نکته های قرانی ۱۹-۲۹


نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سوره كهف (۲۹)
ماجرای کشتن نوجوان
این ماجرا، هنوز هم که هنوز است، تکان دهنده است! و همچنان تکان دهنده باقی خواهد ماند. پرسش هایی زنده و گزنده از ژرفای جان ما می جوشد که چرا؟ چرا خضر آن نوجوان را کشت. اگر خداوند می خواست آن نو جوان بمیرد تا پدر و مادر با ایمانش دچار کژی نشوند، می شد که قلب آن کودک برای لحظه ای بایستد. دیواری بر سرش آوار شود و…چرا بایست خضر که وجودش از رحمت و دانایی و دانش لدنّی سرشته شده است، چنان ماموریت هولناکی بر عهده اش قرار گیرد؟ پیداست ماجرای دیگری ست و پیامی دیگر.
داستان گویی قرآن در فشرده ترین وجه اقتصاد کلمه بیان می شود. داستان شکستن کشتی در کمتر از چهل کلمه به سامان رسید و داستان نوجوان هم کمتر از آن، روایت می شود.
فَانطَلَقَا حَتَّىٰ إِذَا لَقِيَا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَّقَدْ جِئْتَ شَيْئًا نُّكْرًا/ ۷۴ پس رفتند تا به نوجوانى برخوردند. [بنده ما] او را كشت. [موسى به او ] گفت: «آيا شخص بى‌گناهى را بدون اينكه كسى را به قتل رسانده باشد كشتى؟ واقعاً كار ناپسندى مرتكب شدى.»
اشاره کردم که تمامی داستان در حرکت اتفاق می افتد. از کشتی پیاده شده اند. قران دیگر نمی گوید، سرانجام کشتی چه شد، به بندر رسید، سرنشینان چه کردند؟ از این که موسی و خضر با هم همراهند، می دانیم که کشتی به سلامت به بندر رسیده است. در واقع ما به عنوان خواننده روایت در ساخت روایت نقش داریم. قران تنها بُرشی از داستان را روایت می کند.
در کدام شهر با آن کودک رویارو شدند؟ نمی دانیم. برخی تفاسیر می گویند شهر ناصره بود. نوجوان کی بود و چگونه بود؟ چه مشخصاتی داشت؟ قرآن مطلقا اشاره ای نمی کند. در بحارالانوار که داستان موسی و خضر به تفصیل روایت شده است. در بارهٔ آن نوجوان آمده است؛ مثل پاره ای از ماه زیبا بود و در گوش هایش گوشوار مروارید آویخته بود. (۱) در جمع همسالان و دوستانش بود. خضر او را صدا کرد و به گوشه ا ی برد و سرش را به دیوار کوبید و یا تیغ بر گلویش کشید. اکنون هم بعد از آن همه هزاره ها که بر داستان گذشته است نَفَس ما از هول و دهشت چنان حادثه ای می گیرد.
مرگ زرگر سمرقندی، در داستان داستان های مثنوی که در واقع بنیاد تمامی داستان هاست، داستان پادشاه و کنیزک، داستان مجمع البحرینی دیگر، رویاروییِ دریای عشق زمینی و مادی و نفسانی با دریایی دیگر، عشق الهی و آسمانی است. وقتی طبیب الهی زرگر سمرقندی را می کُشد، می توانیم در ژرفای ذهن خود برای قتل او توجیهی پیدا کنیم. او عاشق حقیقی نبود و در جستجوی کنیزک هم بر نیامده بود. او به دنبال ثروت و طلا سمرقند چو قند را ترک کرد و به دربار پادشاه آمد. نوجوان که ، نوجوان بود! نه هوایی و نه هوسی و نه مدعایی و نه گناهی؟ به قول موسی او جان پاکی بود که دستش به خون کسی هم الوده نشده بود. چرا خضر او را کشت؟ پیداست این پرسش ها همچنان ذهن و زبان و جان ما را می خراشد. مولوی برای کشته شدن زرگر سمرقندی دلیل و تبیین قابل تاملی دارد:
کشتن آن مرد بر دست حکیم
نه پیِ اومید بود و نه زبیم
او نکشتش از برای طبع شاه
تا نیامد امر و الهام اله
آن پسر را کِش خَضِر ببرید حلق
سرّ آن را در نیابد عام خلق
آنک از حق یابد او وحی و جواب
هر چه فرماید بود عین صواب
آنک جان بخشد اگر بُکشد رواست
نایبست و دست او دست خداست
گر خضر در بحر کشتی را شکست
صد درستی در شکست خضر هست
وهم موسی با همه نور و هنر
شد ازآن محجوب تو بی پر مپر
آن گُل سرخست تو خونش مخوان
مست عقل او تو مجنونش مخوان
مثنوی، دفتر اول/ بیت ۲۲۲ تا ۲۲۶ و۲۳۶ تا ۲۳۸
موسی می دانست که در پس هر کنش خضر ، حکمتی نهفته است. اما هیبت و هول امر واقع، کشتن نوجوان او را آشفته کرد. دانستن یک چیز است و دیدن امری دیگر. موسی بر سر خضر فریاد زد. حتی به روایتی که در بحارالانوار آمده است. گریبان خضر را گرفت؛ و خضر را نقش زمین کرد! (۲ ) باری دیگر نیز وقتی از طور بازگشت و دید قوم او، با فریب و فتنهٔ سامری گوساله پرست شده اند، گریبان برادرش هارون را گرفت، ریش هارون را که برادر بزرگش بود؛ در میان جمعیت گرفت و کشید! (۲) هارون برای نرم کردن دل موسی گفت: ای پسر مادرم، موی سر و صورتم را نگیر و نکش! ( طه/۹۴ )
موسی که طالب قرار بود و می خواست به رُشد برسد؛ چرا این همه بی قرار است؟
قتل ، دو پس زمینهٔ سنگین در ذهن موسی دارد؛ البته ما دانای کل نیستیم، خداوند که داستان را روایت می کند دانای کل است. ما می توانیم با توجه به قرینه هایی آشفتگی جان و تن و و ذهن و زبان موسی را شناسایی کنیم. قتل نوباوگان و یا پسران بنی اسرائیل توسط فرعون، به بهانه موسی بود. کودکان را می کشتند تا مبادا موسایی متولد شود و ببالد و وسیله قتل فرعون و سرانجام حکومت او شود. ابن عربی در فصّ مربوط به موسی در فصوص به این نکته اشاره کرده است. همه کودکان را به خاطر موسی می کشتند، زیرا گمان می کردند، هر کودکی می تواند موسی باشد. (۴)
قتل دیگری هم در ذهن موسی زنده است. او نمی خواست قبطی را بکشد، قتل قبطی که با مشت موسی کشته شد یک حادثهٔ غیر متوقع و نیندیشیده بود. گرچه برخی مانند سید مرتضی به سختی کوشیده است، در تنزیه الانبیاء آن قتل را توجیه کند. اگر توجیهی داشت که موسی خود آن عمل را به شیطان نسبت نمی داد. گرچه بازهم توجیه گران برای همین سخن موسی وجهی غریب تراشیده اند؛ می گویند این که موسی گفت: قَالَ هَـٰذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ / قصص/۱۵ می گویند این سخن موسی اشاره به همان قبطی ست که موسی او را کشت؛ گفت این- این قبطی- از عمل شیطان است! این توجیه گران از یاد برده اند که در آیهٔ بعد موسی می گوید: قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ /۱۶ گفت خدایا من به خودم ستم کردم، مرا ببخش، خداوند هم او را بخشید.

**********
پی نوشت:

و۱و ۲- علامه مجلسی، بحارالانوار، ج، ۱۳ ، ص،۲۸۳ ( مکتبة الشیعة)
-۳-ابن عربی، فصوص الحکم، به تصحیح ابوالعلاء عفیفی، فصّ حکمة امامیة فی حکمة هارونیة،ص، ۱۹۱
۴-فصوص الحکم، فصّ حکمة علویة فی حکمة موسویة ، ص، ۱۹۷


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (5)