هرگزم یاد تو از لوح دل و جان نرود

خانه مرحوم حاج حسن غلامی، در ضلع غربی باغ فردوس بود. ما یک اتاق داشتیم. البته اجاره نمی دادیم. مادر و مادربزرگم در قالیبافخانه که در گوشه حیاط بود، همراه با دیگر خانم های مستاجر، قالی می بافتند. حوض سنگی هشت ضلعی وسط حیاط بود. اتاق ما هم درست روی اب انبار. حیاط کوچکی هم جلوی اتاق ما بود با یک درّه بسیار بزرگ گل محمدی...دیوار ها همه گلی بودند و سقف با حصیر و تیر های چوبی پوشانده شده بود. کلاس سوم دبستان بودم. همکلاسی ام کیومرث ، که خانه شان در همان نزدیگی خانه حاج حسن بود. خانه ای بسیار بزرگ، با حوضی استخر مانند و فواره ها از چهار طرف پران، در میانه حوض هم مجسمه فرشته ای که بال هایش گشوده بود و از دهانش جویباری از آب زلال جاری بود. نوکر و کلفت و آشپز و راننده داشتند. پدر کیومرث شنیده بود که من درسم خوب است! گفت: می شود شما صبحا بیایید خانه ما، هم صبحانه با کیومرث بخورید و هم درس ها را با هم مرور کنید؟
گفتم باید از مادرم اجازه بگیرم!
برای مادرم تعریف کردم. مثل همیشه خوب گوش کرد، در چشمانم نگاه کرد، لبخند زد و گفت: بدون تو که صبحانه از دهان ما پایین نمی رود! بگو صبحانه بایست پیش خودم باشی، برای درسخواندن وقت دیگری در نظر بگیرید!
از پدرم پرسیدم چرا مادر موافق نبود؟ گفت: برای این که در خانه آنها صبحانه جور دیگری ست. انواع مربا و کره و عسل و خامه و...ما فقط نان وچای داریم. اگر آنجا صبحانه بخوری، صبحانه خانه از دهانت می افتد.دوست داری مادرت ناراحت بشود؟ ما باید به سبک خودمان زندگی کنیم. آن ها اربابند و ثروتمند.
به مادرم گفتم، حتما نمی روم! در آغوشم گرفت ودر چشمانش از شوق برق اشک نشست.
مادرم مطلقا خواندن و نوشتن نمی دانست. اما...خداوند شعله ای از دانایی و حکمت در روانش به ودیعه گذاشته بود. در دعاهایش همیشه اول برای دیگران دعا می کرد، بعد برای فرزندانش و خانواده...
آرامشی که در روح و ذهن و زبان او بود، به نوشتن نمی آید. همان نفس مطمئنه
رحمت خداوند براو

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (13)