نکته های قرآنی ۱۸-۱۱

هژدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سوره یوسف(١١)

تا به كی در چاه طبعی سرنگون
یوسفی یوسف! بیا از چه برون
تا عزیز مصر ربانی شوی
وارهی از جسم و روحانی شوی
شیخ بهائی
زیبا تر از این تبیین شیخ بهائی نمی شد، نسبت ما و سوره یوسف صورت بندی شود! اشاره کردم که در پایان بندی داستان، گفته شده است، در این داستان ها عبرتی است برای آنان که از خرد ناب بهره ورند! داستان با پرسشگری خردورزان در باره نشانه های الهی آغاز شد و به بهره مندی و عبرت آموزی آنانی انجامید که اهل خرد نابند! این هم یک دور دیگر در داستان! حال دیگر می توان گفت که داستان یک دایره نیست، دایره های متعددی است، همانند مدارهای الکترون های یک اتم، با مرکزیتی یگانه و نیز جهت گردشی همسان.
حال ما هم در دنیای داستان قرار می گیریم. یوسف و یعقوب و برادران و گرک و کاروان و چاه وزلیخا و زنان مصری و زندان و ملک و خشکسالی و آبادانی و هجران و وصل و تاریکی ها و روشنایی همگی نشانه ها و ابعادی از جان ماست! پیراهن هم پیراهن ماست! نقد حال ماست.
حاش لله این حکایت نیست هین
نقد حال ما و توست این خو ش ببین
مثنوی، دفتر اول/۲۹۰۰
داستان زندگی دیگری در درون ما اغاز می کند. تفاوت روایت قرآنی سوره یوسف و روایت تاریخی عهد عتیق همین است. داستانی که با ان زندگی می کنیم و تبدیل به شناسنامه و هویت ما می شود؛ دل از دست می دهیم! مثل جنید که بر مسجدی می گذشت، به روایت شمس: « چون روان شد و آن سوی آواز خواندن قصه یوسف شنید، چنانکه دلش از جای شد!» (۱)
تمام داستان همین است، با سوره یوسف دل از جای می شود و روایتی دیگر که آن را می خوانیم، با یکی دوبار خواندن هم تمام می شود.
داستان را به درون جان و روح خود کشاندن و با ان زندگی کردن، ظرفیتی است که روایت قرانی به داستان داده است. این روایت در کارگاه جان درخشنده مفسران قرآن مجید، سلمی و قشیری و بیضاوی و نسفی و ابن عربی و ابن عجیبه و آلوسی و حقی و گنابادی و صدرالمتالهین شیرازی و طباطبایی رنگامیزی شده است.
دیده اید! کودکان به دریا می روند و از ساحل صدف یا گوش ماهی جمع می کنند. گوش ماهی را به گوش خود می چسبانند تا صدای مبهم دریا در گوش آن ها بپیچد! گروهی نیز شاد و سبک، نفسشان را حبس می کنند، با سر در آب فرو می روند، موج ها را می شکافند، از لایه های آب گذر می کنند و گوهر صید می کنند! تفاسیر قرآن مجید هم، گاه در بند ظواهر می مانند و به صورت می پردازند و گاه به ژرفای باطن آیات فرو می روند و گوهر صید می کنند. نشانه ها در داستان همان گوهر هاست. و رنگامیزی جان انسان با تلالو همان گوهر ها، روایتی درونی از داستان است.
همه ما یوسفیم که در چاه تاریک طبیعت افتاده ایم. کافی است به یاد آوریم که ستارگان و ماه و خورشید در برابر ما سر بر خاک نهاده اند. مثل سجده فرشتگان در برابر آدم. خداوند انسان را به صورت خویش افریده بود، یعنی سجده تمام طبیعت در برابر انسان! اما تاویل ان رویا و تحقق ان صورتبندی الهی در جان انسان و تحققش در زندگی، شرط لازمش گذار از طبیعت است.
سوره یوسف همین است، دست ما را می گیرد تا از چاه طبیعت برون آییم و به فرمانروایی مصر معنا رسیم. مَلک راستین مُلک
حقیقت شویم. در این راه رنج های بسیاری در راه است، تا نپنداری که راهی کوته است. انسان را به ثمن بخس می فروشند، به زندانش می افکنند، بدنامش می کنند…اما تا آن شعله روشن یاد الهی و اعتماد به وعده و میعاد او استوارست، انسان به مصر معنا راه می یابد. از این رو نشانه های الهی را نه تنها در افق داستان، بلکه در افق جان خویش هم شاهد خواهیم بود. عکس داستان بر جام جان ما افتاده است! یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد! داستان ولایت الهی بر بنده ای که جانش سرشار از محبت خداوند است؛ هیج امری و هیچ رنجی او را از مهر و یاد خداوند باز نمی دارد. خداوند او را برای خویش بر میگزیند، به دریای قرب خویش راه می دهد، او را از شراب وصل خویش سیراب می کند و تمامی آسیب ها و رنج ها و مصیبت ها را نقش بر اب می کند! (۲) فتبارک الله احسن الخالقین که احسن القصص را آفرید!

***********
۱-شمس الدین محمد تبریزی، مقالات شمس تبریزی، تصحیح و تعلیق محمد علی موحد، خوارزمی، تهران، ۱۳۸۵، ص.۱۲۳(جلد اول)
۲- -محمد حسین طباطبائی، المیزان، جلد ۱۱، ص.۷۳ ( مکتبه الشیعه)

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)