یک فنجان چای

در کنفرانس شناخت دیگری، در وین شاهد رنگین کمانی از رنگ های متفاوت لباس و اندیشه و زبان بودم. فرصتی خوب برای گفتگو…به رهبری هندو، پوجا سوامیجی گفتم: سخنی بگو! روشنایی رقصانی در چشمانش بود . گفت باشد با هم چای می نوشیم و حرف می زنیم
به اتاقم امد. گفتم برایمان چای سبز بیاورند. اوردند. گفت من برایتان می ریزم. فنجان را پر از چای کرد، اما متوقف نماند، نعلبکی هم پر از چای شد و سررفت. چای از روی میز راه گرفت و حتا قطراتی هم از روی میز به پایین چکید… آرام بود و همچنان قوری را می خماند تا اخرین قطرات هم بریزد! گفت: تو مثل این فنجان پر می مانی…جایی برای سخن تازه نیست. بسیاری از این پری بیهودگی ست...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (12)