نکته های قرانی ۱۹-۳

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سوره كهف(۳)
در وصف قرآن مجید از سویی گفته شد که در آن کتاب کاستی و کژی نیست و از سوی دیگر بر استواری و راستی و درستی آن تاکید شد. نکته قابل توجه ، ترتیب جمله است. نخست نفی و سپس اثبات، اول لم یجعله عوجا و بعد قیما؛ وقتی قرآن هیچگونه کمی و کاستی ندارد، می تواند راهنما و نقشه راه باشد. و گرنه ذات نا یافته از هستی بخش، یا بهره ور از هستی کژ و مژ، چگونه می تواند راهنما و راهبر باشد؟ این نفی درواقع مقدمه همان اثبات است. چنان که مولوی سروده است:
من چو لب گویم لب دریا بود
من چو لا گویم مراد الّا بود
ذات از هستی بی کاستی و کژی می تواند هستی بخش باشد.
این شیوه بیان، ویژگی قرآن در تمامیت قرآن است. وقتی از خداوند سخن می گوید، به شرک اشاره می کند. اثبات توحید رویه دیگرش نفی شرک است. این اندیشه ها یا گزاره ها، مثل رودخانه هایی در دل دریای قرآن جاری هستند.
این شیوه بیان، در باره باور و ایمان اصحاب کهف نیز آمده است. قرآن هم باور آنان به خداوند را روایت می کند و هم مخالفت شان با شرک. از آنجا که نظام حکومتی امپراتوری رم از بعد اعتقادی مشرک و از بعد سیاسی و اجتماعی مبتنی بر استبداد و سرکوب بود، اصحاب کهف که مسیحیان مومن بودند، از شهر و دیارشان گریختند و به غاری بزرگ پناه بردند. چرا نوشتم غاری بزرگ؟ برای این که ما در زبان پارسی واژه مناسب برای ترجمه برخی واژه ها، از جمله کهف را نداریم. ما به هرگونه غاری از غار علی صدر در همدان تا غار چشمه چپقلی در اراک- یادش به خیر بهار چشمه با بوی وحشی درمنه و مرزنجوش و گون با ساقه بنفش پررنگش و گل های ریز ریز آبی و سپید و ارغوانی و گاه صورتی و بنفشش؛ گون مثل نقش پرند!- می گوییم غار. -با حسرت بایست گفت،ه در طول هزاره گذشته ما ایرانیان زبان خودمان را جدی نگرفته ایم.- معلم قرآن و خیام و شاهنامه و گلستان و مثنوی ما،‌حاج آخوند همراهمان بود. تفاوت کهف و غار را نخستین بار او برایمان گفت. داستان اصحاب کهف را همانجا برایمان تعریف کرد. برایمان گفت. کهف یک غار بزرگ است!گفت غار اصحاب کهف مثل یک ایوان بود، تمام روز آفتابگیر بود. البته ان ها در انتهای غار خفته بودند و خورشید مستقیم بر آن ها نمی تافت. خورشید هر روزه آن ها را با روشنایی و گرمی خویش زیارت می کرد، هر روز یک نیم طواف، گردش ظاهری خورشید از شرق به غرب
زمخشری در کشّاف : تّزَاوَرُ را به معنای گرایش از صدق معنی کرده است. این معنا شایسته تامل جدی است. چنان که مرسوم دیگر مفسران قران مجید است، بسیاری از مفسران بدون ذکر نام زمخشری یا گاه با ذکر نام او همین تعبیر را روایت کرده اند. سلمی
از ابن عطا روایت کرده است که:« والشمس نور ولكن إذا غلب نور أقوى منها انكشفت الشمس فكانت تزيغ عن كهفهم لغلبة نورهم خوفًا أن ينكشف نورها من غلبة نورهم.» روشنایی خورشید هنگامی که با روشنایی معنویت اصحاب کهف روبرو می شد، حالت انحنا پیدا می کرد. قشیری که معمولا نکته های ناب سلمی را نقل می کند؛ در باره نسبت نور خورشید و نور اصحاب کهف تعبیر بسیار لطیفی دارد:
ويقال أنوار الشمس تتقاصر وتتصاغر بالإضافة إلى أنوارهم».

إن نورَ الشمس ضياءٌ يستضيءُ به الخَلْقُ، ونور معارفهم أنوار يُعْرَف بها الحق، فهذا نور يظهر في الصورة، وهذا نور يلوح في السريرة. وبنور الشمس يدرك الخلْق وبنورهم كانوا يعرفون الحق .»
روشنایی خورشید در سنجش با نور آنان دچار کاستی بود! مردم از نور خورشید بهره می برند، لکن نور اصحاب کهف، روشنایی بود که حق با ان شناخته می شد. این نور- نور خورشید- در صورت ظهور پیدا می کند و آن نور در نهان می درخشد.
از تفسیر سلمی و قشیری، می توان به نکته مهمی دست یافت. چرا از واژه تزاور استفاده شده است؟ قران که حسب شیوه معمولش از ذکر جزئیات پرهیز می کند؛ چرا در مورد اصحاب کهف و موقعیت کهف و چگونگی تابش آفتاب و پهلو به پهلو شده اصحاب کهف و شیوه قرار داشتن سگ انان در استانه کهف، این چهار بعد را با دقت ترسیم می کند؟ چه پیامی و نکته هایی در این نقش های ابریشمین داستان وجود دارد؟
این نکته وقتی اهمیت بیشتری می یابد که بدانیم؛ هیچ کدام از این چهار مورد در روایت مسیحی داستان اصحاب کهف که به خواب هفت پارسا، شهره است ؛ نیامده است.(۱)
:وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِي فَجْوَةٍ مِّنْهُ ۚ ذَٰلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّـهِ ۗ مَن يَهْدِ اللَّـهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ ۖ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُّرْشِدًا/۱۷ و آفتاب را مى‌بينى كه چون برمى‌آيد، از غارشان به سمت راست مايل است، و چون فرو مى‌شود از سمت چپ دامن برمى‌چيند، در حالى كه آنان در جايى فراخ از آن [غار قرار گرفته‌]اند. اين از نشانه‌هاى [قدرت‌] خداست. خدا هر كه را راهنمايى كند او راه ‌يافته است، و هر كه را بى‌راه گذارد، هرگز براى او يارى راهبر نخواهى يافت.﴿١٧﴾
به گمانم، با توجه به نظر سلمی و قشیری و نیز زمخشری، می توان دو واژه تزاور و تقرض را از وجه ظاهری -طبیعی شان فرا تر برد! سخن از طلوع و غروب عادی خورشید که هر روزه شاهد آنیم فرا تر می رود. مگر در داستان یوسف خورشید و ماه و ستارگان، فراتر از طبیعت خویش نرفتند و بر یوسف سجده نکردند؟ خورشید با همان انحنای نرمی که هر روزه از برابر ایوان کهف می گذشت، اصحاب کهف را زیارت می کرد! مگر مزار آنان پس از ان مسجد نشد؟ تزاور را به معنای دیدار خورشید و یا همان اصطلاح آشنای زیارت بگیریم ؛ چنان که نسفی در تفسیر مدارک التنزیل، از تعبیر: ومنه زاره إذا مال إليه، او را زیارت کرد یعنی به سوی او متمایل شد یا گرائید؛ استفاده کرده است. و تقرض را ، بخشی از روشنا و گرمای خورشید که هر روزه در ایوان کهف می تابید. یادمان باشد که داستان های سوره کهف داستان هاس شگفت اند، یعنی داستان ها، هر سه ما را از دنیای عادت و ظاهر فراتر می برند. داستان ها هر سه در این نکته مشترکند، که ورای جهان شهود و طبیعت، جهان دیگری است. بین این دو جهان دیواری نیست. به تعبیر حاج ملاهادی سبزواری:
موسی یی نیست که دعوی اناالحق شنود
ور نه این زمزمه در هر شجری نیست که نیست
حافظ هم هنگامی که پرده عادت و تکرار مملّ را گسیخته است. سخن با ماه می گوید، پری در خواب می بیند!
اصحاب کهف، نحستین دعایشان و تمنایشان از خداوند دو چیز بود: فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا/۱۰ اى پروردگار ما، ما را از سوى خود رحمت عنايت كن و كار ما را به راه رستگارى انداز. (ترجمه آیتی)
رحمت و رَشَد! در آیه ۱۷ شاهد استجابت دعای آن ها هستیم. خداوند ولیّ و مُرشد کسانی که راه را گم می کنند، نیست. یعنی ولی و مرشد کسانی ست که راه را مثل اصحاب کهف پیدا می کنند. رحمت در ولایت مستتر است و رشد نیز نسبتش با مرشد، آشکار است. رشد به معنای راهی استوار به سوی نیکویی و حقیقت است؛ (۲) عبدالرحمان میدانی ، رَشَدْ و رُشْد و رَشاد را به معنای سلوک فکری و روحی و اخلاقی و رفتاری، تفسیر کرده است؛ سلوکی که بر بنیتد حق و راستی خواهد بود. (۳)
رحمت و رشد در سوره کهف باز هم در مواردی، تکرار می شود. همان تراش های برلیان! خداوند به پیامبر اسلام راه دعا را نشان می دهد که از خداوند بخواهد که او را به رشد برساند.( آیه / ۲۴) موسی وقتی با بنده خاص خداوند روبرو می شود، آن بنده خداوند از سرچشمه رحمت الهی و دانش و دانایی الهی نوشیده و سرمست بود. موسی از او می خواهد که جرعه ای از رُشد، از آن سرچشمه معرفت الهی اش، به موسی بچشاند.( آیه/ ۶۶) ابراهیم به رشد رسیده بود.( انبیاء/۵۱) و هر مسلمانی در جستجوی رشد است.(جن/ ۱۴)

******************
۱-W. G. Ryan, Jacobus de Voragine: The Golden Legend (2 vols.; Princeton: Princeton University Press, 1993)
یاکوبوس دو وراگین( ۱۲۹۴-۱۲۳۰ م) ، یک نام کلاسیک در پزوهش های مربوط به تاریخ مسیحیت، در سده های نخست، به ویژه در عصر سرکوب مسیحیان توسط امپراتوری رم می باشد. او مجموعه ای از رسائل و یا زندگینامه های مومنان مسیحی و یا پارسایان و راهبان مسیحی را در ۱۷۵ فصل فراهم آورد؛ و آن را حماسه طلایی نامید. رساله ۲۴ در باره اصحاب کهف است.متنی که ارجاع داده ام، ترجمه انگلیسی حماسه طلایی است که در اصل به لاتین نوشته شده است.
۲- شعراوی، خواطر ، جلد ۱۴، ص، ۸۸۴۸
۳- عبدالرحمان حسن حبنّکة المیدانی، تفسیر معارج التفکر و دقائق التدبر، دارالقلم، دمشق، ۲۰۰۶، جلد ۱۳، ص. ۳۲۷

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)