نکته های قرآنی ۱۹-۵۲

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ كهف (۵۲ )
نکته مهمی که از نگاه نلدکه و نیز تمامی کسانی که اسکندر مقدونی را مصداق ذوالقرنین دانسته اند؛ پنهان مانده است، ویژگی های ذوالقرنین از دید قران مجید است. قران برای ذوالقرنین رسالتی الهی تعریف کرده است. از این رو برخی مفسران، ذوالقرنین را به عنوان پیامبر تلقی کرده اند. امام فخر رازی در تفسیر خویش، سه ویژگی برای ذوالقرنین تعریف کرده است. از نگاه او این سه ویژگی، ویژگی های پیامبران است:
یکم،از تعبیر: انّا مکنّا له فی الارض، استفاده کرده است. چنین تعبیری یعنی تمکین دین بر زمین را رسالت انبیاء می داند.
دوم، از تعبیر: و اتیناه من کل شیئ سببا، نبوت را هم در زمره کل شیئ تفسیر کرده است.
سوم، از تعبیر : قلنا یا ذی القرنین! استفاده کرده است، هنگامی که خداوند با فردی مستقیما سخن می گوید، چنین سخنی مصداق وحی است و ذوالقرنین پیامبر بوده است.
سمرقندی در تفسیر بحرالعلوم، از عکرمة روایت کرده است که ، ذوالقرنین و خضر و لقمان پیامبر بوده اند.
در تفسیر مقاتل بن سلیمان ، حتی از آمدن جبرائیل به عنوان فرشتهٔ وحی نزد ذوالقرنین و تنزیل وحی سخن گفته است. اسماعیل حقی، در نفی نظریه اسکندر رومی به عنوان ذوالقرنین، به ناباوری اسکندر به خداوند و توحید اشاره می کند. چگونه ممکن است فردی که کافر بود، مصداق ذوالقرنین باشد؟
پیش از این بر این نکته تاکید داشتم، که شیوه قصه گویی قرآن مجید توجه به مضمون و محتواست نه نام ها و مختصات ظاهری و جزئیّات، نلدکه و مدافعان نظریه او مطلقا توجهی به ویژگی های ذوالقرنین در قرآن نداشته اند. غیر از تطبیق نام ذوالقرنین بر اسکندر، تمام توجه شان بر توجیه معنای ذوالقرنین و تطبیق ان بر اسکندر بوده است.
آیا معنای ذوالقرنین بر اسکندر مقدونی قابل تطبیق است؟ پرسش مهمی که روی می نماید، این است که معنای ذوالقرنین چیست؟
امام فخر رازی ده گونه تعریف و یا توجیه برای ذوالقرنین بر شمرده است.
یکم: بر سمت راست سرش ضربتی فرود آمده بود، او از آن ضربت کشته شد، خداوند او را زنده کرد. بار دوم ضربتی بر سمت چپ سرش فرود آمده بود، از آن ضربت هم کشته شد، بار دیگر خداوند او را زنده کرد. از این رو او را ذوالقرنین خوانده اند.
دوم: در دوران حکومت او دو قرن از مردم زندگی کرده اند. مقصود رازی روشن نیست. آیا طول زمان یعنی دو قرن مورد نظر اوست و یا دو گونه متفاوت از مردم؟
سوم: دو صفحه مسی در دوسوی سرش بود. آیا مراد کلاهخود اوست و یا دو صحفهٔ دو سمت چپ و راست استخوان جمجمه؟
چهارم: بر سرش دو زائده مثل دو شاخ وجود داشت.
پنجم: بر تاجش دو شاخ داشت.
ششم: پیامبر اسلام گفت: چون به دو سوی جهان، شرق و غرب سفر کرده بود.
هفتم: دو گیسو از دو سوی سرش آویخته بود.
هشتم: خداوند نور و ظلمت را مسخّر او قرار داده بود؛ به نحوی که همواره نور از پیش و ظلمت از پس او روان بود.
نهم: به دلیل شجاعتش، مثل شجاعت قوچی که از شاخ هایش استفاده می کند، او را ذوالقرنین خوانده اند.
دهم: در رویا دید که به آسمان عروج کرده است و بر دو سمت خورشید دست یافته است.
یازدهم : نظامی در خردنامه تفسیر منحصر به فردی از ذوالقرنین مطرح کرده است.
می یگوید خداوند هوش چنان تفسیر غریبی را برایش گفته است.
جز این گفت با من خداوند هوش
که بیرون از اندازه بودش دو گوش
بر آن گوش چون تاج انگیخته
ز زر داشتی طوقی آویخته
ز زر گوش را گنجدان داشتی
چو گنجش ز مردم نهان داشتی
بجز سرتراشی که بودش غلام
سوی گوش او کس نکردی پیام
مگر کان غلام از جهان درگذشت
به دیگر تراشنده محتاج گشت
تراشنده استادی آمد فراز
به پوشیدگی موی او کرد باز
چو موی از سر مرزبان باز کرد
بدو مرزبان نرمک آواز کرد
که گر راز این گوش پیرایه پوش
به گوش آورم کاورد کس به گوش
چنانت دهم گوشمال نفس
که نا گفتنی را نگوئی به کس
شد آن مرد و آن حلقه در گوش کرد
سخن نی زبان را فراموش کرد
نگفت این سخت با کسی در جهان
چو کفرش همی داشت در دل نهان
ز پوشیدن راز شد روی زرد
که پوشیده رازی دل آرد به درد
یکی روز پنهان برون شد ز کاخ
ز دل تنگی آمد به دشتی فراخ
سر تراش اسکندر بر سر چاه می رود و راز را با چاه می گوید، از دل چاه نی یی می روید. چوپانی از آن نی نایی برای خود می سازد و در آن نای می دمد. آوازی از نای به گوش می رسد که دوگوش پادشاه دراز است! اسکندر موضوع را پی گیری می کند و سرتراش اقرار می کند که راز را با چاه گفته است… اسکندر از تقصیر او می گذرد و می یابد که راز نهان نمی ماند!

کدام یک از این مختصات بر اسکندر مقدونی تطبیق می کند؟

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)