در کویر

در متن کویر بودیم...موج ها و موجک های شن نرم، مثل مویرگ های برگ هندسه مخصوص خود را دارند...هیج موجی یا موجکی رها و بیهوده نیست! باد وقتی در گوش شن می خواند، رد پای موسیقی باد بر صفحه شن مانده است...رنگ شن ها، رنگ صحرا قهو ای روشن است که طلایی می زند....مشتی شن ریزه را در مشت می فشرم...نمی توان نگاهش داشت از سبکی و چابکی سرشار است و روان
ماهان از روی خط تپه های کوچک شن می دود و جای پایش می ماند...سبک و شاد است و چشمانش پر از خنده...و صدایش با نسیم می لرزد
من هم دارم به سبکی می اندیشم! به رمان سبکی تحمل ناپذیر هستی نوشته میلان کوندرا و نیز یادداشت های هزاره ایتالو کالوینو، که بر سبکی به عنوان موضوعی یا سوژه ای برای اندیشیدن توجه کرده است...
انگار این ذرات شن گلبهی-طلایی نشان روشنی از سبکی اند و کوه با هیبت و شوکتش نمادی از سنگینی
ما هم در این میانه ایستاده ایم. چشمی بر کوه و مشتی شن برکف...در آن زندگی می کنیم و آن مثل ذره شن قرار پیدا نمی کند. سیال و فرٌار ست.
اما گاه، لحظه های عمر سنگین می گذرد. لحظه های عمر بی سامان می رود سنگین...مثل لحظه های زندگی کروبی و موسوی و رهنورد در پشت در های بسته...
با خودم می گویم، کاش آن ها هم در این میانه کویر بودند و تا افق چشم می دوختند و در این سبکی صحرا ، اندکی از بار قساوت زمانه عسرت را فراموش می کردند...
حصر موسوی و کروبی و رهنورد جای پای تاریخ است که خواهد ماند...
هیچ تند بادی نمی تواند این نشانه ها را از صحرای حافظه ما پاک کند...

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)