یادی از دکتر زرین کوب

سال ها پیش، در خانه دکتر زرین کوب ، در یوسف آباد بودم. تنها بودند و خانم آریان بیرون از خانه... سخن بر سر سیاست و حکومت بود. دکتر زرین کوب آرامش و طمانینه بسیاری داشت. بی نظیر. گفت: من کودک بودم ، پدرم مرا صبح زود، پیش از دمیدن سپیده به میدان شهرمان بروجرد برد. افسر جوانی را دار می زدند. دارزدند. دیدم که قامتش که بلند بالا هم بود تکان می خورد. پرسیدم چرا دارش زدند؟ پدرم گفت: مخالف رضا شاه بود.
از آن روز طعم سیاست و حکومت در ذائقه ام تلخ شد. هر وقت سخن از سیاست می رفت- اصل معنا هم همین است تنبیه!- در درونم و دلم ناخرسندی مثل توفانی می پیچید...آن حادثه را هیچگاه در عمرم فراموش نکرده ام ، آن حادثه در روز یازدهم ماه یازده در سال ۱۳۱۱ اتفاق افتاد!
با برخی از دوستان اهل بروجرد، که لندن اقامت دارند این مطلب را در میان گذاشتم. چگونه می توان از آن واقعه اطلاعات بیشتری به دست آورد؟ آیا در آن روزها در بروجرد نشریه ای منتشر می شده است؟ ایا نام و نشان ان افسر جوان را می توان یافت؟
شما اگر اهل بروجردید یا در این باره اطلاعی یافتید، مرا بی خبر نگذارید!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (7)