شیعه امامیه-۶

علت و یا دلیل دو رویکرد و به تبع آن دو گونه استنتاج از کجاست؟ چرا برخی پیدایش شیعه را صرفا یک امر سیاسی اجتماعی و گروهی دیگر آن را یک مدرسه فکری به شمار می آورند؟ گروهی ریشه و بنیاد پیدایش شیعه را به روزگار پس از پیامبر و گروه دیگر پیدایش شیعه را از زمان پیامبر تفسیر می کنند؟
به گمانم می توان یک علت و یک دلیل برای این دو رویکرد متفاوت جستجو کرد. علت، متوجه گرایش دینی و یا سیاسی پژوهشگر ست. بدیهی ست پژوهشگری که شیعه امامیه است و یا اسماعیلی و یا زیدی است، متناسب با باور گرایش خویش پژوهش را به سرانجام می رساند. و اما دلیل، متوجه اسناد و مدارک و کتاب ها و نیز مقاله هایی ست که پژوهشگر به آن ها استناد می کند. در حقیقت شعاع و ژرفای پژوهش متناسب با محیط دایره ای تعیین می شود که مجموعه اسناد را در بر می گیرد. نکته دوم درجه اعتبار و وثاقتی است که پژوهشگر در مورد اسناد مورد توجه و استناد خویش قائل است. به عنوان نمونه اگر پژوهشگری تمامی احادیث کتاب کافی تالیف شیخ کلینی را موثق و معتبر بداند؛ استنتاج او با پژوهشگری که چنین باوری ندارد، متفاوت خواهد بود. در این میان پژوهشگر دست به انتخاب می زند. پژوهشگری که در پژوهش خویش به عنوان فردی باورمند به روش و راه اهل سنت، که صرفا به کتاب های مورد پذیرش خود- همانند صحاح ششگانه- استناد می کند و یا پژوهشگری شیعه که مطلقا توجهی به کتاب ها و آثار اهل سنت ندارد، بدیهی است که بدون توجه به سخن و نقد دیگری نمی تواند پژوهشی جامع انجام دهد. نکته چهارمی هم وجود دارد. این نکته به شیوه پژوهش و داوری پژوهشگر باز می گردد. درجه امانت و دقت او در نقل اسناد و استناد به آن هاست. ممکن است پژوهشگر به شما دانشمندانه اندرز دهد که: شما بایست راه و روش نقد تاریخی و زبانشناسی را نخست بیاموزید و بعد به سراغ متون بروید…اما هنگامی که در نتیجه کار و شیوه رفتار پژوهشی همین پژوهشگران دقت می کنید، با بی دقتی بسیاری روبرو می شوید.
در چند ماه گذشته، برخی پژوهشگران ، به نوشته ای از هشام جعیط استناد کرده اند، که نام پیامبر اسلام در ابتدا قثم بوده است و عنوان یا کنیه محمد بعدا به ایشان داده شده است. این سخن در مسیر همان تلاشی ست که می خواهد در تاریخیت پیامبر اسلام تشکیک کند. یا دست کم پژوهشگران یاد شده، خواسته اند طرح پرسش کنند.
به عنوان نمونه ای از شتابزدگی و یا بی دقتی اندیشیده شده، همین نمونه را بررسی می کنم:
طرح مساله
هشام جعیط متفکر و تاریخدان تونسی ( تولد، ۱۹۳۶م ) کتابی در باره زندگینامه پیامبر اسلام نوشته اند. ایشان با استناد به قول بلاذری در انساب الاشراف، -تنها همین سند را برای سخن خویش اورده اند-؛ نوشته اند:
بلاذری در انساب الاشراف در باره عبدالله می گوید: « کنیه او اباقثم بود، ابا محمد هم خوانده می شد، بلاذری کنیه اول را ترجیح می دهد. در جایی دیگر، یاد آوری می کند که نام یکی از پسران عبدالمطلب قثم بود که در کودکی درگذشت. عبدالمطلب او را بسیار دوست می داشت. این نتیجه گیری خردمندانه است، که بپذیریم که پیامبر به نام عموی از دست رفته اش نام گذاری شده است. این شیوه از زمره عادت های قریش بود.» (۱)
یکم:
جعیط در نقل مطلب از انساب الاشراف دقیق و امانت دارانه عمل نکرده است.
بلاذری برای عبدالله سه کنیه ذکر کرده است. در هر سه مورد هم از واژه یکنی استفاده کرده است. « و یکنی ابا قثم و یقال انه یکنی ابا محمد و یقال کان یکنی ابا احمد» (۲)
هنگامی که عبدالمطلب کودک را قثم نامید، مادر پیامبر آمنه، به عبدالمطلب گفت در رویا دیده است که نام پسرش را محمد بگذارد. عبدالمطلب هم پذیرفت و نام پیامبر محمد انتخاب شد.(۳)
دوم:
بلاذری در انساب الاشراف به تکرار از واقدی و ابن کلبی نقل قول می کند. این نکته بسیار مهم است، هیچکدام از آن دو هیچ اشاره ای به نام قثم نکرده اند. بر عکس واقدی در الطبقات الکبری فی السیره الشریفه النبویه، از عبدالمطلب شعری نقل کرده است، که عبدالمطلب در رثای نوه خویش سروده است. در ا
آن شعر هم نشانه و اشاره ای به قثم نیست.(۴)
سوم:
به روایت بلاذری شتری از شتران عبدالمطلب گمشده بود. محمد که کودک بود، به جستجوی شتر رفته بود، بازگشتش به طول انجامید. عبدالمطلب نگران شده بود و دور خانه کعبه طواف می کرد و برای محمد دعا و این بیت را می خواند:
رد علی راکبی محمدا
واصطنعن برده عندی یدا (۵)
عبدالله نام پسر دیگرش که پیش از پیامبر اسلام به دنیا امده بود، قثم بود. از این رو کنیه او اباقثم ذکر شده است.عبدالمطلب در واقع همزمان با ازدواج عبدالله با آمنه، با هاله دختر اهیب بن عبد مناف ازدواج می کند. حمزه پسر عبدالمطلب از همین همسر او هاله است. چنان که می دانیم، حمزه چهارسال از پیامبر اسلام بزرگتر بوده است. (۶) . از سویی هم هنگام تولد پیامبر اسلام عبدالله درگذشته بود، یا پیامبر هفت ماهه و یا حداکثر بیست ماهه بود. از این رو داشتن فرزند دیگری به نام قثم می تواند پذیرفته شود.
چهارم:
در متون دیگر تاریخ اسلام مانند، ابن اسحاق ( م ١٥٦ ه ) در سيرة النبي ,ابن کلبی (م ۲۰۴ ) در جمهره انساب العرب و ابن هشام ( م ٢١٨ ه ) ىر سيرة النبي و نیز مصعب الزبیری ( م ۲۳۶ ه )در نسب قریش و طبري ( ٣١٠ه) در تاريخ السیر و الملوك مطلقا اشاره ای به نام پیامبر به عنوان قثم نشده است.
ابن اسحاق مقدم بر بلاذري است و ابن كلبي تقريبا معاصر اوست عدم ذكر نام قثم در سيره ابن اسحاق و نيز جمهرة الانساب العرب ابن كلبي, قول بلاذري را با ترديد جدي روياروي مي كند.
پنجم:
در تاریخ هایی که پس از بلاذری نوشته شده است، مانند السیره الحلبیه، نوشته برهان الدین حلبی (م ۸۱۴ ه ) ، که تقریبا شش سده پس از انساب الاشراف نوشته شده است؛ به اين نكته توجه مي كند كه پس از رد پیشنهاد عبدالمطلب، نامگذاری پیامبر توسط مادرش انجام شده است. (۷)
در واقع، موضوع نام قثم نه در متن های درجه اول و شناخته شده پیش از بلاذری وجود دارد و نه نویسندگان پس از او قول او را معتبر پنداشته اند.
ششم:
هشام جعیط، نخستین کسی نیست که این موضوع را مطرح کرده است. در سال ۱۹۳۶ میلادی در قاهره چاپ دوم کتاب زندگانی محمد (ص) نوشته محمد حسین هیکل منتشر شده است. این کتاب در آن روزگار با استقبال بسیار روبرو شد. چاپ نخست که با شمارگان ده هزار نسخه منتشر شده بود، در فاصله سه ماه نایاب شد و چاپ دوم با مقدمه ای تازه و به تفصیل منتشر شد. در مقدمه دوم، محمد حسین هیکل از نامه ای یاد می کند که یک پژوهشگر مصری برای او فرستاده و گفته است؛ اصل نامه را به زبان آلمانی برای نشریات آلمانی ارسال داشته و ترجمه عربی آن را برای هیکل فرستاده است. در آن نامه به روایت هیکل نوشته است: «نام واقعی محمد قثم یا قثامه بوده است» نویسنده هیچکونه سندی در باره ادعای خود مطرح نکرده است.(۸)
این بحث دامنه گسترده ای دارد، که در جای خود بایست بدان پرداخت. تاکیدم بر این موضوع از این جهت بود که چکونه با بی دقتی و شتابزدگی موضوعی مطرح می شود و دیگران بدون فرصت کافی و جستجوی سزاوار چنان سخن کم اعتباری را نظریه ای معتبر می شمرند. چنانچه هشام جعیط اگرمتن کامل انساب الاشراف بلاذری را با دقت می خواند، به این نتیجه نمی رسید که نام پیامبر قثم بوده است. تا چه رسد به پژوهش در منابع مقدم بر انساب الاشراف.
پی نوشت:
(۱)-جعیط هشام، تاریخیه الدعوه المحمدیه فی مکه، بیروت، دارالطلیعه، ص، ۱۴۹
(۲)-بلاذری احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق، محمد حمیدالله ، الجزء الاول ، ص، ۳۸ و ۳۹
(۳)- همان ص،۵۷۲ م
(۴)- واقدی محمد بن سعد کاتب ، الطبقات الکبری فی السیرة الشريفة النبوية به تصحیح اوجین متوخ، لیدن ۱۹۱۷ ، ص ،۶۴
(۵)- انساب الاشراف، ص ، ۸۲
(۶)- همان ص، ۱۳۰
(۷)- الحلبی برهان الدین، السیره الحلبیه، ص، ۷۶
(۸)- هیکل محمد حسین، حیاة محمد ، قاهره، مکتبه الاسره، طبع۱۴ ، ص ۴۵

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)