نکته های قرانی ۱۹-۲۲

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سوره كهف (۲۲)
در سه مورد، در باره خضر و مسیح و پیامبر اسلام، در سه موقعیت بسیار ویژه، از آنان با عنوان عبد نامبرده شده است. هر سه مورد شکوهی شگفت دارند. موسی خضر را یافته است، در خضر شکوه بندگی خداوند را می بیند؛
وقتی مریم، آن روح قدسی به وصف نیامدنی، در محاصره اتهام زنندگان قرار گرفت، که فرزندش از کجاست؟و خانواده اش که بدکاره نبوده اند، او به مسیح اشاره کرد. لحظهٔ تکان دهنده ویرانگری بود. مسیح چه خواهد گفت، کودک نوباوه و کلام؟ گفت: قَالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّـهِ؟ مریم/۳۰
من بندهٔ خدایم!
در بارهٔ پیامبر عظیم الشان اسلام صلوات الله علیه، هنگامی که سخن از معراج اوست؛ همین تعبیر به کار رفته است. سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی اسراء/ آیه یکم، منزّه است خداوندی که که شبانه بنده اش را از مسجد الحرام تا مسجد الاقصی سیر داد...
در هر سه موقعیت، شاهد یک امر نادریم. و آن امور به اعتبار این که خضر و مسیح و محمد که درود خداوند بر همه آنان باد، بندگان خداوندند، اتفاق می افتد.
بندگی وقتی در برابر خداوند است، شبیه گوهری است که هر دم درخشنده تر می شود، هنگامی که بندگی در برابر غیر خداوند است، ظلماتی است که هر دم بر تاریکی و غلظتش افزوده می شود. ظلمات بعضها فوق بعض! امام علی علیه السلام در مناجات خویش، بندگی خداوند را برترین قلّه کمال و عزّت و افتخار انسانی تفسیر می کند.
إلهي كَفى بي عِزّاً أن أكون لك عَبدا وكَفى بي فَخرا أن تَكونَ لي رَبّاً أنت كما أُحبّ فاجعلني كما تُحب
خداوندا! همین عزّت و سرفرازی مرا بسنده است، که بنده تو باشم؛ و این افتخار مرا بس که تو پروردگار منی! تو همانی که من دوست می دارم، مرا نیز چنان کن که تو دوست می داری!
بندگی خداوند وقتی محقق شد، بندهٔ خدا با دو بال پرواز می کند، بال رحمت و بال دانایی الهی؛ وقتی کسی بندهٔ خداوند بود، نه از کسی بیم و هراسی دارد و نه از کسی چشم درخواستی. نه می ترسد و نه می خواهد؛ امید و هراسش نباشد زکس! بر جان او پرتو آفتاب توحید و بندگی خداوند تابیده است.اندیشه و رفتار و سخن او متفاوت است. خداوند به او استطاعت ویژه ای می بخشد که کسی تاب شادی ها و غم های او را ندارد!
حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد
که استسقای حق دارد، که تشنه شهریارست آن
درونش روضه و بستان، بهار سبز بی ‌پایان
فراغت نیست خود او را، که از بیرون بهارست آن
بهار در جان و درون خضر بود که جلوه بیرونش، زمینی بود که تاب نمی آورد و از حضور خضر سبز می شد. سایهٔ سبز خضر بود که بر زمین میافتاد و یا در پی سایه اش زمین سبز می شد.امام فخر رازی در تفسیر کبیر اورده است، هر جا خضر قدم می نهاد زمین زیر پاش سبز می شد!شیخ طوسی در تبیان، نوشته است. خضر هر جا که بود، اگر در ان ناحیه سبزه و گیاهی نبود؛ می رُست و محیط سبزمی شد. خضر به نماز ایستاده بود. اطراف سجادّه اش زمین سبز شده بود. در تفسیر قرطبی از پیامبر اسلام نقل شده است، هنگامی که خضر به نماز می ایستاد زمین سبز می شد!طبرسی همین موضوع را بدون استناد به حدیثی از پیامبر روایت کرده است.
به نحو دیگری هم روایت شده است، خضر به هر سوی که قدم می نهاد ردّی و نشانی از سبزی گیاه نورُسته در پس پای اش باقی می ماند. حافظ با توجه به همین ویژگی از خضر با عنوان، فرّخ پی ، خجسته پی و مبارک پی، یاد کرده است.

. نام خضر هم با توجه به همین ویژگی انتخاب شده است، خضر یعنی سبز، او در میان تمام پیامبران و اولیاء تنها کسی است که نامش عنوان یک رنگ است، خضر!
حتما این امر را تجربه کرده اید، انسان هایی هستند که وقتی وارد محفلی می شوند با خود روشنایی می آورند، گویی با آمدن آن ها فضا باز و روشن می شود. رحمت واسعه خداوند سبحان بر مرحوم آیه الله شیخ محمد امامی خوانساری، مجتهد و امام جماعت مسجد آاکبر در اراک، که حضورش به نحو محسوسی به فضا و مکان روشنایی می بخشید. رنگ چشمانش سبز زیتونی بود. جلوه ای از روشنایی آیه نور...كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ! چشمی که فروغش به هر چه می تافت، روشنایی نرم دلخواهی آن را یا اورا فرامی گرفت. پسین، دم دمای غروب از بازار که می گذشت تا برای نماز به مسجد برود، با حضور او و گذار او، بازاریان و مردم مسیر او، دست از کار و یا پای از راه می کشیدند و می ایستادند و به چهره او نگاه می کردند؛ حسی از معنویت و خرسندی چهره ها را باز می کرد، و فروغ بی پایان لبخند و سلامی که بهره همه می شد. آن روشنایی ها کجا رفت؟ اگر به دست من افتد فراق را بکشم...
حس خوشایند یاد خداوند، و نیز افرادی که با خود تاریکی می آورند، از سخن و نگاهشان تاریکی پدید می آید، روشنایی عبودیت خداوند که بر جان انسان افتاد او را روشن می کند، به نگاه و سخن او روشنایی می بخشد. حضور او یاد خداوند را زنده می کند. همان که مسیح گفت!
در دفتر نخست مثنوی، مولانا جلال الدین مولوی، داستان شگفت انگیزی را روایت کرده است. پیامبر اسلام از زید می پرسد، چگونه ای؟ پاسخ می دهد عبدا مومنا! بنده ای هستم که باور دارم! پیامبر می پرسد، نشانه های شکفتگی بوستان ایمانت کدام است؟
گفت تشنه بوده‌ام من روزها
شب نخفتستم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب گذر کردم چنان
که ز اِسْپَر بگذرد نوک سنان
که از آن سو جملهٔ ملت یکیست
صد هزاران سال و یک ساعت یکیست
هست ازل را و ابد را اتحاد
عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد
مثنوی، دفتر یکم/ بیت ۳۵۰۰تا۳۳۵۰۵ )
پیداست زید، دید و دانایی دیگری یافته بود. مرحله ای که دیگر با پای عقل نمی توان رهسپرد، عقل خود دچار گمگشتگی در خویش است و در جسجوی پناهی (۱)
آن دید و دانایی به اعتبار بندگی و ایمان او بود. آن دید و دانایی را نمی توان در مدرسه آموخت!
خضر در ادبیات دینی-اسلامی و عرفانی ما نماد چنین نگاه و دانایی ست.
********
پی نوشت:
۱-ولی محمد اکبرآبادی، شرح مثنوی مولوی،به اهتمام نجیب مایل هروی، تهران، نشر قطرهّ ۱۳۸۶، ص،۴۶۸

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (1)