آن که به قدرت و حکومت گفت: نه!


مستی قدرت بی تردید از مستی شراب قویتر و ویران کننده تر است. چه بسا حاکمانی که در مستی قدرت نزدیکترین افراد، و حتا فرزند و برادر و مادر و پدر خویش را قربانی کردند. در تاریخ کشور ما از این نمونه ها بسیار است. سرکوب و قتل مخالف و غارت اموال او و هجوم اراذل به خانه و خانواده آنان امری نادر در تاریخ ما نیست. آن کارگزاران حکومتی، شاهان و امیران منطقه ای، مست قدرت بودند. قدرت را اصیل می دانستند و هرگونه مخالفتی را بر نمی تاقتند. نادرند و یا در حکم کیمیایند، آنانی که در برابر وسوسه قدرت با صدای بلند نه گفتند. در بیراهه های تاریخ آن ها پرچم راه شده اند. کسانی که برای کسب قدرت و یا حفظ قدرت محک و معیار داشتند و الا به تعبیر امام علی علیه السلام افسار شتر قدرت و حکومت و خلافت را بر پشتش می انداختند و می گفتند: این حکومت به آب بینی بزی هم نمی ارزد و یا بی ارزش تر از استخوانی پوسیده در دستان فردی جذامی ست.

این سخنان آسان به نظر می رسد اما انسان خودساخته کاملی بایست بودن، تا در آن لحظه ی تاب سوزِ تصمیم گیری، در حالی که تمام وجود و یا نفس انسان امری را می طلبد، خدا را در نظر بگیرد و مثل یوسف صدیق بگوید نه!
ایه الله منتظری از زمره نوادری است که گفت نه! و در برابر آن چه ناحق می دانست و خلاف عدالت و انصاف می شمرد، ایستاد و بهایی سنگین پرداخت… نزدیک به پنجسال در خانه زندانی بودن، تعطیل درس و بحث، و… اهانت هایی که همچنان ادامه دارد. از او اسوه ای ساخته است که می توان گفت نه! و از قدرت و حکومت چشم پوشید.

دوستی در دوران حصر آیه الله منتظری به ایشان گفته بود: خوب بود شما صبر می کردید، حرفی نمی زدید. بعد از آیه الله خمینی شما رهبر بودید. دوستم می گفت: ایه الله منتظری لبخندی زد و با همان طبع شوخ و شیرینش گفته بود،‌ من هیچ ضمانتی نداشتم که عمرم بعد از آیه الله خمینی ادامه پیدا کند. برای طول عمر ایشان هم همیشه دعا می کردم. هیچوقت هم در ذهنم نیامده، اگر ایشان رحلت کنند من رهبر می شوم . از فکر کردن در این باره حذر می کردم. برای من مهم این بود که در فردای قیامت جوابی داشته باشم. اگر سکوت می کردم و پیش از آیه الله خمینی می مردم خسر الدنیا و الاخره می شدم. در نجف اباد ما کسی بود که خیال می کرد خسر الدنیا و الاخره یک تعریف است. وقتی آخوند معروف و ثمینی در حمام منتظر بود که از پله خرینه حمام بالا برود و شلوغ بود ، همان مرد نجف آبادی گفته بود: راه را باز کنید حاج اقا خسر الدنیا و الاخره هستند…

دوستم می گفت آیه الله منتظری مثل نوجوانی می خندید.

این رویه و سلوک، نشانه انسانی ست که خداوند را در نظر دارد. این که عالم محضر خداست در حرف آسان است و این که انسان با همین توجه و اندیشه و رویکرد زندگی کند، امری صعب و مستصعب...

تاریخ انسان نشان می دهد ،‌پرچم های بسیاری که به قدرت آری گفتند و دست به ستم آلودند و خونی را به ناحق ریختند و دلی را به ناحق آزردند و آبرویی را بردند…آن پرچم ها فرو می افتند. پرچمی باقی می ماند که عدالت و انصاف و مهر را راه خویش قرار دادند و فرشته ان ها را با دو دست دعا از لغزشگاه ها نگاه داشت و غبار خاطری از رهگذار انان بر چهره ای ننشست.
*******
جرس

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (14)