نکته های قرآنی ۱۹-۴۷

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ كهف (۴۷ )
داستان موسی و خضر چه پیامی دارد؟ بدیهی ست که این پیام نخست در چارچوب پیام قصه گویی های قرآن مجید معنی می شود.
قصه های قرانی بر مبنای حق (کهف/۱۳) و علم ( اعراف/۷) روایت می شوند. تا خردمندان و باریک اندیشان- اولی الالباب- از آن قصه ها خوشه چینی کنند و عبرت بیاموزند.) یوسف/۱۱۱) و ثبات قلب پیدا کنند. این تعبیر ثبات قلب نسبت به پیامبر به عنوان مخاطب بیان شده است. لکن به معنی حصر در پیامبر اسلام نیست. (هود/۱۲۰) (این پنج واژه در فهم قصه های قرآنی نقش کلیدی دارند: قصه، حق، علم ، ثبات قلب و عبرت! در یک کلام قصه همان پی جویی سیری ناپذیر روح انسانی است. از این رو با حقیقت نسبتی پیدا می کند. شما ببینید این حقیقت جویی چه غوغایی در درون ما بر پا کرده است که حتی داستان های تخیّلی هم برای ما به تعبیر برتراند راسل ارزش خواندن پیدا می کنند، و ما از خواندن آن داستان ها دست نمی کشیم. (۱)
این شوق پایان ناپذیر، این تشنگی دَم افزون روح انسانی و این آتش افروخته در بیشه اندیشه ها، به قول غزّالی در المنقذ من الضلال، امری فطری ست.(۲) در سرشت انسان تنیده شده است. مثل خرقهٔ حافظ است که:
مدام خرقهٔ حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود طینت او
تفصیل این بحث بماند تا به عنوان یکی از دیباچه های نکته های قرآنی، در بارهٔ این نکته دلنشین بیشتر بنویسم.
یکم: کلید شناخت داستان موسی و خضر رحمت خداوند و جوشش چشمهٔ دانش خداوندی است. این رحمت و دانش بر روح انسان غریب-اشنایی به عنوان بندهٔ خاصّ خداوند سایه انداخته است. بدون تردید موسی نیز از رحمت خداوندی و دانش الهی بهره ور بود. اما خضر شخصیتی دیگر و به تعبیر مولوی چیزی دیگر ست!
هر گون غرایبی را هر بوالعجایبی را
هر غیب و غایبی را دانی و چیز دیگر
رحمت و علم که دو روی یک سکّه اند، قله آرمانی روح انسانی است. قله ای که قرار بود موسی بدان اوج راه یابد و از ان بلندا به افق های دوردست نظاره کند و شگفت ترین شگفتی ها رابه تعبیر پیامبر اسلام ببیند.
دوم: پیام دوم داستان، تواضع غریب موسی در آموختن است. ویژگی های سخن او، انگار نه سخن یک پیامبر اولی العزم شکوهمند، بلکه یک جستجوگر عاشق است. امام فخر رازی ویژگی های متعدد درخواست و تمنای موسی را بر شمرده است. ان ویژگی ها در المیزان صورت بندی بهتری پیدا کرده است.
« از همان آغاز، سخن موسی سرشار از ادب و متانت و فروتنی ست. مثلا تقاضای همراهی با خضر را به صورت امری بیان نکرد. بلکه به شکل استفهامی مطرح کرد و گفت: ایا می توانم از تو پیروی کنم؟ دوم: از همراهی تعبیر به مصاحبت نکرد، بلکه گفت پیروی و تبعیّت! سوم: برای پیروی شرط نگذاشت، بلکه گفت باشد که تو از دانش خود به من بیاموزی. چهارم: خود را تابع و در منزلت شاگری معرفی کرد. پنجم: دانش خضر را به سرچشمه اعلا-خداوند متعال- منسوب کرد. گفت، از آنچه تعلیم داده شده ای نه از آن چه اموخته ای. ششم: دانش خضر را با کلمه رُشد وصف کرد. دانشی که منشا رشد و کمال خواهد بود و نه گمراهی. هفتم: دانش خضر را به عنوان پاره ای از دانش او و نه تمام دانش خضر وصف کرد. پاره ای از آن چه تعلیم داده شده ای! هشتم: گفت در برابر خضر مطیع خواهد بود و نافرمانی نخواهد کرد. در واقع شان استاد را به شایستگی ستود. نهم: از خداوند مدد خواست که به او شکیبایی بدهد. در واقع نگفت که من شکیبا خواهم بود.»
واقعیت این است که موسی در همان آغاز همراهی کشتی منیت خود را شکست!

کشتی شکسته باید در آبگیر خضر
کشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری
اما هیبت واقعه ها، به حدی بود که او را شگفت زده، پرسنده و معترض ساخته بود.
نتوانست مثل کشتی با بادبان استطاعت صبر، در دل دریاها با خضر همراه شود. حسرتی بر جای ماند!
بدیهی است که اتش طلب نمی توانست در جان موسی خاموش شده باشد. در صحیح بخاری داستان همراهی موسی با خضر در کتاب العلم، باب الخروج فی طلب العلم آمده است. ( حدیث شماره ۷۴ و ۷۸) نشانه روشنی از آن تمنا و طلب دانایی موسی.
توجه به این نکتهٔ مهم که تمنای دانش و فطرت حقیقت جوی آدمی سیری ناپذیر و درنگ ناپذیرست. به تعبیر قرآن مجید: فوق کل ذی علم علیم (یوسف/۷۶)
و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا (اسراء/۸۵)
از سویی رفعت قله دانش تا بی سو و اوجی که در خیال نمی گنجد، ادامه دارد و از سوی دیگر بهرهٔ ما به عنوان انسان از دانش اندک است!
سوم: برغم آن تواضع و ادب سرشار از لطف و متانت موسی، واقعیت این بود که در تقابل شریعت و حقیقت، تقابل ظاهر و باطن، موسی نمی توانست بی تفاوت و شکیبا باشد. ما هم تا خضر از آن سه واقعه راز گشایی نکرده است با موسی همداستانیم!
چهارم: عبرت! چگونه می توانیم از این داستان عبرت بیاموزیم؟ ما هم می توانیم قله دانشی الهی و رحمتی بی منتها را به عنوان آرمان خویش انتخاب کنیم، و یک دم هم نیاساییم! شعراوی در تفسیر این آیات و بیان شخصیت خضر می گوید: در هر روزگاری خضری وجود دارد! این نظریه غیر از آن نظریه ای است که برای خضر عمری جاودان به اعتبار نوشیدن از چشمه حیات قائل شده است. چشمه حیات حقیقی همان سرچشمه دانش لدنّی و رحمت خداوندی است. نه نوشیدن جرعه ای از آب از چشمه ای در ظلمات.
فرق است ازآب خضر که ظلمات جای اوست
تا آب ما که منبعش الله اکبر است!
در تفسیر طبرسی یکی از افسانه های پیرامونی داستان خضر، به نقل از ابن عباس روایت شده است:یوشع، ناخواسته از آب حیات نوشیده بود. خضر او را به همراه برد، او را در عرشهٔ
کشتی یی قرار داد و کشتی را به دریاهای دور دست فرستاد. یوشع تا ابدالآباد از همان عرشه به دریا می نگرد. مجازات او بود که جرعه ای اب حیات نوشیده بود. تمام عمر، جاودانه در برابر اینهٔ آب قرار داشت و دارد! به تعبیرساموئل کالریج:
آب! آب! در همه جاست
اما دریغ از قطره ای برای نوشیدن! (۳)

پنجم: حسرت فراق!
داستان که تمام می شود، حسرتی تابسوز بر جای می ماند. پیامبر اسلام هم این حسرت را بیان کرده است. «ای کاش برادرم موسی شکیبا بود، تا شگفت ترین شگفتی ها-اعجب العجائب- را می دید و برای ما بیان می کرد!»
موسی بود و چشمه آب حیات رحمت الهی و علم لدنّی، تنها لبی تر کرده بود و جرعه ای نوشیده بود که فراق رسید.
شاید که به آبی فلکت دست نگیرد
گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی
جان می‌دهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به درآیی
جدایی از خورشید درخشانی که دیگر طلوع نخواهد کرد! آن آفتاب فقط باری در عمر طلوع می کند و تکرار نمی شود.
گل شگفت انگیز ملکهٔ شب نیست که فقط ساعتی در سال گلبرگ های درشتش مثل شیپور باز می شود و عطرش تمام فضا را پر می کند و درخشش مهتاب بر سپیدی نابش، جلوه ای بهشتی می یابد. شمّه ای واگو از ان خوش حال ها! یادش به خیر در خانهٔ آقا کاظم در لفکه، خانهٔ شماره هفت کوچه
حاجی افندی! ساقه های گل ملکه شب مثل درختی تا سقف چوبی ایوان امتداد داشت. یک بار در همان ساعتی که گلبرگ ها باز می شدند و شدند؛ لفکه بودم! در آن سبکی نور نقره ای گلبرگ ها و طراوت رنگ و بوی بهشت، می بایست دَم فرو بست… مولانا شیخ ناظم حقانی رنگ و بویی از خضر داشت! سبزی چشمان او هم، مثل سبزی شال آقا سید شاهنامه خوان مهاجران، سبزی غریبی بود. چشم سبز که آن گونه نمی شود! رنگی که از بهشت آمده بود و یا خداوند بر آن نظر کرده بود؛ از پنجره باز آن چشم ها خدا پیدا بود. و من احسن من الله صبغه!؟ کدام رنگامیزی درخشنده تر از رنگامیزی خدا…
خضر ملکهٔ شب نبود سلطان ملک معنویت بود. سلطانی که پیامبر با شکوهی مثل موسی در پی اش بود! پیداست جدایی از خضر چه حسرتی و چه داغ تابسوزی بر جان موسی نهاده است.
یکی از درخشا ن ترین روایت های پیامبر اسلام، توجه به همین لحظه هایی ست که در عمر انسان ممکن است مثل برقی بتابد و مثل جرقّه ای خاموش شود. قدر ان دَم را بایست دانست. (۴)
گفت پیغامبر که نفحت های حق
اندرین ایام می‌آرد سَبَق
گوش و هش دارید این اوقات را
در رُبایید این چنین نفحات را
نفحهٔ آمد مَر شما را دید و رفت
هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت
مثنوی، دفتر اول،بیت/ ۱۹۵۱تا ۱۹۵۳

حاج آخوند روحانی روستای مهاجران می گفت: آدمی؟ آهی و دَمی!
طلوع و غروب خضر در زندگی موسی بیش از این نبود، آهی و دمی.

پی نوشت:
********
۱ - برتراند راسل، درک تاریخ، ترجمه دکتر یدالله طوسی، انتشارات ابن سینا. مطلب را بر اساس حافظه نقل کرده ام. متن اصلی درک تاریخ را در میان نوشته های راسل نیافتم!
از دکتر طوسی خاطره بسیار خوب و جذابی دارم. ایشان بعد از دکتر قاسم معتمدی رئیس دانشگاه اصفهان شدند. چهل سال پیش!همان روز نخست معرفی به عنوان رئیس دانشگاه، برای شام به خوابگاه دانشگاه آمدند، دامنه کوه صفّه…دانشور،متین، مودب ، شخصیتی تاثیر گذار.
۲ -غزّالی، المنقذ من الضلال،ص ، ۱
عبارت غزّالی بسیار پر لطف و زیباست:
« وقد كان التعطش إلى درك حقائق الأمور دأبي وديني، من أول أمري، وريعان عمري،غريزة وفطرة من الله، وضعها في جبلتي لا باختياري وحيلتی .»
http://www.islamicbook.ws/ageda/almnqd-mn-aldhlal.pdf
3- “Water, water, everywhere,

And all the boards did shrink;

Water, water, everywhere,

Nor any drop to drink.”

۴-غزالي، احیاء علوم الدین، ص ۱۹۴ مکتبة وراق
http://www.alwaraq.net/Core/SearchServlet/searchone?docid=1&searchtext=2YbZgdit2KfYqg==&option=1&offset=1&WordForm=1&exactpage=194&totalpages=4&AllOffset=1
"إن لربكم في أيام دهركم نفحات ألا فتعرضوا لها"
، محمد ناصرالدین البانی ، السلسلة الصحیحه ،برنامج منظومة التحقيقات الحديثية ، مركز نور الإسلام لأبحاث القرآن والسنة

بالإسكندریه ، ج ۴، ص، ۵۱۱
http://islamport.com/d/1/alb/1/19/143.html


سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (4)