شکار...

در این سوی جهان که گویی به قول متنبی دیگرغربی در برابرمان نیست، مهمان پیرمردی زنده دل و هوشمند و همسرش بودیم . دیروز درست سالگرد ۹۵ سالگی اش بود. چشمانی روشن و زیتونی با نگاهی درخشنده و تیز مثل عقاب…در ورودی خانه اش شاخ های شکاری را بر تخته ای نصب کرده بود. شاخ ها مثل دست هایی که به اسمان بلند شده باشد، مهمان را فرا می خواند. گفت: در همین منطقه خودم شکار کردم…حسی از خرسندی در موسیقی کلام و روشنایی نگاه و تبسمش بود…پایین شاخ ها نام و نشان شکارچی نقش شده بود: محمد حسین خان قشقایی
گفتم: این منطقه شما، کوهی که پشت سر شماست، چقدر شبیه کوهمره سرخی ست!
با خسرو خان به شکار می رفتیم، او حریف شکار من نبود. گفتم: تو در لاله زار تهران به گل و گشت مشغولی و من در صحرا در پی شکار…
برای قشقایی شکار یک هویت است و صحرا و کوه و کمر و تفنگ زمینه و ابزار هویت و شکار دیگر یک شکار نیست شناسنامه است. دیده اید چگونه دانشنامه را در خانه ها قاب می کنند و بر دیوار می زنند. یا تصویر نظامیانی که دارند درجه می گیرند- آخرین درجه!- بر دیوار نصب شده است؟
یکی از تفسیر های خواندنی موبی دیک، ناخدا ارهارت را که به شکار نهنگ سپید رفته بود. در واقع شکارچی خود تفسیر می کند. نهنگ همان ارهارت بود…مگر ماهی بزرگی که سانتیاگو در پیرمرد و دریا شکار کرد، روی دیگری یا ژرفایی از هستی و هویت سانتیاگو نبود؟
رستم هم در پی شکار خویش است. وقتی دشنه تیز را بر گردن خود می نهد…
یکی دشنه بگرفت رستم به دست/ که از تن ببرد سر خویش پست
همین است یک شکارچی خاموش در کمینگاه است…مرگ! اما می توان آن چنان زندگی کرد که وقتی شکار شدی هم از تو بوی زندگی و شور زندگی بتراود .توفانی از بیقراری در جان قشقایی می توفد. شکار انگار ساحلی است که او سر بر زمین می گذارد و آرام می گیرد. مثل موج های کوهواری که به ساحل می رسند…
انسان های مختلفی را در زندگی می بینیم و به سخنشان گوش می کنیم. ممکن است این بخت خوش اشنایی و گفتگو چند ساعتی بیشتر نپاییده باشد…مثل همان ساعات خوش هم سخنی با محمد حسین خان قشقایی، فراموش نشدنی است. لحظاتی ناب از عمق زندگی است…

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)