نکته های قرآنی ۱۹-۴۵

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ كهف (۴۵ )
داستان موسی و خضر، آغاز و انجام خطی ندارد. داستان دایره وار است و یا حرکتی حلقوی دارد. همان تعبیر مولوی، مثل قطرهٔ آب! بی مکانی و بی زمانی، یا فرا مکانی و فرازمانی داستان از همین زاویه قابل تفسیر و یا تاویل است. شیوه قرآن متفاوت از شیوهٔ داستان گویی کتاب مقدس است. در کتاب مقدس، داستان ها به نحو خطی و با ذکر جزئیّات مکانی و زمانی و نام اشخاص و قبایل و شهر ها مطرح شده است. قرآن از ذکر تمامی جزئیّاتی که در فهم پیام داستان نقشی ندارند و یا موجب کژی و دوری ما از اصل داستان می شود، پرهیز می کند تا تمام توجه و تمرکز ما بر گوهر داستان و پیام داستان باشد. آن پادشاهی که بر مردم خود ستم می کرد و دارایی های مردم را، به ویژه مردمی که صدایشان به جایی نمی رسید، از دستشان خارج می کرد، می تواند پادشاهی یا حاکمی در هر دوره ای از تاریخ و در هر جای جهان باشد. رضا شاه پهلوی، در دوران سلطنتش به هر نقطه ای از ایران سفر می کرد، یک مامور ثبت املاک به همراه می برد. هر باغی یا خانه ای در هر جای کشور، که چشمش را می گرفت و می پسندید، با لطایف الحیلی یا با توسل به زور تملک می کرد و فی المجلس قباله آن باغ یا ملک، مزرعه یا مرتع را به نام ایشان ثبت می کردند. به عنوان نمونه ایشان تقریبا تمامی باغ ها، کشتزار ها و مراتع سخت سر را به نام خود ثبت کرد و نام سخت سر را به رامسر تغییر داد!
ما هم اگر ناشناسی به در خانه مان آمد و رو ترش کردیم و بی مروّتی نشان دادیم، همانند همان مردم آن شهریم که موسی و خضر را نپذیرفتند… قصه در زندگی و زمان ما جریان دارد. قصهٔ تاریخی نیست که متعلق به جهان و روزگار سپری شده باشد و نقشی در زندگی ما بازی نکند.
به ویژه شخصیت غریب خضر از داستان وارد فرهنگ عامه و زندگی شده است. نمی دانم شما قصیدهٔ خضر و الیاس و حضرت امیرالمومنین (ع) سرودهٔ غریب لاری را خوانده اید؟ آن روزها که روستاهای ما رونق داشتند، و روستائیان از بازار شهر نزدیک به روستا، نان و گوشت و میوه و نوشابه نمی خریدند. روستاها پر از گاو و گوسفند و بره و بزعاله بود. از خانه ها بوی نان تازه به مشام می رسید، دشت ها سر سبز بودند و باغ ها پر میوه و مزارع حاصل خیز و نهر ها پر آب…مثل روستای مهاجران! که قطعه ای از بهشت بود. چشمه ای از میانه ده می جوشید و تبدیل به نهری می شد به نام نایه . مهاجران در حاشیه نایه قرار می گرفت و دشت چما آنسوی نایه…درست همانگونه که روستا سر سبز و پر رونق بود و خنده بر لبان مردم و صدای شادی از مراسم شیرواره هر غروب از چند گوشه ده در فضای روستا می پیچید. این رونق و سرسبزی وجه دیگری هم داشت. سرسبزی شادمانه دل ها ، گشودگی چهره ها، درخشندگی مهر در نگاه ها، و شاهنامه خوانی و داستان های امیرارسلان و طوفان البکاء و گلستان و همین قصیده غریب لاری. ما احساس می کردیم که خضر زنده است و می توان او را در کنار چشمه ده، در دشت چما، در دامنه کوه راستوند، در ده ارمنی نشین حمریان دید. خضر از یک داستان قرآنی وارد فرهنگ مردم شده بود. دیگر داستان خضر را نمی خواندیم، می توانستیم او را ببینیم. امام علی سفارش همه ما را به خضر کرده بود. هیچکس در این باور ها تردیدی نداشت. ایمان ناب عوام!
پدرم تقریبا تمام قصیده را از حفظ بود. با صدای خوب و خوش، محزون و گاه شادمانه، می خواند. نمی خواند با قصیده زندگی می کرد. صرف نظر از برخی شکستگی ها در وزن شعر و یا قافیه های نامناسب، در واقع خدشه های صوری داستان، این شعر یکی از درخشان ترین داستان های فوق مدرن ماست که تا به حال کسی به آن توجهی نداشته است. بازی با زمان و مکان در داستان در ارتباط با مضمون آن نفس گیر و شگفت انگیز است.
در حدیث است که روزی علی عمرانی
آن شفیع همه خلق جهان رحمانی 
ظاهرا بود به سن دو سه سال آن سرور
با پسرهای عرب بود سوی راه گذر
کوچه و شهر مدینه بشد آن زوج بتول
با پسرهای عرب بود ببازی مشغول
از قضا خضر بر آن کوچه عبورش افتاد
سوی طفلان عرب بهر کَرَم روی نهاد
زان میانه یکی از طفل عرب گشت بلند
قامتش سرو و برخ ماه، دو گیسو چو کمند
گفت ایا خضر سلامم بتو یا پیغمبر
هر کجا میروی امروز مرا با خود بر
زمان و مکان مثل دو گوی در دست راوی نرم و منعطف اند، او هرگونه و هر گاه بخواهد با زمان و مکان بازی می کند. خضر را به مدینه و علی را در سه سالگی از مکه به مدینه می برد...
پدرم همیشه این شعر را که در جزوه کوچکی چاپ شده بود در جیبش همراه داشت. یک نقاشی سیاه قلم روی صفحهٔ نخست جزوه بود. جلد نداشت! خضر کنار چشمه آب حیات، دست بر سینه ایستاده بود. از میان چشمه یک جام لبالب آب بر دستی که مثل نهالی از متن چشمه رُسته بود، دیده می شد. دست علی بود که به خضر تشنه و خسته جامی از کوثر تعارف می کرد!
گاه در بین صحبت ها، گفته می شد که آقا سید شاهنامه خوان، خضر را دیده است. حتی برخی میگفتند، دستار سبزش، مثل دستار های شیر شکری پیرمردان خراسانی هدیهٔ خضر است. مادر بزرگم می گفت: اگر شما این رنگ را در بازار پیدا کردید! سبز که اینقدر سبز نمی شود. رنگ دستارش سبزی بود که انگار همیشه آفتاب ملایمی بر آن می تافت. مثل بازی آفتاب سپیده دم با سبزه های نورس یا برگ های سرشاخه های بلند صنوبر ها، یک برق پیدا و پنهان در دستار موج می زد! دیده بودم که گاه برخی پیرمردان ده، سر خَم می کردند و گوشه دستار را که بر سینه و روی قلب آقا سید افتاده بود می بوسیدند. در مراسم تعزیهٔ روز عاشورا این شال را به گردن حسینِ علیجان که امام حسین می شد، می انداختند. خضر در روستای ما زندگی می کرد! از کار فروبسته مردم گره گشایی می کرد. اربعینی در انتظارش می ماندند و او مثل سایه روشنی از خیالی زلال، سپیده دمی از راه می رسید . خضر چگونه و چرا چنین هویتی پیدا کرده بود؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (6)