یاد آن روزها...شادی زندگی مشترک

داشتم در حیاط خانه مان قدم می زدم. نهال گردویی که جمیله هشت سال پیش کاشته است، به بار نشسته است. درخت هلویمان هم پر بار است و سر خم کرده است...به تعبیر قرآن مجید این درخت ها تمام و کمال با سخاوت تمام به سرانجام خود رسیده اند و در بذل آنچه دارند ستم روا نمی دارند.
....این رنگ ها، این برگ های سبز شفاف این زندگی که در درخت ها جاری ست...
به خودم نگاه می کردم و زندگی مشترک ما که در روزی مثل فردا ۲۸ مرداد ۱۳۵۹ رسما آغاز شد! جمیله دانش آموز سال سوم دبیرستان بود که به تهران آمد. زندگی ما ساده و گرم و شوق انگیز آغاز شده بود...در این سال ها مثل همان درختان میوه، فرزندانمان به دنیا آمدند. ماهان هم آمد و به زندگی ما کمال بخشید.
اکنون نیمه دوم زندگی ما در این سوی جهان و با فرهنگی دیگر و در تمدنی دیگر ریشه دوانده است. مراکز علمی و پژوهشی کم نظیر، دستیابی به هر منبع و ماخذی که از آن نشانی پیداست، کار پژوهش را آسان و دلپسند می کند.
این سخن درست است که هیچ جا وطن انسان نمی شود! اما وقتی وطن به دنیای واژه ها کوچ می کند، در دنیایی که واژه هایی بیشتر و شرایطی ممکن و میسر فراهم می کند، مفهوم وطن هم معنای دیگری یا موسع تری پیدا می کند.مدتی ست که در اندیشه نوشتن نکته های قرآنی هستم... هر روز که گذشته اهمیت پرداختن به این کار جلوه های تازه تری یافته است و خود راه بگویدت که چون باید رفت...در این راه جمیله سنگ تمام گذاشته است.
امروز به شوخی به او گفتم: حتما ما در سی و پنجسال دوم موفقیت های بیشتری پیدا می کنیم. فعلا که زندگی ما با خواندن و نوشتن و اندیشیدن آمیخته شده است. گویی دانش آموزان جوانی هستیم که هفته آتی کنکور داریم!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (10)