نکته های قرآنی ۱۹-۶۴

نوزدهم:میناگری های زبانی و ساختاری سورهٔ كهف (۶۴ )
سفر به مشرق
ذوالقرنین سفر دومش به مشرق است. در سفر مشرق سخن از مردمی از لونی دیگر است. مردمی که گویی در مرحله ای ابتدائی زندگی می کنند. نه لباس و پوششی دارند و نه خانه و کاشانه ای. لباس و خانه که نشانه فرهنگ / تمدن اند، در آن مشرق زمین هنوز در آغاز راهند. در روزگار ما نیز، گاه اخبار و عکس هایی از قبیله ای نویافته در صحرایی دور یا جنگلی ناشناس در آفریقا منتشر می شود. همین مشخصات را دارند، نه لباسی و نه خانه ای… در چشم هایشان آمیزه ای از هراس و حیرت در برابر دوربین دیده می شود. قرآن در بارهٔ ان مردم به یک جمله-آیه بسنده کرده است! هیچ سخنی هم از شیوه رفتار ذوالقرنین با آنان مطرح نشده است.
حَتَّىٰ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَىٰ قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا ﴿٩٠﴾
تا آنگاه كه به جايگاه برآمدن خورشيد رسيد. [خورشيد] را [چنين‌] يافت كه بر قومى طلوع مى‌كرد كه براى ايشان در برابر آن پوششى قرار نداده بوديم.
واژهٔ ستراً معانی و مصادیق متفاوتی دارد. ابوحیان (د. ۷۵۴ ق) در تفسیر بحرالمحیط، چهار مصداق برای سترا بیان کرده است؛ ساختمان، لباس، درختان و کوه ها.همه موارد در واقع مانعی و یا سپری در برابر تابش تند آفتاب است. در گرمای تند و بی امان انسان ها در خانه پناه می گیرند، لباس موجب می شود که آفتاب پوست آنان را نسوزاند، در سایه درخت و یا در لا به لای درختان جنگل پناه می گیرند و کوهستان نیز خود سدی در برابر آفتاب است و غارهایش سرپناه بسیار مهم. زمین مشرق در برابر افتاب عالم سوز هیچ پناه و دفاعی ندارد. از این رو گفته شده است که مردم مشرق به محض دمیدن افتاب در آب و یا در حفره ها پنهان می شدند. هنگاه غروب آفتاب بیرون می آمدند و مثل گله ای از حیوانات در جستجوی غذا بر می آمدند. ثعلبی (د. ۴۲۷ ق) تعبیر به چرا رفتن و یا چریدن را برای ان مردم به کار برده است.
برخی مفسران کوشیده اند، جغرافیای شرق مورد نظر آیه را شناسایی کنند. راه به جایی نبرده اند و از افسانه ها سر در آورده اند. به عنوان نمونه خازن(د. ۷۲۵ ق) در لباب التاویل فی معانی التنزیل نوشته است؛ نام آن شهر جابلق- جابلقا- بود که به سریانی مرقیسیا خوانده می شود. آن مردم در همسایگی قوم یاجوج و ماجوج به سر می بردند. ماوردی از قول ابن کلبی نام آن قوم را: تارسیس و تاویل و منسک روایت کرده است. اما توضیح می دهد که این نام ها اعتباری و سندیتی ندارند، زیرا از کتاب های مورد وثوق پیامبران روایت نشده اند.
گویی ما نیز همان گونه که آن مردم ، در برابر آفتاب هیچ پناه و نشانی نداشتند، در فهم آن قوم چیزی در دست نداریم. شاید به همین دلیل ابن عربی دست به یک تاویل درخشان زده است و آیه را به قلمروی دیگر برده است.
ذوالقرنین به مشرق روح رسید! جایی که افتاب روح می دمد. دید که روح بر علم و معرفت- عاقلتان- و اندیشه و گمان و نیروی قدسی می تابد، و آنان در برابر روح، هیچ حجابی ندارند!

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)