نکته های قرآنی ۱۹-۴۸

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ كهف (۴۸ )
داستان چهارم: داستان ذوالقرنین

داستان به عنوان پاسخِ پرسش مشرکان و عالمان یهودی مطرح شده است. چنان که رسم قران است از پرسندگان نامی نمی برد، اشاره ای به هویت ان ها هم نمی کند. از ابتذا اصل موضوع پرسش را مطرح می کند.این نکته نیز ویژگی قرآن مجید است، کتاب در یک بستر زنده می بالد و گسترش می یابد. پرسشی از پیامبر پرسیده می شود، او پاسخ را نمی داند و در انتظار وحی می ماند. موارد متعددی در قرآن مجید، این گونه پرسش ها با فعل آینده مطرح شده است. پاسخ نیز با واژه قل تبیین شده است. در کتاب مقدس، عهد عتیق و عهد جدید، شاهد اینگونه پرسش و پاسخ نیستیم. استثناء موجود در عهد عتیق، گفتگوی ایوب با خداوند است. در این گفتگو نیز خداوند پرسنده است و ایوب می بایست پاسخ بگوید. گاه تندی و ملامت هم در سیاق پرسشگری خداوند، پیداست. « کمر خود را مثل مرد ببند! مرا اعلام کن؛ آیا داوری مرا باطل می نمائی؟»
در واقع شاهد محاجّهٔ خداوند با ایوبیم!:« و خداوند مکرر کرده ایّوب را گفت* آیا مجادله کننده با قادر مطلق مخاصمه نماید؟*کسی که با خدا محاجّه کند آن را جواب بدهد* آنگاه ایّوب خداوند را جواب داده گفت* اینک من حقیر هستم و به تو چه جواب بدهم؟* اینک دست خود را بدهانم گذاشته ام!» (۱)
در عهد جدید، شاهد گفتگوها و طرح پرسش های مختلفیم. پرسش هایی که حواریون از عیسی علیه السلام می پرسند. پرسش هایی که عیسی خود از فریسیان و صدوقیان می پرسد. (۲)
در قرآن پرسش ها، به اشکال مختلف و در بارهٔ موضوعات متنوع مطرح شده است. به عنوان نمونه تنها موردی که پرسش به شکل فعل گذشته-سَاَلَ- مطرح شده است، در واقع یک پرسش مقدر مطرح شده است. اگر از تو بندگان من ، در بارهٔ من بپرسند، من به آن ها نزدیکم…در این مورد از واژهٔ قل استفاده نشده است. ( بقرة/۱۸۶) در حقیقت مهمترین موضوع به عنوان یک پرسش مقدّر مطرح شده است! موارد متعددی وجود دارد که پیامبر با پرسش های مشرکان و یا یهودیان و مسیحیان رویارو شده است. گاه هم مشرکان برای این که از پیامبر پرسشهایی بپرسند تا او را بیازمایند به عالمان یهودی متوسل می شدند. مثل همین پرسش در آیه ۸۳ کهف که توسط عالمان یهودی به مشرکان مکه توصیه شد، تا از پیامبر بپرسند.
در پرسش آنان به روایت ابن عباس، تصریحی به نام ذوالقرنین نشده است. از کسی پرسیدند که در شرق و غرب جهان سفر می کند و شرق و غرب در زیر سلطهٔ حاکمیت او قرار می گیرند.

داستان ذوالقرنین داستان شگفت انگیز دیگری است. اگر شگفتی های داستان همراهی موسی و خضر، روح موسی را به تلاطم می آورد و ما شاهد جنگ احوال موسی و بی تابی های او بودیم ؛ داستان ذوالقرنین مثل حماسه ای در برون اتفاق می افتد. گویی داستان موسی و خضر به شیوه داستان های مثنوی ست؛ و داستان ذوالقرنین شبیه داستان های شاهنامه است.حماسه ای که در برون اتفاق می افتد. سلطانی که به شرق و غرب جهان می رود و سدی از آهن با لعاب مس در میان دو کوه می سازد… در این داستان توجه و تاکید بر مقوله قدرت سیاسی و تدبیر و نظام مندی جامعه و یا جهان است. قدرتی که با تدبیر و خردمندی در خدمت انسان ها قرار می گیرد و جامعه ای مبتنی بر دادگری و اعتماد و پرستش خداوند تحقق می یابد. به زنجیر حکمت جهانداری می کند. به تعبیر ناصر خسرو:
جهان را به آهن نشایدش بستن
به زنجیر حکمت ببند این جهان را!
مقوله مرکزی در داستان موسی و خضر علم الهی و خرد ناب بود. چنان که مقوله اصلی داستان اصحاب کهف، تقابل ایمان با استبداد و پاسداری از ایمان در برابر حاکمیت ستم بود. در مثال داستانی هم مقوله مرکزی ثروت فریبای این جهانی بود. به عبارتی انسان در برابر چهار مقوله، ایمان و ثروت و علم و قدرت، که هر چهار موضوع ، بسیار چالش برانگیزند و در هر چهار داستان در یک تقابل یا جدل منطقی ویژه روایت می شوند، انسان در برابر آن واقعه ها، چه رویکرد و واکنشی خواهد داشت؟
ذوالقرنین، شناخت هویت واقعی او و یا تعیین مصداق او، و وجه انتخاب عنوان ذوالقرنین تبدیل به معرکه آراء مورخان و مفسران و نیز ادیبان و شعرا شده است. معرکه ای که با شیوه و هدف قصه گویی قرآن همخوان نیست! قرآن چنین رویکردی ندارد که ما بدانیم نام واقعی عبد صالح راهنمای موسی چه بوده است. سخنی از نام های اصحاب کهف نمی برد. حتی در داستان بوستاندار خود شیفته، داستان را در قالب یک مثال داستانی محض بیان می کند. در واقع به تعبیرکِنِت کراگ، تاکید قرآن بر پیام اخلاقی داستان است است تا روایت دقیق تاریخی آن؛ می خواهد ما بر محتوای داستان و ماهیت و پیام قصه متمرکز شویم و نه بر حاشیه ها (۳) به جای ظرف قصه و پیمانهٔ قصه به مظروف و محتوی نگاه کنیم. دانهٔ معنی مهم است و نه پیمانه، چنان که مولوی سروده است.
دانهٔ معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل
از این رو میدانی، در تفسیر روشمندِ معارج التفکر و دقائق التدبر، در تفسیر آیهٔ ۸۳، با اشاره به سخنان بسیار متفاوت و متنوعی که در بارهٔ ذوالقرنین مطرح شده است؛ نوشته است: « در تاریخ سند قابل اطمینانی نمی یابیم که دقیقا نام ذوالقرنین را مشخص کرده باشد؛ نمی دانیم در کجا بالیده است ؛ در چه زمانی زندگی می کرده است و از میان کدام مردم برخاسته است. سخنان بسیاری در هم آمیخته شده است و داوری را دشوار می نماید. نمیتوان به چنان سخنانی استناد کرد. می بایست از آن ها چشم پوشید و یادی از آن ها نکرد و صفحات را سیاه ننمود!» (۴)
توجه و تاکید بر این که مصداق ذوالقرنین چه کسی بوده است. از این رو اهمیت بسیار و حساسیّت افزونی یافته است که دو نام بسیار چالش برانگیز به عنوان مصادیق مطرح شده است. اسکندر مقدونی یا رومی و کورش بزرگ پارسی، اسکندر نماد جهان گشایی امپراتوری روم است و کورش نماد جهانگیری است، جهانگشایی که همراه با داد گری و خردمندی و پرستش خداوند، تحقق می یابد. برای هر دو نظریه می توان در متون تاریخی و تفسیری و حدیث ، نشانه ها و قراینی یافت. البته مصداق های دیگر هم مطرح هست، ذو القرنین به عنوان یکی از پادشاهان حمیر و یا پادشاهی از قلمرو چین و یا مصر؛ به گمانم به دلیل اهمیتی که این معرکه آراء یافته است، شاید اگر ما ایرانی نبودیم و کورش در تاریخ ما یک منزلت افتخار آفرین و یک قلّهٔ باشکوه غرورانگیز نبود و نیز اگر اسکندر مقدونی سهمی در ویرانی کشور ما نداشت؛ می توانستیم از این بحث کناره بگیریم.
این بحث و بررسی سه گانه، چرایی عنوان ذوالقرنین، هویت ذوالقرنین و تعیین مصداق با مجموعه ای از افسانه ها و خرافه ها که به تعبیر علامهٔ طباطبایی هیچ خرد انسانی و یا منطقی ان ها را نمی پذیرد، آمیخته شده است. به عنوان نمونه سیوطی در درّالمنثور در ذیل آیهٔ ۸۳ سورهٔ کهف از قول سدی، نقل کرده است که بینی اسکندر سه ذرع بوده است. این خرافه با توجه به خرافه هایی که در بارهٔ قوم یاجوج و ماجوج برساخته شده است، به احتمال پدید آمده است. کسی که می رود و آن دو قوم عجیب و غریب را رام می کند و یا در پشت سدی زندانی، نمی تواند انسانی با اندازه های معمول باشد. در کتاب الحیوان جاحظ، ذوالقرنین از پدری فرشته و مادری انسانی متولد شده است! (۵) از این مقوله در انبوه روایات تاریخی، احادیث، به ویژه احادیثی که به نقل از صحابه و تابعینی است که پیش از پذیرش اسلام از علمای آئین یهود بوده اند، مثل کَعب الاحبار که ستاره چنین روایت هایی است و نیز وهب بن منبّه که از او نیز اسرائیلیّات بسیاری روایت شده است. اتفاقا آن روایت ها به اعتبار شگفتی های سورهٔ کهف، در این موارد بیشتر است. در ضمن می دانیم که داستان اصحاب کهف و ذوالقرنین در واقع پرسش هایی بودند که عالمان یهودی یثرب به مشرکان آموختند تا محمد(ص) را بیازمایند که حقیقتا پیامبر است یا صرفا مدعی پیامبری است.
وقتی مشرکان مکّه دیدند در برابر سحر حلال و درخشنگی شگفت انگیز ایات قرآنی چاره ای ندارند و هر روز موج های تازه ای از متن مکه بر می خیزد و دل در گرو مهر محمد(ص) می نهد؛ نضر بن حارث و عُقْبَة بن ابی مُعَیط را به مدینه فرستادند. عالمان یهود به مشرکان گفتند از او سه پرسش بپرسید. اگر پاسخ درست داد پیامبر است و گرنه سخنانش پایه و اساسی ندارد. از ماجرای گروهی بپرسید که خانه و دیار خود را ترک کردند، تا ایمان خود را حفاظت کنند. داستان آن ها داستان غریبی است. ازاحوال مردی بپرسید که در چهان می گشت، به مشرق و مغرب جهان سفر کرد؛ چه چیزی ساخت؟ از ماهیت روح بپرسید، روح چیست؟ (۶)


**********
پی نوشت:

۱- کتاب مقدس، کتاب ایوب، باب ۴۰ آیه ۱ تا ۸
و نیز نگاه کنید به باب ۴۲ آیه ۴-۵
۲-انجیل متی، باب ۲۱ آیهٔ ۲۳ و ۲۴
مرقس، باب ۱۱ آیهٔ ۲۹ و لوقا، باب ۲۰ آیهٔ ۳
۳- Kenneth Cragg, the event of the Qur'an, Islam in its Scripture, One-world, Oxford,1994, p.168-169
۴-میدانی، معارج التفکر، جلد ۱۳، ص، ۴۴۷
۵-ابی عثمان عمرو بن بحر الجاحظ، کتاب الحیوان، تحقیق عبدالسلام هارون، ۱۹۶۵/۱۳۸۴، جزء اول ص، ۱۸۷-۱۸۸
http://ia601404.us.archive.org/22/items/FPhiwanhiwan/hiwan1.pdf
۶-ابن اسحاق، السیرة النبویة، تحقیق احمد فرید المزیدی، دارالکتب العلمیه بیروت۲۰۰۹، ص ۲۳۸و ۲۳۹

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (3)