طبیعت مرگ (۹)

مرگ دوست تمام عمرم احمد عطاری، در واقع مواجهه برهنه و قاطعانه با مرگ بود… مرگ مثل موجهایی که با توفان رو به سوی ساحل می دوند و هر موج بخشی تازه از ساحل را به اعتبار شدت و توفندگی اش، فرا می گیرد؛ هر روز از صورت و پیکر احمد می توانستم پیشروی مرگ را ببینم. مثل شمعی آب می شد و مانند دریایی آرام بود… اخرین سمتش سفیر ایران در استرالیا بود. روح پاک و بی قرار و مستغنی اش نمی توانست با اموری که غیر عقلانی و سود طلبانه می انگاشت کنار بیاید. او کیسه ای برای خود ندوخته بود…یک روز در جلسه دولت، دکتر ولایتی که پیدا بود تعلیم خوشنویسی می بیند، دست نوشته ای از احمد را نشانم داد. گفت: ببین مثل تابلو است! همانگونه بود، محل جلسات ما در انجمن اراک ، آذینش دست نوشته های احمد بود، آیات قرآن مجید و حکمتی…یک بار دستنوشته ای را به من داد. مصرعی از سعدی:
همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی
تا دید سفارت با آزادگی و عزت نفسش همخوان نیست، سفارت را رها کرد . برای ادامه تحصیل و اخذ دکترا به انگلستان رفته بود… تلفن کرد. صدایش آرام و اندکی کم رمق بود. نشانی ازآن شوخی های همیشه نبود. احمد تهران هستی؟ بله فرصت کردی ببینمت. رفتم دیدنش. گفت من دو ماهی دیگر بیشتر زنده نخواهم بود. لبخند زد و چشمان سبز هوشمندش برق زد. چی شده احمد؟ سرطان دستگاه گوارشم را فرا گرفته، امکان معالجه نیست. وقتی دیدم غذا خوردن برایم دشوار شده، در لندن رفتم پیش پزشک…بعد از معاینه، با اندوه و صراحت گفت: شما دو تا سه ماه دیگه بیشتر زنده نخواهی بود…و رفت…من خوابیده بودم. احساس کردم کسی دستم را می فشرد. دکتر بود. چشم باز کردم. پرسید: واقعا شما خواب بودید؟ گفتم بله. گفت: ولی من به شما گفتم دو سه ماه دیگر می میرید؟ گفتم: بله، اما جای آشنایی می روم. احمد روز به روز تراش می خورد. او جوان هم که بود از بس سرش را پایین می انداخت و می رفت. اندکی شانه هاش خمیده به نظر می رسید. اما توانا و چالاک بود. مرگ بر اسب سرکش سرطان می تاخت…احمد نمی توانست غذا بخورد، دستگاه گوارشش هر غذایی حتا آب را پس می زد. رگ های دستش هم دیگر تاب و تحمل سوزن سرم نداشت. آن به آن جانش از هر چه از جسم باقی مانده بود، بهره می گرفت…درخشش چشم هایش بیشتر می شد و اندام و قواره اش مثل کاغذی که اتش گرفته باشد، جمع می شد…آخرین دیدار نیمه شبی بود که برق محله هم رفته بود. لبخند زد و دستم را محکم فشرد. آرام خواند…صدایی محو، انگار صدا از صحرایی دور دست به گوش می رسید و نمی رسید. دستم همچنان در دستش بود. سر بنه آنجا که باده خورده ای… چشمانش خندید. همان تصویر در ذهنم مانده است. جای دوری نمی روم! همین نزدیکی هاست. همان جایی که باده خورده ایم. کجا؟
کدام نزدیکی؟ جان ما به کجا می رود؟ مگر تمام نمی شود؟ وقتی می گوییم انسان می میرد. این جمله را چگونه تعریف می کنیم؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (15)