نکته های قرانی ۱۹-۳۲

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سوره كهف (۳۲)


تاویل کشتن نوجوان
و اما نوجوان، پدر و مادرش [هر دو] مؤمن بودند، پس ترسيديم [مبادا] آن دو را به طغيان و كفر بكِشد
پس خواستيم كه پروردگارشان آن دو را به پاكتر و مهربانتر از او عوض دهد.
قتل نوجوان، معرکهٔ آرای مفسران قرآن مجید بوده و هست! موصوعی نیست که بتوان برای آن از زاویه دید انسانی و این جهانی ما، تفسیر جامع، دلپسند و بی چون و چرایی یافت. در باره این موضوع وقتی سخن می گوییم، و جستجوی بیشتر، انگار موضوع پوشیده تر و پیچیده تر می شود. به تعبیر اقبال لاهوری:
این سخن آراستن بی حاصل است
بر نیاید آن چه در فعر دل است
چون بگویم می شود پوشیده تر
حرف و صوت آن را کند پیچیده تر
گویی مقوله ای است که پای خرد محدود ما به ژرفا و یا قلّه اش راه نمی یابد. از این رو هر کس کوشیده است برای این قتل وجهی پذیرفتنی بیابد.
یکم: گفته اند ان جوان دزد بود و موجب آزار پدر و مادر نیکوکار و آبرومندش، خداوند خواست تا او کشته شود و به جای او خداوند فرزند صالحی به آن پدر و مادر داد. دختری مهربان و خردمند، که با پیامبری ازدواج کرد و از نسل انان هفتاد پیامبر متولد شد.
دوم: نوجوان نبود، بلکه مردی کافر بود و مستحق کشته شدن.
سوم: کشتن نوجوان به آن شکل فجیعی که برخی مفسران روایت کرده اند، نبوده است. بغوی (د.۵۱۶ قم ) در تفسیر معالم التزیل نوشته است، خضر آن نوجوان را به تیغ ریاضت و شمشیر مجاهدت کشت. گویی نگاهی از خضر بر کودک بسنده بود تا کودک جان بسپارد؛ این تفسیرِ تاویلی می تواند از هول ماجرا بکاهد. اکر چنین بود ان خروش و پرخاش موسی بی وجه می نمود.
چهارم : شوکانی (د. ۱۲۵۰ ق) در تفسیر فتح القدیر، کوشیده است، برای قتل نوجوان یا جوان توجیهی شرعی بیابد. باور دارد که خضر نمی توانست کاری بر خلاف شریعت انجام دهد، لکن شریعت او از شریعت موسی متفاوت بوده است. پیداست که سخن بر سر شریعتی دیکر در برابر شریعت موسی نیست. سخن بر سر حقیقت در برابر شریعت است.
پنجم: مولوی در تفسیر این ماجرا، قتل نوجوان را به اشارهٔ خداوند متعال می داند. خداوند هم که خود جان
بخشنده است می تواند، گیرندهٔ جان جوان هم باشد. آنکه جان بخشد اگر بکشد رواست! در کتاب علل الشرائع، شیخ صدوق همین تفسیر را از قول امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده است. هر سه رویداد، به اشارهٔ خداوند بود. (۱)
قشیری هم در لطائف الاشارات همین نظر را دارد. او البته این نظر را به روشنی صورت بندی کرده است.« بيَّن له أَنَّ قَتْلَ الغلامِ لمَّا سَبَقَ به العلمُ مضى من الله الحُكْمُ أنَّ في بقائه فتنةًً لوالديه، وفي إبدال الخَلفِ عنه سعادةً لهما.» برای موسی داستان کشتن جوان را تبیین کرد، آن قتل به اتکای علمی بود که از سوی خداوند داشت، و بر اساس همان علم حکم کرد. بقای ان نوجوان موجب فتنه برای پدر و مادرش می شد، و جایگزینی فرزندی دیگرِ موجب سعادت آنان.
ششم: امام علی علیه السلام، تعبیر اندیشه برانگیزی در باره زبیر و پسرش عبدالله دارند، آن تعبیر با بحث کشتن جوان توسط خضر می توانست نسبتی داشته باشد!
» قال علي ع في أمره ما زال الزبير يعد منا أهل البيت حتى نشأ ابنه عبد الله»
زبیر هواره مردی از خاندان ما اهل بیت شمرده می شد، تا این که پسرش عبدالله پدید آمد و پرورده شد. (۲)
هفتم: تفسیری از جنس زندگی؟ از شگفتی های روزگار، دوستم امیر را پس از گذشت بیش از سی سال دیدم. گذار سال ها موهایش را سپید کرده بود. حتی ابروانش سپید شده بود. نگاهش غمگین و سیمایش رنجور می نمود. انگار خراب و خسته و خمان،از زیر آوار خاکستر آتشفشانی سرد و دور بیرون آمده بود…تلفنی با هم قرار گذاشته بودیم. یکدیگر را سال های سال بود که می شناختیم. منتها سال های انقلاب در میان ما دیواری کشیده بود، دیواری بلند و تاریک … او و خانواده اش،زبانزد خاص و عام و شهره به تدین و اخلاق و ارز شهای انسانی…دوست من- یکی از جمع برادران -که تقریبا باهمگی شان دوست و آشنا بودم، به یک سازمان سیاسی نظامی پیوسته بود. با موج انقلاب و حوادث سال شصت و پس از آن، چند برادر به عراق کوچ کردند، که یکی دو تایشان در عملیات مرصاد کشته شدند. یکی هم در درگیری های خیابانی در ایران کشته شد. یکی دو تا در اردوگاه باقی ماندند…امیر با موهای سپید و آشفته و صدای آرام گفت: اگر در همان نوجوانی ام، خضری بود و سنگی بر سرم می زد و یا سنگی از بالای بامی بر سرم سقوط می کرد، سنگینی خون آن برادران و رنج خانواده، و این زندگی بی سامان، ویرانم نمی کرد. چه می توانستم بگویم؟ آیا سخن او تفسیر دیگری از قتل جوان نبود؟ همان تفسیر نایابی که نه در تفاسیر قرآن مجید، بلکه در جریان عمری با رنجهایی سنگین و اندوهی تابسوز بدان رسیده بود.
سال پیش امیر درگذشت.

*************
(۱)--بحارالانوار، ج ۱۳، ص، ۲۹۱
(۲)- ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲۰، ص، ۱۰۴
http://www.haydarya.com/maktaba_moktasah/07/book_20/kh0061.htm

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)