نکته های قرآنی ۱۹-۲۵

******
نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سوره كهف (۲۵)
قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا /۶۷ گفت: تو هرگز نمی توانی همپای من صبر كنى
خضر با همان دانش الهی که داشت ،- دیده ای خواهم سبب سوراخ کن!- به موسی گفت، تو همراه من نمی توانی باشی. این راه نیاز به شکیبایی دارد. نه شکیبایی صوری و ظاهری؛ شکیبایی حقیقی، استطاعت شکیبایی. این هم از ویژگی های کارساز زبان عربی ست، ساختاری برای فعل وجود دارد یا ساخته شده است، که به دام ترجمه نمی آید، مگر آن که ترجمه واژه ای را در عبارتی توضیح دهیم.
این آیه سه بار در قرآن تکرار می شود. هر بار اندک تفاوتی دارد، در آیات دقّت کنید!

قَالَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا/۶۷
قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا /۷۲
قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكَ إِنَّكَ لَن تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا /۷۵
در آیهٔ ۷۲، نسبت به ایه ۶۷ دو واژهٔ اَلَمْ اَقُلْ افزوده شده است. در آیه ۷۵ نسبت به آیهٔ ۷۲ یک واژه سوم لَکَ افزوده شده است. میناگری یعنی همین! در ترجمه پارسی می توانیم اهنگ این تفاوت را حس کنیم:
تو توان شکیبایی همراهی با مرا نداری!
نگفتم که تو توان شکیبایی همراهی با مرا نداری!
مگر به تو نگفتم که تو توان شکیبایی همراهی با مرا نداری!
وهر آیه نسبت به آیه پیشین، مثل موجی است که گامی فراتر و یا بالاتر می رود. سه موج با سه فراز و آهنگ متفاوت.واژه تستطیع بار دیگر در سوره کهف در مثال داستانی به کار رفته است. وقتی گفته می شود، اگر این آب بوستان فرو بنشیند و در ژرفای زمین برو رود، دیگر نمی توانید به آن دست یابید. مطلقا نمی توانید. ( آیهٔ ۴۱)
لَنْ را می توانیم به عنوان نفی موکَّد یا نفی موبَّد تلقی کنیم. خضر گویی می دانست که موسی نخواهد توانست همپای او باشد و بماند. رخدادهای سه گانه و پرخاشگری و بی تابی موسی هم، داوری و دید خضر را ثابت کرد.
زمخشری در تفسیر آیهٔ ۶۷ از نفی استطاعت به عنوان یک تاکید تعبیر کرده است. و نه نفی ابدی. طبرسی در مجمع البیان، دلیل عدم استطاعت موسی را تبیین کرده است. موسی بر اساس آگاهی که داشت نسبت به ظواهر امور داوری می کرد؛ اما خضر به اعتبار دانش الهی اش از باطن امور باخبر بود. تصور کنید فردی که با جراحی آشنا نیست، وارد اتاق عمل شود، ببیند جراح با تیغ بسیار تیزش دارد سینه کودکی را شکاف می دهد، جریان خون را می بیند. او از کجا بداند که آن طبیب جراح با آرامش و نگاه دقیق و هوشمند دارد به کودک تداوم زندگی می بخشد و نه این که می خواهد او را بکشد! اگر ان فرد ساده پرخاشگر از دانش پزشکی و جراحی سررشته ای داشت، شکیبایی پیشه می کرد و با تحسین و محبت به دکتر جراح می نگریست. بی اطلاعی و بی خبری بنیاد نا شکیبایی ست. از این رو، خضر به موسی میگوید، تو که خبر نداری، چگونه می توانی صبور باشی؟.
وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا/۶۸ و چگونه مى‌توانى بر چيزى كه به شناخت آن احاطه ندارى صبر كنى؟»
سخن بر سر خبر داشتن یا اطلاع داشتن معمول نیست، سخن بر سر احاطه داشتن به خبر است! کسی استطاعت صبر دارد که بر خبر احاطه داشته باشد.
احاطه داشتن بر امور، خاص خداوند است. او می تواند از نزد خویش از علم ادنّی کسانی را از آن سرچشمه احاطه بر آگاهی بیاشماند.
وَأَنَّ اللَّـهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا سوره طلاق/۱۲ و به راستى دانش وى هر چيزى را در بر گرفته است.
آن استطاعت صبر از کسی است که دانشش به سرچشمهٔ دانش خداوندی پیوند خورده باشد.
قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
وقتی متصل شد، شکیبا هم می شود.
بگذارید یک مثال تجربی برایتان بزنم! در طول عمرم با عالمان دینی از ادیان مختلف اشنا شده ام. عالمانی که فقط فقیه بودند و گمان می کردند که حکم خداوند را بیان می کنند. با عالمانی که افزون بر فقه ؛فلسفه و عرفان خوانده بودند و خود سلوکی عرفانی داشتند، کاملا متفاوت بوده اند! گروه نخست تنگ حوصله و ناشکیبا در مدارا با دیگری و تحمل سخن مخالف بودند، آسان از نفی و تکفیر سخن می گفتند و گروه دیگر، با خوشرویی حتی با معاندان و پرخاشگران به دین و آیین رویارو می شدند!
بدیهی است که این قاعده نیست، اما در هر طرف می توان اکثریتی را با همان ویژگی ها که بیان کردم یافت. مشخصّه گروه نخست غیرت دینی و گروه دوم حکمت الهی بوده و هست. پرخاشگری موسی و بی صبری اش، از این زاویه بود که او از چشم انداز فقهی به امور نگاه می کرد. شکستن کشتی تصرف در اموال مردم و حرام بود. کشتن کودک قتل نفس و گناه کبیره و حرام بود. باسازی دیوار شکسته کاری لغو و بیهوده و غیر قابل توجیه بود، به ویژه وقتی آن کار مجّانی انجام شد و خضر موسی را مثل کارگری ساده، منتها بی مزد به کار گرفت!
به تعبیر طبرسی وقتی موسی با امری رویارو می شد، که ظاهرش مُنکَر بود و موسی از باطن و حقیقت آن ناآگاه و بی خبر، چگونه می توانست صبور باشد؟
به این تعبیر بس لطیف حافظ دقّت کنید:
بر آستانه میخانه گر سری بینی
مزن به پای که معلوم نیست نیّت او
حافظ یک امر ظاهرا منکر را به دلیل آکاه نبودن از باطن آن، تفسیری دیگر از آن امر دارد. سخن او هم باکسی ست که اهل ظاهر است. همان زاهد ظاهر پرستی که از حال حافظ آگاه نیست و در حق او هر چه گوید، جای هیچ اکراه نیست!.
پیر مغان در فرهنگ و فضای اندیشگی حافظ همانند خضر است و زاهدان ظاهر پرست همانند موسی، بی صبر و پرخاشگر.
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
به گمانم داستان موسی و خضر، حافظ را گرفته بوده است! از این رو مضمون این داستان در بسیاری از غزل های او مشهود است
پیرمغان مستطیع است!
واژه استطاعت در مورد کسانی که می خواهند به حجّ بروند، به کار می رود ( آل عمران/۹۷)آن ها می بایست توانایی مالی داشته باشند به نحوی که در فقه ما، بیان شده است. در فقه مالکی اگر کسی بتواند پیاده هم به حج برود مستطیع است. از دید شیخ صدوق اهالی مکه و شهر های نزدیک، می بایست هر ساله حجّ به جای اورند، چون مستطیع هستند.
استطاعت در حج متوجه توانایی مالی و نیروی بدنی و نیز زاد و راحله به تعبیر فقهاست، محقق حلّی در شرایع الاسلام و علامهٔ حلّی در تذکرةالفقهاء زاد و راحله را شرط استطاعت نمی دانند.
استطاعت صبر، توانایی روحی و درونی است. صائب تبریزی این دو نحوه استطاعت را با تعبیر کعبهٔ‌گِل و کعبهٔ دِل وصف کرده است.
شرط طواف کعبه دل، بی بضاعتی است
گر شرط طوف کعبه گل، استطاعت است
آبی که داد زندگی جاودان به خضر
در قبضه تصرف تیغ شهادت است
استطاعت صبر از خود خالی شدن، از خود گذشتن و در ارادهٔ خداوند محو شدن است. در رسالهٔ قشیریّه آمده است: «از ابویزید حکایت کنند گفت حق را به خواب دیدم گفتم تو را چگونه یابم؟ گفت خود را بگذار و بیا!» فقر کامل در برابر غنیّ مطلق!وقتی بی بضاعت می شوی، مستطیع می شوی! البته استطاعت برای حج یک بار در عمر بسنده است و استطاعت کعبهٔ دل همیشگی خواهد بود، هر دمی دوعید کردن. استطاعت عشق خداوند. شیخ محمود شبستری در کنز الحقائق ، سخن حلاج را نشانه ای از همن استطاعت می داند، کسی که در خداوند خود را فنا می دید.
تو را نیز ار بود این استطاعت
که باطن را کنی روشن به طاعت
ز فیض حق درونت جوش گیرد
به مهرت عشق در آغوش گیرد
بدانی خویش را آن دم ز معشوق
بر آری نعرهٔ مستی به عیوق
همی گویی انالحق همچو حلاج
ستانی از ملائک در شرف تاج
شرط استطاعت، طاعت است! آن وقت انسانی که سایه خاصّ رحمت و علم لدنی بر او افتاده است، شکوه صبر خضر را پیدا می کند. در برابر بی تابی و پرخاش موسی تنها یک یا دو کلمه بر جمله پیشین خود می افزاید!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)