(۸) طبیعت مرگ


مرگ عمو نبی، تلخی بسیار داشت…تلخ تلخ. او سرشار از زندگی و خیرخواهی بود. چند بار گفت: پسر جان یه دست خطی برای رحم خدا و اهل و عیالش بنویس، ببرم کمیته امداد مستحقه. بیکارشده. رحم خدا چوپان مهاجران بود. ان روزگار ده اکنده از گاو و گوسفند بود. موسیقی ده ما صدای گاوها و گوسفندان به خصوص بره ها بود. صبحدم کارناوال گله و گاگل و مندال در میدان ده به راه می افتاد. رحم خدا چوبدستس اش را پشت گردن می گذاشت. هر دو سر چوبدستی را در پنجه می فشرد. انگار ایستاده یا روان به چوبدستی تکیه می داد. موهای سیاه آشفته و چشم های ترکمنی تابدار… حالا مردم ده مروند شهر نان و گوشت می خرند، اصلا خیال می کردی مارون این روزگارش بشه؟
عمو نبی در ده تنها مانده بود. فرزندانش همه تهران بودند. او نمی توانست در تهران قرار پیدا کند. می گفت با زمین و صحرا و کشت و قلمستان ها زنده ام. تهران یکی دو روزی خانه بچه ها می ماند و سپیده دم که همه خواب بودند، از خانه بیرون می زد. اول نان تازه برای بچه ها می خرید و بعد می رفت، ایستگاه اتوبوس خزانه…می گفت: تهران نفسم تنگ می شود. رییس شورای دهی بود که ده نبود! به قول دهخدا:
اندر همه ده جوی نه ما را
ما لافزنان که ده خداییم
تهران بودم، مادرم زنگ زد، بیا اراک عمو نبی به رحمت خدا رفته؟ کی؟ دیروز غروب. مریض نبود که؟ بغض مادرم شکست حالا شما بیا. خودم را به اراک رساندم. دیدم عمه ها و پسرعموها خانه مان جمعند. احمد گفت: هزار دفعه گفتم داشی- به پدرش، عمو نبی ما- می گفت داشی، بیا تهرون بمون، میان دست میگذارن حلقت خفه ات می کنن. حالا خفه ش کردن…و صدای گریه بلند.
عمو نبی فلمستانش را می فروشد. جوانای بیکار و به هرز رفته، با سر و صورت بسته غروبی می روند خانه اش، پیرمرد ۸۸ ساله را کتک می زنند تا پول هایش را نشان دهد. گردنش را می فشارند. عمو نبی بیهوش می شود…همسایه ها خبر می شوند، تا می خواهند ایشان را به بیمارستان برسانند، در نیمه راه تمام می کند.
جهان خانم انگار مثل مرغی از قفس پرید و عمو نبی؟ داشتند قفس را می شکستند که مرغ مدهوش شده بود. قفس شکسته و لاشه مرغی در قفس افتاده…مرگ بود اما با دو روایت. برای من عمو نبی همیشه تا هنوز، تابلو زندگی بود. نمی توانستم باور کردم که چنان تابلو درخشنده خوشرنگی از زندگی متوقف می شود. معلم قرانم بود. گاهی هم با آواز می خواند. فقط او مدرسه رفت و به قول خودش ۴ کلاس درس خوانده بود. عمه هایم و پدرم هیچکدام به مدرسه نرفته اند. یک بار مرحوم حاج اخوند، در باره مرگ عمویم به اشاره سخن گفته بود. انگار او پیش بینی می کرد. سخن بر سر مرگ بود. حاج آخوند در چشمان عمویم که پدر عروس حاج اخوند بود نگاه کرد و گفت: آما مرگ تو آقا نبی…و سکوت کرد. یعنی او می توانست مرگ دیگری را پیش بینی کند؟ این پرسش ها سال ها و تا به امروز همراهم هستند. مرگ نمی توانست یک معنای ثابت پیدا کند. هر مرگی رنگی و معنایی خاص خود داشت. همه آنانی که مرگشان برایم معنا داشت. یعنی خط پیوسته ای از خاطره و زندگی مشترک در بین ما بود. پدر بزرگ و مادر بزرگ…عمویم و برادر و خواهرانم و…گویی آنهایی که به سن کمال خویش رسیده بودند و از مرگ تصویری یا تفسیری داشتند؛ از مرگ نمی هراسیدند. مرگ را روایتی دیگر از زندگی می دانستند...

مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست
پیش دشمن دشمن و با دوست دوست!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (12)