اسب دیوانه!

از تورنتو تا فرودگاه گتویک، کنار دستی ام پیرمرد سرخ پوستی بود که مدام سرفه می کرد. چهره اش تمام مشخصه های یک سرخ پوست را داشت. رنگ سبزه تند، لب های باریک و فشرده، چشمان مورب و نگاه نافذ… جای دوخط اریب هم روی گونه هایش مانده بود. انگلیسی را با لهجه صحبت می کرد. لهجه ای تیز، دیگر از آن موسیقی جاز لهجه انگلیسی یا آمریکایی در تلفظ واژه ها نشانی نبود… کتاب هستی و نیستی سارتر دستم بود. فصل بودن با دیگری را می خواندم. یا بودن در دیگری…دیگری ست که به بودن ما معنا می دهد. اگر دیگری نبود؟ اگر ما در جهان تنها مانده بودیم و یا تنها بمانیم؟ زندگی ما چه معنایی خواهد داشت. به تعبیر صائب:
حیات جاودان بی دوستان مرگی ست پا برجا/ به تنهایی مخور چون خضر آب زندگانی را
مثل دریا که پیشروی می کند و ساحل را آرام ارام می خورد و یا اندک اندک به دیواره های خانه ای می رسد. صدای دریا در خانه می پیچد و گزیری برای اهل خانه باقی نمی ماند؛ بایست از آن خانه کوچ کنند. مرگ هم نشانه هایش همینگونه است. سوی چشمت تار می شود. زودازود خسته می شوی. چین های صورت و دست ها به سراغت می اید. حتا آنانی که به مبارزه با پیری برخاسته اند و پوست صورتشان را از بس کشیده اند، مثل صورت بچه های نوزاد صاف و براق است، نمی توانند چین و چروک گردن و پشت دست ها راپنهان کنند و..
طبق معمول سر صحبت را باز کردم. شما اصلا کجایی هستید؟ چرا اینقدر سرفه می کنید؟ چشمانش برق زد و خنده ای بر لبانش شکفت. ابتدا با دقت نگاهم کرد. نگاهش روی کتاب سارتر خیره ماند.
سرخ پوست امریکایی هستم. یوتا زندگی می کنم. نویسنده ام، برای ناواهو تایمز کار می کنم. درستتر کار می کردم، بازنشست شده ام. اما هنوزم مطلب می نویسم، نویسندگی که بازنشستگی ندارد! تا ذهنت زنده است و توان نوشتن داری می نویسی. صدای تک سرفه ها صحبتش را چند بار قطع کرده بود. شما؟ فقط همین کلمه را گفت! در اقتصاد سخن گفتن معرکه کرد. نویسنده هستم مثل شما، نویسنده آزادم، بازنشستگی ام هم دست خودم است! سفر هم بخشی از زندگی ام شده است. نیاگارا را دیدم. پرسید می دانی معنای نیاگارا چیست؟ نه!
آبشار بزرگ اسمش نعل اسبه! پیداست این اسم سرخپوستیه. اسم من هم اسب دیوانه است! نیاگارا؟ نی… آگ…آرا یعنی توفان آب! این هم نام سرخپوستیه. ببین ما برای هر نامی یک تابلو ترسیم می کنیم…زندگی و مرگ هم در باور ما مثل نمایشگاه نقاشی هستند. تابلوهای بی پایان، نمایشگاهی که تا پایان عمر تمام نمی شود. صدای تک سرفه...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)