نکته های قرآنی ۱۸-۳

رویای یوسف و تاویل و تحقق آن، گوهر داستان یوسف است. پیراهن یوسف هم مثل بادبان کشتی است که بر عرصه دریای داستان چشم ما به اوست که تاکجا می رود! پیراهن در داستان یوسف تبدیل به یک پیام رسان و از جنس پیام و اندیشه و نماد شده است. رنگش، پارگی اش و در نهایت بوی عبیرامیزش، سه مرحله مهم داستان را تبیین می کند.
پیراهن یوسف در چهار مقطع بسیار مهم داستان مطرح شده است. هر سه مقطع با یکدیگر متفاوت و البته مکمل یکدیگرند! گویی پیراهن هم یک سیر دایره ای در داستان دارد. کشتی که با بادبانش از ساحل دور می شود، اسیر توفان ها و گرداب ها می گردد و سرانجام به ساحل امن باز می گردد.
یکم: پیراهن دروغین آغشتند. به تعبیر قرآن بدم کذب! ( آیه/۱۸) نگاه یعقوب که به پیراهن افتاد گریست…او دانست که یوسف را گرگ نخورده است. می دالنست که یوسف زنده می ماند و مانده است تا وعده خداوند تحقق پیدا کند و تاویل رویایش را ببینید. اما با فرزندانی که مثل گرگ به جان برادر کوچکشان افتاده بودند، چه کند؟
دوم: زلیخا چنگ انداخته بود و پیراهن یوسف از پشت در راستای درازای پیراهن چاک خورده بود.( آیه/۲۵)
سوم: شاهدی که از خویشان و یا آشنایان زلیخا بود، در داوری اش گفت: اگر پیراهن از پیش چاک خورده است؛ زلیخا راستگو و یوسف دروغگوست. اگر چاک پیراهن از پشت است، یوسف راستگو و زلیخا دروغگوست! چاک پیراهن از پشت بود. ( آیه/۲۶-۲۸)
چهارم: یوسف به برادران گفت، این پیراهن مرا ببرید و به یعقوب برسانید.(آیه /۹۳)
در دو وجه اول و دوم نیز، گرچه پیراهن خونالود بود و دریده، اما در هر دو حال پیام روشنی نیز داشت. در وجه اول عدم دریدگی، نشان می داد که یوسف را گرگ نخورده است. در وجه دوم هم چاک پیراهن از پشت نشانه راستگویی یوسف بود.
در مرحله چهارم، پیراهن شکوه دیگری دارد! پیراهنی شاهانه که معطر به بوی یوسف است. نشان وصل و زندگی و روشنایی. پیراهن وقتی به دست یعقوب می رسد گویی پیراهن یوسف یک دور تمام، به درازای یک روزگار زده است. او که چشمانش از اندوه و اشک سپید شده بود. روشنایی به چشمش باز می گردد.
در مرحله نخست، پیراهن گرچه خونالود، سند بی اعتباری و بی فروغی دروغ بود. دروغی که از جان برادران و روح بی سامانشان ریشه می گرفت. در مرحله دوم نیز، پیراهن دروغ زلیخا را اشکار کرد. او هم مثل گرگ رفتار کرده بود! در مرحله سوم، پیراهن قرار پیدا کرده است و پیک صداقت صدیق است! یک دور کامل ، تا این که پیراهن دوباره به دست یعقوب برسد. در رساله قشیریه، نکته لطیفی روایت شده است:
جنید روایت می کند که به نزد سری رفته بودم. دیدم جوانی بیهوش افتاده است. از سری پرسیدم چرا؟ گفت: برایش آیه ای از قرآن خواندم بیهوش شد. گفتم: ایه ای دیگر بخوان تا به هوش آید. خواند و جوان به هوش آمد! پرسید چرا؟ گفتم مثل داستان پیراهن یوسف است که یک بار، با باری از اندوه روشنایی را از چشمان یعقوب ربود و بار دیگر، امید و شادی و روشنایی را به چشمانش باز گرداند.(۱)

آیتی از خداوند علیم حکیم.
***********
۱- رساله قشیریه متن عربی، ترجمه آزاد!(وراق) ص. ۵۵۶

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)