حکمت عیدانه

در فراز و فرود زندگی، گاه که موجی بلند و تیره به سوی شما می آید و پناهی می جویید. گاه که دچار بی رسمی می شوید و دندان خشم بر جگر خسته می کشید
گاه که حق شما را با تمام شایستگی که دارید به آسانی می ربایند و شما را حیرت زده از موقعیتی که واجدش بوده اید می رانند.
گاه که شاهد ناسزاها و بهتان ها و تهمت ها هستید. حسی پنهان در درون شما می جوشد و موجی سربر می دارد که بایست فریاد زد و حتا سخن را با آوای بلند، جار زد که حقی تضییع شده است.
ایمیلی دریافت کردم از پسرم علی! نه پسر نسبی خودم و نه حتا از دامادم که نامش علی و پسر من است. بلکه از علی سوم که از طریق مکتوب آشنا شده ایم و این دوستی سالهاست استمرار یافته و تبدیل به رابطه پدر و پسر شده است.
علی در آزمون کتبی و شفاهی دوره دکتری دانشکده ای پذیرفته شده بود. منتها، افتاد مشکل ها و ایشان را نپذیرفتند.
به نظرم رسید که شرح ماوقع را بنویسد و منتشر کند تا راه تضییع حق این قدر هموار نماند...
اما مشورت دیگری از پیر صاحبدلی رسیده بود: که رها کن!
شرح ماجرا را از قلم علی بخوانید:



در خاتمه مراسم ، مثل همیشه ، گوشه دنجی را در نظر گرفت تا باتفاق همسخن شویم . فارغ از اغیار ...

خبر تدخّل مشئوم آن نابکاران را که برایش گفتم ، خشم گرفت و درهم شد .
اخم معروفش بر چهره مانده بود که به سخن آمد : خیره بابا ... بهتر ! ... روی شان سیاه ...


قدری مکدر بودم که کاش خبر را نمی دادم . که اینقدر مکدر شود ! ...
اما ناگزیر بودم . چراکه خودش پی جو شود . باطن مصفای پیرمرد به سپیدی برف است ...

ای آقا ... آنوقت که اینها اول کارشان بود ، سراسر تزویر بودند . حالا که دیگر از حد گذشته !

گفتم : نیت دارم که این نابکاری و بی رسمی را فاش کنم .

سرش را به سرعت گرداند و اخمی کرد و گفت : آخه جان من ، رها کن ... رها کن بابا جان ...
جرعه ای چای نوشید و لبخندی بر لب آورد و حکمتی هدیه داد که هنوز هم گرمابخش جانم است .
با همان آوای آشنای غریبش خواند :

چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را

می‌دان که دود گولخنی هرگز نیاید بر سما

ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان

کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا

خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر

با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا

بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن

سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا

آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم

سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها

بی صبر بود و بی‌حیل خود را بکشت او از عجل

گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا

بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا

ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا

فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین

ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا

رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر

مر صابران را می‌رسان هر دم سلامی نو ز ما

بله آقا ... این خارپشت ها که حریف شما نیستند .
آرامشت را حفظ کن . کار خودت را بکن .
برو با کوشش بیشتر بر قله ای بنشین ... اینها حقیرند ! می خواهی وجهی برایشان قائل شوی ؟!

من اما سرمست غزل بودم . سیاه مست ! ...

تمام سخن همین است!
به جای متوقف ماندن و رو در روی نابکاران ایستادن، که البته امتیاز خود را داراست. می توان ارتفاع گرفت. به قله رسید . دیگر سنگ ها که از دامنه به سویتان پرتاب می شود به شما نمی رسد. بسا که بر سر ناسزاگویان و تضییع حق کننده گان آوار می شود.
اگر بی رسمی در کشور ما مذهب مختار نمی شد. کشور و ملت ما از لونی دیگر بود...
اما:
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
شاید که چو وابینی خیر تو دراین باشد

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (9)