارد. تمثیل دانه، برای خداباوران و یا آنانی که برای هستی معنا باور دارند، پذیرفتنی و آرامش بخش است. اما اگر کسی خدا ناباور بود، همان تمثیل را در حد سخنی خیال پردازانه و غیر مدلل تغبیر یا تفسیر می کند. چه برهانی می توانیم ارائه دهیم؟ ایا در بحث مرگ اندیشی مجالی برای گفتگوی خداباوران و ناخدا باوران! وجود دارد؟
می توانیم بر واژه ی مرگ و مفهوم ان و یا دقیقتر بر مرگ به عنوان یک پدیده متمرکز شویم. مرگ چیست؟ می توان مثل اپیکور، این پرسش را بی معنا و نا به جا تلقی کرد. اپیکور باور داشت، وقتی من هستم مرگ نیست؛ هنگامی که مرگ از راه برسد، من نخواهم بود. انگار گزاره انسان می میرد. از یک سو سالبه به انتفاء موضوع است و از سوی دیگر سالبه به انتفاء محمول!
آیا می توان برای مرگ یک مفهوم و معنای مورد توافق یافت؟ خدا باوران و خدا ناباوران چنان تعریفی را بپذیرند؟ بی دلیل نیست که کنفو سیوس گفته بود، اختلاف مردمان بر سر تعریف هاست، دوست داشتم رساله ای می نوشتم و پدیده ها را تعریف می کردم؛ در ان صورت اختلافی رخ نمی داد. واقعیت این است که هر یک از ما، از مرگ تعریفی ویژه خود داریم. چنان که از زندگی نیز تعریف خاص خودمان را داریم. فراتر از مرگ و زندگی؛ هر کس به تعبیر ابن عربی« اله معتقد» خویش را دارد. همان که گفته شده است: راه انسان ها به سوی خداوند، به تعداد انسان ها گوناگون است! برخی در تفسیر این حدیث، انفس را نه جمع نفس- با ف ساکن- به معنی انسان، بلکه جمع نفس- به فتحه ف- به معنای دم ترجمه و یا تفسیر کرده اند. ما در هر دم خدایی داریم.
مفهوم مرگ، در زندگی ما مفهوم ثابتی نیست. هر اشنایی که می میرد، به ویژه اگر با او خاطرات مشترکی داشته باشیم؛ مرگ در ذهن ما تصویر تازه ای پیدا می کند. بگذارید برایتان یک نمونه نقل کنم…
عمو نبی برای من، تنها عمو نبود! یک انسان دوست داشتنی، صمیمی و شیرین، عمو نبی مثل عسل طلایی کوه بود. موهای خرمایی روشن و چشمان زیتونی-سبز… چشمان پدر بزرگم در چشمان عمو نبی و پدرم به یادگار مانده بود، و مانده است…عمو نبی با همسرش جهان خانم از خانه بیرون می ایند، که به قول خودشان بیاین شهر، یعنی اراک. از کنار نایه حرکت می کنند، می بینند اتوبوس ده دارد حرکت می کند. جهان خانم دارد تند و چالاک می آید.- او همیشه شاد و چالاک بود.- ناگاه به عمو نبی می گوید: آقا نبی حوصله کن، و روی زمین می نشیند و به کمر- صخره هایی که در مسیر بودند، به دلیل همان صخره ها که در سطح ده دیده می شد، ده ما را مهاجران کمر می نامیدند.- و جهان خانم که لحظه ای پیش داشت با گام های بلند، به سوی اتوبوس ده می دوید؛ در چشم به همزدنی می میرد! برای همین عمو نبی همیشه می گفت: جهان نمرد، پر زد و رفت...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (8)