نکته های قرآنی ۱۹-۱۱

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سوره كهف(۱۱)
فاجعه انسانی از جایی اغاز می شود که انسان گمان خود را خرد و حکمت تلقی می کند و می پندارد که اندیشه و رفتار او بهترین است. این شیوه اندیشه و نحوه داوری در آیات شماره ۱۰۳ و ۱۰۴سوره کهف در تبیین و تفسیر زیانکار ترین افراد مطرح شده است:
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا ﴿١٠٣﴾الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا/ بگو: «آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم؟ [آنان‌] كسانى‌اند كه كوشش‌شان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مى‌پندارند كه كار خوب انجام مى‌دهند. مشخص ترین مصداق این سخن در مثال داستانی، سرنوشت همین باغدار خود شیفته است که گمان را در جای خرد قرار داده بود؛ غافل از آن که آن گمان یا خرد خام، بنیاد او را بر می افکند، همان گونه که آن باغ و کوشک ویران شد و دیوارها و داربست هایش بر سر سقف فرود آمد.
این خرد خام به میخانه بر
تا می لعل آوردش خون به جوش
و به تعبیر مولوی:
زیرکی بفروش و حیرانی بخر
زیرکی ظنّ است و حیرانی نظر
بوستاندار خود شیفته در درون فقیر بود و در برون غنی، روحی پریش وجسمی خوش آب و رنگ؛ برخلاف او دوستش یا آشنایش به تعبیر قشیری در لطائف الآیات، او برای رفتار خود و نظرگاه خویش پشتوانه ای از دانایی و معرفت نداشت از این رو نتیجه کار و گمانش جز زیان چیز دیگری نبود. برخلاف او دوستش یا آشنایش به تعبیر قشیری در لطائف الآیات، آن فرد دیگر گرچه فقیر می نمود، اما در درون استغنا داشت. استغنایی که متکی بر ایمان او به خداوند بود. .
و باور به این حقیقت که امور جهان سرسری و بازیچه نیست، انسان رها نیست که هرگونه خواست بتازد و هر ستمی را پسندید بر دیگری آوار کند، هر خونی راخواست بریزد ، هر حرمتی را بشکند؛ و باور داشته باشد که همچنان اوست که مورد توجه و محبوب خداوند است و دیگران ناتوان و گمراه و یا از راه مانده اند و از افق های بسته به هستی نگاه می کنند.
تقابل این دو شخصیت، باور هایشان و داشته ها و نداشته هایشان از ظرافت های این مثال داستانی است. می توان دو آینه در ذهن خویش پنداشت و در آن آینهٔ پندار صورت هر کدام را تماشا کرد. ما از معنا می توانیم صورت آن ها را در ذهن خویش تصویر کنیم. درست بر خلاف شخصیت هایی که در برخی داستان ها تمام جزئیّات شان تصویر شده است، اما در نهایت نمی دانیم واقعا آن ها چه شمایلی دارند!
از منش و شخصیت آنان نشانی یا ردّی در ذهنمان نمانده است. وقتی شخصیت داستان، از بُعد ماهوی و اندیشگی ترسیم می شود، و در داستان از جزئیات غیر ضرور سخنی و نشانه ای نیست و داستان فرا زمانی و فرا مکانی و به اعتباری فرا شخصیتی ترسیم می شود؛ ما می توانیم شخصیت های داستان را در کوچه و بازار شهر خود و در زمان خود پیدا کنیم. در کدام دیار و در کدام زمان استکه نتوان شبیه آن دو تن را یافت و با حیرت شاهد شباهت های آنان با مثال داستانی قران مجید بود.
در برابر خودشیفتگی و بزرگی فروشی و به رخ کشاندن دارایی و توانایی، دوست فقیرش او را به خداوند توجه می دهد، که چرا هنگامی که وارد بوستانت می شوی، یاد خدا را زنده نمی داری و او را نمی ستایی که این بوستان نشانی از اوست؟ چرا به خداوند شرک می ورزی؟ می دانیم که بوستاندار خودشیفته مشرک به معنای خدا ناباور نبود، منتها خود را به جای خداوند نشانده بود. خدای او در حاشیه گمان او بود و نه مشرف بر عقلانیت او. دوستش او را به آفرینش توجه می دهد، خداوند او را آفرید و او چیزی نبود! در برابر گمان اندیشی او، می گوید ایا نگران حُسبان خداوند نیست؟
در فهم سرنوشت و منش بوستاندار و سرانجام او این واژه نقش کلیدی دارد. با واژه یحسبون در آیه ۱۰۴ هم نسبتی پیدا می کند..
فَعَسَىٰ رَبِّي أَن يُؤْتِيَنِ خَيْرًا مِّن جَنَّتِكَ وَيُرْسِلَ عَلَيْهَا حُسْبَانًا مِّنَ السَّمَاءِ فَتُصْبِحَ صَعِيدًا زَلَقًا/۴۰
شاید پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد؛ و مجازات حساب شده‌ای از آسمان بر باغ تو فروفرستد، بگونه‌ای که آن را به زمین بی‌گیاه لغزنده‌ای مبدّل کند.( مکارم )
حسبان، نشانه ای از همان اندیشه است که هستی و جهان و انسان ، رها شده نیست. همان گونه که در داستان اصحاب کهف دیدیم که تابش خورشید بر کهف و پهلو به پهلو غلتاندن اصحاب کهف نشانه هایی از معنا دار بودن هستی بود. در این مثال داستانی هم، بوستاندار خود شیفته رها نیست. ممکن است بوستانش صعیدا زلقا شود!
این ترکیب صعیدا زلقا، نسبتی با ترکیب صعیدا جرزا در آیه ۸ دارد. این دو واژه فقط یک بار و در همین مثال داستانی به کار رفته اند. صعیدا جرزا، زمینی که سطح ان را خاک خشک فراگرفته است، بی نشانی از هیچ سبزه و گیاهی. صعیدا زلقا، همان زمین است که اکنون لغزنده هم شده است؛ دیگر نمی توان گام از گام برداشت. مثل زمینی که گِلِ رُس روان سطحش را پوشانده باشد.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)