به یاد دوست، عطاالله خانبلوکی

سال هایی که وزارت فرهنگ و ارشاد بودم، البته تاکیدم همیشه بر فرهنگ بود و نه ارشاد، مشاور بسیار پر مهر و دانایی داشتم. نامش عطاالله خانبلوکی بود. همشهری بودیم و سال ها بود که در معاونت هنری کار می کرد. کار تازه اش در دوره وزارتم ، این بود که از حال و احوال هنرمندان پرس و جو میکرد؛ اگر هر کدام مشکلی داشتند راه حلی پیشنهاد می کرد. مثلا: فلانی سخت بیمار ست و دست تنگ بایست به سرعت او را دریابیم. یا خوب است با هم به خانه هنرمندی برویم و… این ماموریت را آقای خانبلوکی با شایستگی تمام انجام می داد. برای من او تصویر خوشرنگی از دوران نوجوانی هم به همراه داشت. در پاساژ خانبلوکی در نزدیکی سه راه ارامنه،در اراک، تابلو نویس بسیار خوش قلم و خوش تیپی دفتر داشت. نام مغازه و نام تابلو نویس آرمان بود. فیلم های سینما هم که عوض می شد او بود که نام تازه را بر شیشه سر در سینما می نوشت. ما هم که نوجوانانی ۱۲ یا ۱۳ ساله بودیم به حرکت قلم و دقتی که در چشمان آرمان بود و زیبایی خطش نگاه می کردیم. انگار من خودم دارم می نویسم، حس شعف نوشتن یک تابلو زیبا!
عطاالله خانبلوکی همان حس را در من بیدار می کرد. زیبایی خلق و خو و منش و چشمانی مهربان که از پس شیشه ای تمییز و زلال عینک برق می زد… دیشب به دعوت دوستی به رستوران مارشه در تورنتو رفته بودیم. ناگاه دو سه نفری با هم به سویم آمدند. یکی از آن ها گفت: من دختر آقای خانبلوکی هستم؟
گفتم: عطاالله خانبلوکی؟
- بله
- ازایشان چه خبر دارید؟
- سال گذشته فوت کردند.
دیگر داشتم به زحمت خودم را اداره می کردم که آن چه در درونم شکست از چشمانم نجوشد.
روانش شادمان و آرام و متنعم در بهشت ویژه خداوند. انسانی شایسته، با فرهنگ و درد آشنا…

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)