نکته های قرانی ۱۹-۲۴

.

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سوره كهف (۲۴)
موسی از خضر می خواهد که به او دانشی بیاموزد که موجب رُشدش شود. رَشَد، واژه ای است که در داستان اصحاب کهف هم مطرح شده بود. آنان نیز در جستجوی رَشَد بودند ( کهف/۱۷ و ۲۴) ، خداوند به ابراهیم رُشد عنایت کرده است (ابراهیم/۵۱) قرآن کتابی است که به سوی رُشد انسان ها را هدایت می کند(جنّ/۲)
در مفردات، راغب اصفهانی، بین رُشْد و رَشَدْ ایشان تمییز قائل شده است. رَشَد را اخصّ از رُشد، دانسته اند. رَشَد در باره امور اخروی و رُشْد در بارهٔ امور دنیوی و اخروی است.گویی موسی با اشاره به مفهوم رُشد، به خضر میگوید، می خواهم از آن دانایی و دانش ویژه ات، از آن نگاه ویژه ات توشه ای بیندوزم. آن دانش ویژه، همان علم لدنّی است. موسی و خضر در منزلت رحمت ویژه، یعنی منزلت نبوت، هر دو پیامبر بودند و بهره ور از وحی الهی، اما ویژگی خضر علم لدنّی او بود. در ترجمه فولادوند و خرمشاهی، رشد در آیه ۶۶ کهف به بینش ترجمه شده است. می خواهم از آن بینشت مرا بیاموزانی. این هم نکته اندیشه برانگیزی است؛ موسی نمی گوید می خواهم از تو بیاموزم، می گوید از تو تبعیت می کنم تا تو مرا بیاموزانی. فاعلیّت در امر آموزش را به خضر نسبت می دهد. خود را به مثابه شاگردی می داند که می خواهد با پیروی از استاد، آن چه او صلاح می داند به موسی بیاموزاند. موسی می خواهد دانشی بیاموزد که موجب رشد او باشد. این دانش به او دیدی نو خواهد داد. پس از این خواهیم دید، در همراهی ناتمام موسی و خضر، آن دو از دو منظر متفاوت به هر سه حادثه می نگریستند. بی تابی و پرخاش موسی هم به اعتبار نحوهٔ دیدگاه او بود. موسی آن دیدار دیگر را نداشت. از این رو در موضع انکار رفتار خضر برآمد.
چنان که در داستان موسی و شبان در مثنوی نیز شاهد دو نحوهٔ دید هستیم. خدای شبان، خدایی محسوس، آشنا و دوست است. گویی خداوند، خود شبان دیگری است، با همان حسّ آشنایی و صمیمیت شبان با خدای خویش، با دوست خویش سخن می گوید.خانه اش را برای مهمانی خداوند اماده می کند، برای خدا شیر تازه می آورد، جای خواب خدا را می روبد و تمییز می کند. به خداوند می گوید:
ای فدای تو همه بُز های من
ای به یادت هی هی و هی های من
بدیهی است که موسی چنین نحوه نگاهی به خداوند ندارد. از این رو شبان را به کفر متّهم می کند. موسی از دید یک متکلم خداوند را وصف می کند و منزّه می شمرد.
شیر او نوشد که در نَشو و نماست
چارق او پوشد که او محتاج پاست
مثنوی، دفتر دوم/بیت ۱۷۳۶
این تقابل از سویی دیگر در میان خضر و موسی پدیدار می شود. موسی از موضع یک فقیه و متشّرع به پدیده ها نگاه می کند و دیدگاه و داوری خضر، مبتنی بر شناخت حقیقت امور و علم لدنّی اوست. سیاق آیات در این داستان و ساختار و پیام داستان، به روشنی گواه است؛ تفاوت و فاصله موسی و خضر، مثل دو شخصی ست که یکی از دامنه کوهستان و دیگری از قلّه نگاه می کنند. یکی از هر سو، عقاب نگاهش تا افق های دور دست، بال می گشاید و پرواز می کند و بر طارم اعلی می نشیند و دیگری در دامنه کوهستان با تانّی گام بر می دارد و گاه راه قلّه را گم می کند و از بیراهه باز می گردد، گاه صخره ای راه را بر نگاهش می بندد و تا پیش و یا پشت پای خویش را نمی بیند. موسی ظاهر را می بیند و خضر به تعبیر مولوی، آن باطن قاهر را!
موسی، ظاهر کشتی، ظاهر نوجوان و ظاهر دیوار شکسته را می دید. خضر بود که نگاه جان بین و حقیقت بین داشت. بدیهی است که ان سوی دانش خضر و نگاه او نیز، افق های دیگری است که هیچ کس، هیچ پیامبری را بدان سوی راه نیست. ان جا که سخن از ذات خداوند متعال و هویّت مطلقه اوست، هیچ عقاب اندیشه ای بدان سوی پرواز نمی کند و آن آرمان دست نایافتنی در افق محال است، راهی بدانسوی نیست!
به کُنه ذاتش خرد برد پی
اگر رسد خَس به قعر دریا!
خس چگونه می تواند پنجه در پنجهٔ موج بیفکند و از لا به لای لایه های سنگین آب بگذرد؟ مگر آن که خداوند بخواهد و انسانی را تا نزدیکی رحمت خویش، تا عند! و تا نزد دانش خویش، تا لدن! راه دهد. خضر از آن باده نوشیده بود و تا ژرفایی با علم لدنّی از عنایت حضرت حق راه یافته بود.
علامه طباطبایی در شعری که حکمت است! از این حال خود روایت می کند:
من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
تو مپندار که مجنون سرِخود مجنون شد
از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد.
من به سرچشمهٔ خورشید نه خود بردم راه
ذرّ ه ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
دل دریا، همان جایی است که می توان راه برد، راهی به سوی اسامی و صفات خداوند، اما ژرفای ذات با هیچ اندیشه ای
اندیشیدنی و با هیچ پایی رفتنی نیست. به تعبیر امام علی علیه السلام : لا یناله غوص الفطن! ببینید امام علی علیه السلام چه تابلویی در برابر ما رنگ آمیزی کرده است! اندیشه های باریک بین و یا نازک نمی توانند در این دریا غوطه خورند! می گوید این دریا از آن دریاهایی ست که تنها بایست امواج پر خروش آبی اش را از دور دور دور تصور کرد. اگر به تصور بیاید. آنچه تصور می کنیم تصور ماست و نه ان دریا. علامه طباطبایی در ذیل آیه ۲۸ سوره کهف در تفسیر يُرِيدُونَ وَجْهَهُ در المیزان این تعبیر بسیار مهم را،
که می تواند سرفصلی برای اندیشه الهی باشد، نوشته اند: «أمّا الذّات المتعالية فلا سبيل إليها أصلا»
بدان دریا راهی نیست!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت