نکته های قرآنی ۱۹-۲۶

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سوره كهف (۲۶)
در واقع، در داستان موسی و خضرتنها شاهد سه واقعه، شکستن کشتی و کشتن نوجوان و بازسازی دیوار شکسته نیستیم، واقعه چهارمی هم وجود دارد. استطاعت صبر موسی. این واقعه در آغاز همراهی مطرح می شود و در سرانجام فِراق، کامل می شود. به خلاف آن سه حادثهٔ دیگر که تاویل و حکمت هر کدام را در هنگام جدایی خضر تبیین کرد. مورد موسی در همان آغاز دیدار، تبیین شده است. خضر مطمئن و آرام به موسی گفت:استطاعت صبر نداری! ناتوانی ئی که خضر هم نمی توانست آن را بر طرف کند. دلیلش روشن است آن دو نمایندگان دو نحوه نگاه و دو دریای متفاوت بودند. دریایی از برون ، دریای ظاهرآکنده از امواج توفنده و کفالود؛ دریایی دیگر، ژرفای دریا، سرشار از گوهر های علم لدنّی، فردی که تمام نگاه و کلمات و رفتارش شکوه استطاعت است و دیگری که نمی تواند صبوری کند. شریعت راه را بر صبوری او بسته است. وقتی می بیند امری خلاف شرع است، فریاد می زند! درنگ بیشتری بر واژهٔ کلیدی استطاعت، داشته باشیم. این واژه از واژهٔ طاقت متفاوت است.!

رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِه بقرة/ ۲۸۶
پروردگارا! آنچه طاقت تحمل آن را نداریم، بر ما مقرّر مدار!
مترجمان پارسی قرآن مجید، واژه طاقت را در ترجمه خود یا عینا نقل کرده اند و یا به جای آن، توان، تاب و توان و یارای قرار داده اند. استطاعت را هم تقریبا تمامی مترجمان، توانایی ترجمه کرده اند. آیا دو واژه طاقت و استطاعت همانند اند؟
چرا خضر به موسی نگفت تو، طاقت صبر نداری، گفت تو استطاعت صبر با مرا نخواهی داشت. طاقت که ریشهٔ ان از طوق به معنای یوغ است! حلقه ای که بر گردن افکنده می شود. طاقت به معنای انجام کاری با مشقّت است. چنان که همین واژه در باره کسانی که نمی توانند در ماه مبارک رمضان روزه بگیرند، و روزهٔ ماه مبارک رمضان، فوق تاب و توان آن هاست ؛به کار رفته است( بقرة/۱۸۴) این نکته هم گفتنی است که طاقَ با اَطاقَ متفاوت است. فعل مضارع یَطیقون از ریشه رباعی اَطاق است و فعل مضارع یُطیقون از ریشهٔ طاقَ. قرآن در باره عدم توانایی برای روزه ، از ریشه اَطاقَ استفاده کرده است، که به معنای به مشقت بسیار افتادن است، و نه مشقت قابل تحمل. بدیهی است که روزه دار، آن هم در روزهای طولانی و هوای گرم به مشقت می افتد، وقتی می تواند روزه نگیرد که آن مشقت فوق تاب و توانش باشد.
استطاعت معنای دیگری دارد. توانایی در یک بستر آرام و مطمئنّ است. در مفردات راغب برای استطاعت چهار شرط قائل شده است. توانایی فاعل، تصور روشن و آگاهانه او از فعل، زمینه و بستر لازم برای انجام فعل و داشتن وسایل لازم برای تحقق فعل. مثلا کسی که می خواهد کتابی بنویسد، باید توانایی چنین کاری را داشته باشد. سواد داشته باشد. اگر می خواهد از منابع گوناگون استفاده کند، امکان استفاده از آن منابع برایش میسّر باشد. از کتابی که می خواهد بنویسد، تصور روشنی داشته باشد. منابع و مواد و وسایل نوشتن کتاب برایش فراهم باشد. مثلا قلم و کاغذ و یا در روزگار ما رایانه در اختیارش باشد. وقتی تمامی این مشخصّات و ویژگی ها فراهم بود، امر نوشتن ممکن است. چنین فردی مستطیع است. ما وقتی به یک صفحه کتاب به زبان چینی یا ژاپنی- فرقش را نمی دانیم!- نگاه می کنیم، انگار یک رشته سیم خار دار قطعه قطعه در برابر ماست. ما مستطیع نیستیم که بتوانیم آن خط یا کاراکتر ها را بشناسیم و بدانیم. طاقت بیشتر ناظر به وجه بیرونی و توان جسمی-در روزه- است؛ استطاعت ناظر به توایی روحی انسان است. توانایی که از درون می جوشد.
خضر می داند که موسی استطاعت صبر ندارد. نمی تواند وقتی با امری غیر متعارف و منکَر نما رویارو شد، پرسش نکند و فراتر از پرسش نمی تواند داوری نکند و زبان به انکار و شماتت نگشاید.
بغوی در معالم التنزیل، در بارهٔ بی صبری موسی نوشته است، وقتی او امر منکری را می دید، به عنوان یک پیامبر نمی توانست نسبت به امر منکَر بی تفاوت باقی بماند. پیامبران که نمی توانند در برابر منکَرات سکوت کنند. ابو حیّان در بحر المحیط و نسَفَی در مدارک التنزیل ، با توجه به همین نکته نوشته اند؛ یک انسان صالح هم، هنگامی که با امر منکَری مواجه شود، می بایست اعتراض کند، چه رسد به این که آن فرد پیامبر باشد.
موسی در برابر سخن خضر چه می تواند بگوید و چه می گوید!؟ پاسخ او سنجیده ترین و زیباترین پاسخ ممکن است، دقیق و پرلطف و با فروتنی بسیار. یادمان باشد او همام موسای کلیم الله است با پیشینه و تجربه ای نادر و بس با شکوه. موسای میگل آنژ تنها سایه ای از شکوه اوست که بر مرمر سپید افتاده است. او محبوب خداوند ست. با اشاره عصایش نیل به دو نیم می شود، با اشارهٔ عصایش از سنگ چشمه می جوشد، به میقات می رود و اربعینی با خداوند است. بی دمی خواب و قطره ای آب و تکه ای نان!
قوّت جبریل از مطبخ نبود
بود از دیدار خلّاق ودود
خداوند می خواهد موسی که به چنان ستیغی از کمال رسیده است، بداند چه راه های نارَفته ای هنوز در پیش است. تا مبادا موسی هم که باشد در اندیشه و یا خیالش بگذرد که همه چیز را می داند؛ خداوند او را به نزد آموزگاری مثل خضر می نشاند، تا نپندارد که راهی کوته است!
به تعبیر فردوسی در داستان بزرگمهر، تا انسان گمان می کند که می داند و به مقصد رسیده است، زمانه نقشی نو می زند و:
چو گویی که فام خرد توختم
همه هرچ بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار
(۱)
*************
پی نوشت:
ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق- ابوالفضل خطیبی، تهران، مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی، سال ۱۳۸۶، دفتر هفتم، ص، ۲۱۹


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (2)